راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ١٠٠ - داستانهاى بخشندگان
كرد پس گفت: بگير اين نجيب اوست، سپس آن شخص گفت: صاحب قبر پدر من است و او را در خواب ديدم كه مىگفت: اگر پسر منى (شتر اصيل) نجيب مرا به فلان بن فلان بده و نام تو را بر زبان آورد.
مردى از قريش از سفرى وارد شد و در راه خانه به مردى از عربها رسيد، در حالى كه روزگار او را زمينگير ساخته و بيمارى او را خانه نشين كرده بود. پس گفت: اى فلان به ما كمكى كن. آن مرد به غلامش گفت: هر چه از خرجى مانده به او بده. پس غلام چهار هزار درهم در دامن آن عرب بيابانى ريخت. وى خواست برخيزد ولى از ضعف نتوانست. پس گريست، مرد بخشنده به او گفت: از چه مىگريى شايد بخشش ما را كم مىدانى؟ گفت: نه ولى به ياد آوردم كه زمين دست بخشندهات را مىخورد. پس اين خاطره مرا گرياند.
عبد الله بن عامر از خالد بن عقبة بن ابى معيط خانهاى را كه در بازار داشت به نود هزار درهم خريد و چون شب فرارسيد گريه خاندان خالد را شنيد به خانوادهاش گفت: اينان را چه شده؟ گفتند: براى خانهشان مىگريند گفت: اى غلام نزد آنها برو به آنان اعلام كن كه خانه و مال همه از آن شماست.
گويند هارون الرشيد پانصد دينار براى مالك بن انس فرستاد. اين خبر به ليث بن سعد رسيد. ليث براى مالك هزار دينار فرستاد. هارون خشمگين شد و گفت: من به او پانصد دينار مىبخشم و تو هزار دينار در حالى كه تو از رعيّتهاى منى. ليث عرض كرد:
اى امير مؤمنان درآمد غله هر روز من هزار دينار است شرمم آمد كه به شخصى چون انس كمتر از درآمد يك روزم را بدهم و نقل شده كه زكات بر ليث واجب نشد با اين كه درآمد هر روز او هزار دينار بود.
روايت شده كه زنى از ليث كمى عسل خواست. پس دستور داد به او مشكى عسل بدهند به ليث گفتند آن زن به كمتر از اين مقدار قناعت داشت. گفت: آن به اندازه