با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٦ - رسول گرامى(ص) و مصيبت حسين(ع)
گفتم: پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا چرا چشمانتان اشكبار است؟ آيا كسى شما را به خشم آورده است؟
فرمود: نه، بلكه هم اينك جبرئيل نزد من بود و خبر داد كه حسين بر ساحل فرات كشته مىشود؛ و فرمود: آيا مىخواهى تربتش را به تو ببويانم؟ گفتم: بلى. او دست دراز كرد و كفى خاك بر گرفت و آن را به من داد؛ و من نيز از ريختن اشك نتوانستم خوددارى كنم؛ و نام آن زمين كربلا است.
دو سال پس از آن، رسول خدا (ص) به سفر رفت. در جايى از مسير راه ايستاد و كلمه استرجاع را بر زبان آورد و چشمانش اشكبار شد، چون در اين باره از وى پرسيدند فرمود:
اينك جبرئيل آمد و مرا از زمينى بر ساحل فرات به نام كربلا خبر داد، كه فرزندم حسين در آنجا كشته مىشود.
پرسيدند: چه كسى او را مىكشد؟
گفت: مردى كه او را يزيد گويند. گويى كه من به حسين و قتلگاه و محل دفن او مىنگرم.
گويى كه به جهاز چارپايان سوارى مىنگرم، در حالى كه سر فرزندم حسين را به يزيد هديه دادهاند. به خدا سوگند هر كس به سر حسين بنگرد و شادى كند، خداوند قلب و زبانش را دو گانه سازد و او را به عذابى دردناك، عذاب كند.
سپس رسول خدا (ص)، غمزده، اندوهناك، افسرده و محزون بازگشت. سپس منبر رفت و حسن و حسين (ع) را نيز با خود بالابرد. خطابه خواند و مردم را موعظه كرد. چون از خطبه فراغت يافت، دست راستش را بر سر حسن (ع) و دست چپش را بر سر حسين (ع) گذاشت و سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت:
پروردگارا، محمد بنده، فرستاده و پيامبر تو است؛ و اين دو پاكان خاندان و فرزندان برگزيده و ريشه من هستند. اين دو كسانى هستند كه در ميان امتم از خود به جاى مىگذارم.
جبرئيل به من خبرداده است كه اين فرزندم با زهر كشته مىشود و آن ديگرى شهيد مىگردد و در خون مىتپد. پروردگارا قتلش را براى او مبارك گردان و او را از بزرگان شهيدان قرار ده، پروردگارا در كشنده و خوار كنندهاش مباركى قرار مده و گرماى آتش خويش را به او بچشان و او را در پايينترين جاى دوزخ محشور گردان.