مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٧ - آخرین روزهای حیات علی علیه السلام
[پاسخ داد] پدرجان! هفده روز. فرمود: آری، نزدیک است که این محاسن به خون این سر رنگین شود، زمان رنگین شدن این محاسن نزدیک است. شب نوزدهم فرا رسید. بچهها پاسی از شب را خدمت علی بودند. امام حسن به خانه خودشان رفتند. علی علیه السلام هم در مصلّای خود بود [١]. هنوز صبح طلوع نکرده بود که امام حسن- به خاطر ناراحتی و یا اینکه هرشب اینطور بوده است- بار دیگر به مصلّای پدر رفت. امیرالمؤمنین برای امام حسن و امام حسین که از اولاد زهرا بودند احترام خاصی قائل بود و احترام پیغمبر و زهرا را در احترام به اینها [میدانست.] به فرزندش فرمود:
مَلَکتْنی عَینی وَ ا نَا جالِسٌ فَسَنَحَ لی رَسولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَقُلْتُ: یا رَسولَ اللَّهِ ماذا لَقیتُ مِنْ امَّتِک مِنَ الْاوَدِ وَ اللَّدَدِ! فَقالَ: ادْعُ عَلَیهِمْ. فَقُلْتُ: ابْدَلَنِی اللَّهُ بِهِمْ خَیراً مِنْهُمْ وَ ابْدَلَهُمْ بیشَرّاً لَهُمْ مِنّی [٢].
پسرجان! یکدفعه در عالم رؤیا پیغمبر در برابرم ظاهر و مجسم شد. تا پیغمبر را دیدم، عرض کردم: یا رسول اللَّه! من از دست این امت تو چه خون دلی خوردم! واقعاً ناهماهنگی مردم با علی و آماده نبودن آنها برای راهی که علی پیش پای آنها گذاشته بود عجیب است. چه خون دلهایی که خورد! آن اصحاب عایشه و آن نقض بیعتشان، و آن معاویه و آن نیرنگها و جنایتها! معاویه یکی از دُهات عالم است، یعنی یکی از آن زیرکهای دنیاست؛ میفهمید چه چیزهایی دل علی را آتش میزند، مخصوصاً همان کارها را میکرد. در آخر کار هم، این خوارج و خشکه مقدسها بودند که از روی کمال عقیده و ایمان و خلوص، علی علیه السلام را تکفیر و تفسیق میکردند. نمیدانید اینها با علی چه کردند! واقعاً انسان وقتی مصائب امیرالمؤمنین را میبیند، حیرت میکند. یک کوه هم طاقت ندارد این مقدار مصیبت را [تحمل کند.] درد دل خود را با که بگوید؟ حال که پیغمبر را در عالم رؤیا میبیند، میگوید:
[١] مستحب است هرکسی در خانهاش برای عبادت محل مشخصی داشته باشد و علی علیه السلام هم چون خلیفه بود و در دارالاماره زندگی میکرد، در آنجا یک مصلّی داشت. شبها را معمولًا نمیخوابید و وقتی که از کارهای زندگی و اجتماع و مسئولیتها فارغ میشد، به خلوت عبادت میرفت.[٢] نهج البلاغه، خطبه ٦٨