روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤٧٢
كرده بوديم،عبد اللّه بن عمرو بن حرام الانصارى [١]پدر جابر با ما بود،و ما اين كار از مشركان قوم خود پنهان مىداشتيم،او را به حاكم كرديم و گفتيم:تو از جمله سادات و اشراف مايى،و ما را نمىبايد كه چون تو مردى با اين عقل و راى و حصافت كه تو راست فردا هيزم دوزخ شوى.اسلام آر و با ما به دين محمّد درآى،و ما را امشب ميعاد است به عقبه با رسول اللّه حاضر آى تا بشنوى.گفت:روا باشد.
پس ما رها كرديم تا از شب ثلثى برفت.برون آمديم [٢]به ميعاد رسول -عليه السلام-پوشيده،يكيك و دودو مىرفتيم تا همه در آن شعبى كه نزديك عقبه است مجتمع شديم،هفتاد مرد بوديم و دو زن با ما بودند:يكى امّ عماره بنت كعب احدى نساء بنى النّجار،و يكى اسماء بنت عمرو بن عدىّ احدى نساء بني سلمه.
نگاه كرديم رسول-عليه السلام-مىآمد و عمّش عبّاس بن عبد المطّلب با او بود،و او هنوز در اسلام نبود،و لكن براى خويش و قرابت با رسول بيامده بود.
چون بنشستيم،اوّل عبّاس سخن گفت،و گفت:يا معشر الخزرج-و عرب هر دو قبيله را خزرج خواندنى-بدانى كه [٣]محمّد از ما آنجاست [٤]كه مىدانى [٥]،و ما خود او را از قوم خود حمايت مىكنيم از آنان كه بر دين مااند،و او در قوم و شهر خود در عزّ و منعت [٦]است،و لكن مىخواهد كه با نزديك شما [٧]آيد.اگر دانيد [٨]كه به اين قول كه به او كنى [٩]موافقت و وفا خواهى كردن [١٠]،و او را حمايت خواهى كردن [١١]و تحمّل احوال او كردن تا بيايد [١٢]،و الّا اگر به اين كه من گفتم قيام نتوانى كردن [١٣]و او را بسيارى [١٤]و خذلان كنى [١٥]،اكنون بگوى [١٦]تا او رحلت نكند و شهر خود رها نكند.
[١] .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:عبد اللّه بن عمرو بن حزام الانصارى.
[٢] .مر:بيرون آمديم.
[٣] .مب،مر:بدانيد كه،فق:كه مىدانى.
[٤] .مب،مر:اينجاست.
[٥] .مب،مر:مىدانيد.
[٦] .مب،مر:و رفعت.
[٧] .مب،مر:كه به شهر شما.
[٨] .آج،لب،فق:دانى/دانيد.
[٩] .فق،مب،مر:كه با او كنيد.
[١١] [١٠] .مب،مر:خواهيد كردن.
[١٢] .مب مر+به شهر شما.
[١٣] .مب،مر:نخواهيد نمودن.
[١٤] .بسپارى/بسپاريد.
[١٥] .مب،مر:كنيد.
[١٦] .مب،مر:بگوييد.