مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٨٩ - اصول جهان بینی عرفانی
دورههای متأخرتر پیدا شده (همانطور که عرض کردم به وسیله محیی الدین و شاگردانش پیدا شد یعنی قبلًا نامی از وحدت وجود و از این اصطلاح در میان عرفا نبود) بعضی خیال کردهاند که در عرفان قبل از محیی الدین اصلًا وحدت وجود نبوده و به قول برخی وحدت شهود بوده نه وحدت وجود، وحدت وجود اساساً یک فکری است که بعدها پیدا شده.
ولی این درست نیست، قبل از محیی الدین هم وحدت وجود بوده منتها به نام «وحدت وجود» نبوده، عرفای دیگر آن را به بیان دیگر ذکر میکردند بدون آنکه نام «وحدت وجود» به آن بدهند، نه صرف وحدت شهود است و نه [با نام] وحدت وجود، منتها وحدت وجود بیان فلسفی همان مطلبی است که اینها از قدیم در بینشهای خودشان به آن معتقد بودهاند، که این خودش یک داستانی است اگر بخواهیم با کسانی که چنین خیالی کردهاند بحث کنیم. مثلًا عطار تحت تأثیر محیی الدین نیست چون تقریباً معاصر با محیی الدین است و شاید کمی جلوتر از محیی الدین باشد و به فرض اینکه معاصر با محیی الدین باشد، فلسفه و فکر محیی الدین به او نرسیده بود. اگر کسی آثار عطار را بخواند میبیند وحدت وجود بدون آنکه نام آن آمده باشد به شدت در کلمات عطار آمده است. اساس و محور بینش عرفانی همان وحدت وجود است. این یکی. (این اصول را ما فقط برمیشماریم ولی بعد به تفصیل بیان میکنیم).
یکی دیگر مسئله وحدت تجلی است، یعنی اینکه جهان با یک تجلی حق به وجود آمده است، در مقابل نظریه فلاسفه و متکلمین که به شکل دیگر است؛ بعد توضیح میدهیم.
مسئله دیگر در جهان بینی عرفانی این است که راز خلقت جهان (آنها «خلقت» تعبیر نمیکنند، «تجلی» تعبیر میکنند) عشق است، جهان از عشق به وجود آمده و با نیروی عشق باز میگردد. اینها تکیه میکنند بر یک حدیث قدسی که «کنْتُ کنْزاً مَخْفیاً فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکی اعْرَفَ» و این مطلب را که «فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ» (یعنی اصلًا اینکه من خواستم خلق کنم چون میخواستم که معروف باشم) پایه حرفهایشان قرار دادهاند و خیلی سخنان در این زمینه گفتهاند، در صورتی که ما میدانیم در بیان فلاسفه، حتی فلاسفه الهی، مسئله علم مطرح است، علم عنایی، و در واقع در آنجا باز عقل و علم نقش خودش را بازی میکند،