مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٩٦ - بیان سوم از « وحدت وجود »
میشود تا میرسد به جای دیگری که بعد عرض میکنم.
بیان سوم از « وحدت وجود »
نظر سوم در وحدت وجود همان نظریه خاص عرفاست و آن این است که وجود، واحد من جمیع الجهات و بسیط مطلق است، هیچ کثرتی در آن نیست، نه کثرت طولی و نه کثرت عرضی، نه کثرت به شدت و ضعف و نه به غیر شدت و ضعف، حقیقت وجود منحصراً واحد است و او خداست. وجود یعنی وجود حق. غیر از حق هرچه هست وجود نیست، نمود و ظهور است (اینها دیگر تعبیر و تشبیه است).
غیر حق هرچه را که شما ببینید او واقعاً وجود و هستی نیست، هستی نماست نه هستی، حقیقت نیست رقیقه است به تعبیر خود عرفا، مثل مظهری است که در آینه پیدا میشود. اگر شما شخصی را ببینید و آینهای در مقابل او باشد و او را در آیینه ببینید، آنچه در آینه میبینید خودش برای خودش یک چیزی است، ولی آن واقعیتش این است که عکس این است، ظلّ این است، نمیشود گفت این یک موجود است آن موجود دیگری، آن فقط ظهور این است و بس. این است که عارف وجود را از غیر حق سلب میکند و غیر حق را فقط نمود و ظهور میداند و بس. البته در این زمینهها خیلی حرفها هست. ما در جلد پنجم اصول فلسفه مقداری در این زمینه بحث کردهایم.
اینجا یک اختلاف نظر شدید میان فلاسفه و عرفا پیدا میشود. فلاسفه هیچ وقت اینجور نمیگفتند. آن نظری که صدرالمتألهین در باب حقیقت وجود پیدا کرد- که حقیقت وجود را صاحب مراتب دانست- به ضمیمه یک اصل دیگری که تقریباً از آن قلل شامخ فلسفه صدرالمتألهین است و به این صورت بیان کرد: «بسیط الحقیقة کل الاشیاء و لیس بشیء منها» ذات حق که ذات بسیط الحقیقه است، همه اشیاء است و در عین حال هیچ یک از اشیاء هم نیست [١]، [تا حد زیادی جمع میکند میان نظر عرفا و نظر فلاسفه.] البته عرفا نیز در بیان خودشان بدون اینکه وجودی برای اشیاء قائل شوند همین حرف را (بسیط الحقیقة ...) زده بودند ولی نه به این
[١] تعبیر دیگری است از آن مطلبی که در نهج البلاغه زیاد تکرار میشود: لَیسَ فِی الْاشْیاءِ بِوالِجٍ وَ لا مِنْها بِخارِجٍ (خطبه ١٨٤) نه در اشیاء است و نه بیرون از اشیاء، که در این زمینه مخصوصاً در نهج البلاغه خیلی تعبیرات عجیبی هست.