راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٩٨ - داستانهاى بخشندگان
خود عمل كرد و آنان نيز عمل كردند.
ابو طاهر بن كثير شيعى بود، مردى به او گفت: به حقّ علىّ بن ابى طالب (ع) كه درخت خرمايى را كه در فلان جا دارى به من ببخش. گفت: بخشيدم و به حقّ علىّ (ع) درخت خرماى پشت سر آن را نيز به تو خواهم بخشيد و آن چند برابر چيزى بود كه آن مرد خواسته بود.
ابو مرثد يكى از بخشندگان بود. پس يكى از شاعران او را ستود. او به شاعر گفت: به خدا چيزى ندارم به تو بدهم، امّا مرا پيش قاضى ببر و ادّعا كن كه ده هزار درهم از من طلبكارى تا من به آن اقرار كنم. آنگاه مرا زندانى كن، چرا كه خاندانم مرا در زندان نخواهند گذاشت. شاعر آن كار را كرد و شب نشده ده هزار درهم به او دادند و ابو مرثد را از زندان بيرون آوردند.
معن بن زايده در بصره عامل عراقين بود. پس شاعرى بر درگاهش حاضر شد و مدّتى ماند و خواست وارد بر معن شود ولى برايش ميسّر نشد. روزى به يكى از خادمان معن گفت: هر گاه امير وارد باغ شود، مرا آگاه ساز و چون امير به باغ درآمد خادم به شاعر اعلام كرد. پس شعرى بر روى چوبى نوشت و در آبى انداخت كه وارد باغ معن مىشد. در آن هنگام امير بر سر آب بود. چون چوب را ديد آن را گرفت و خواند ديد در آن نوشته شده:
ايا جود معن ناج معنا بحاجتى *** فما لى الى معن سواك شفيع«٩٣»
ناقل گويد: معن گفت: صاحب اين چوب (شعر) كيست؟ مرد را فراخواندند معن به او گفت: چگونه اين شعر را گفتى؟ پس آن را گفت معن دستور داد ده كيسه زر به او بدهند.
شاعر آن را گرفت و معن چوب را زير بساطش نهاد. چون روز دوّم شد آن را از زير بساط بيرون آورد و خواند و شاعر را فراخواند و صد هزار درهم به او داد. آن مرد چون پول را
«٩٣» اى جود معن حاجتم را به معن بگو چرا كه جز تو شفيعى در پيش معن ندارم .