راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٩ - شرح توصيف دنيا با مثلها
تا به او رسيدم، در اواسط روز او را ديدم كه در كنار رود فرات نشسته و وضو مىگرفت و لباسهايش را مىشست. هرم گويد از توصيفى كه برايم شده بود او را شناختم. مردى بود پر گوشت و كاملا گندمگون و سر تراشيده با محاسنى انبوه كه عبا و شلوارى پشمين بر تن داشت و براستى رنگ چهرهاش تغيير كرده، وحشت آور و بد منظر بود. هرم گويد: بر او سلام كردم، جوابم داد و به من نگريست. حيران شدم و گفتم: خدا تو را زنده بدارد، و دستم را دراز كردم تا با او مصافحه كنم از مصافحه با من خوددارى كرد. پس گفتم: اى اويس خدا تو را بيامرزد حالت چگونه است؟ آنگاه به خاطر محبّتى كه به او داشتم و دلسوزىام بر او گريه گلوگيرم شد چون او را در حال بدى ديدم، تا آنجا كه من و او هر دو گريستيم. سپس گفت: حيّاك الله اى هرم بن حيّان برادرم تو چطورى و چه كسى تو را به من راهنمايى كرد؟ گفتم: خدا، پس گفت: جز خداى يگانه خدايى نيست پاك و منزّه است، خدا همانا وعده پروردگار ما شدنى است. هرم گويد: هنگامى كه مرا شناخت به شگفت آمدم به خدا پيش از اين او را نديده بودم و او نيز مرا نديده بود. گفتم: از كجا نام و نام پدرم را دانستى با اين كه پيش از امروز تو را نديدهام؟ گفت: خداى دانا و آگاه به من خبر داد آنگاه كه نفسم با نفست سخن گفت روح من روح تو را شناخت. همانا ارواح مانند بدنها نفس دارند و مؤمنان يكديگر را مىشناسند و با هم به روح خدا دوستى مىورزند، اگر چه يكديگر را ملاقات نكرده باشند يكديگر را مىشناسند و با هم سخن مىگويند اگر چه منازل و خانههايشان از هم دور باشد. هرم گويد: گفتم: خداى رحمتت كند، از رسول خدا برايم حديث نقل كن كه از تو بشنوم گفت: اى هرم بن حيّان من پيامبر خدا (ص) را درك نكردهام، پدر و مادرم به فداى رسول خدا با او همنشينى نداشتهام ولى مردانى را ديدهام كه با آن حضرت همنشين بوده و همان مقدار حديث كه از پيامبر به تو رسيده به من نيز به وسيله ياران پيامبر رسيده است و دوست ندارم كه باب نقل حديث و قضاوت و فتوا را بر خودم بگشايم. در نفس خود سرگرميى دارم كه مرا از