مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٨ - ٤ عشق
نفس میشماری. مرد کنّاس دست از کار، کوتاه و زبان بر وی دراز کرده، گفت: «در عالم همت، نان از شغل خسیس خوردن به که بار منت رئیس بردن». بوعلی غرق عرق شد و با شتاب تمام گذشت [١] بوعلی دید منطقی است که جواب ندارد، واقعیتی است. در منطق حیوانی و خاکی معنی ندارد که انسان، مرغ و پلو و اسب و کنیز و غلام و برو بیا را رها کند و بیاید کنّاسی کند و بعد، از آزادی و آزادگی سخن براند. آزادی و آزادگی چیست؟
مگر یک چیز محسوس و ملموس است؟ نه، محسوس و ملموس نیست. ولی برای وجدان عالی بشر، آزادی آنقدر ارزش دارد که کنّاسی را بر اسارت ترجیح میدهد.
آزادی واقعاً یک ارزش بزرگ است. گاهی انسان میبیند در بعضی از جوامع، این ارزش بکلی فراموش شده. ولی یک وقت هم میبیند این حس در بشر بیدار میشود. بعضی افراد میگویند بشریت و بشر یعنی آزادی، و غیر از آزادی ارزش دیگری وجود ندارد؛ یعنی میخواهند تمام ارزشها را در این یک ارزش که نامش آزادی است محو کنند. [آزادی، تنها ارزش نیست.] ارزش دیگر عدالت است، ارزش دیگر حکمت است، ارزش دیگر عرفان است و چیزهای دیگر.
٤. عشق
. گاهی عشق- مثل آنچه که در عرفان و تصوف و در غزلیات عرفانی ما هست- تنها ارزش انسانی میشود: «جلوهای کرد رخش دید ملک عشق نداشت» و یا:
فرشته عشق نداند که چیست، قصه مخوان | بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز [٢] | |