با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٢٠ - شهادت على اكبر(ع)
تشنگى مرا كشت! و سنگينى آهن مرا به ستوه آورد! آيا جرعهاى آب يافت مىشود تا با آن بر ضد دشمن نيرو بگيرم؟!
حسين (ع) گريست و فرمود: فرزندم بر محمد و على و بر پدرت گران مىآيد كه تو آنان را بخوانى و نتوانند به تو پاسخ گويند و از آنان يارى بجويى و نتوانند يارىات دهند، پسرم زبانت را بياور. سپس زبانش را در دهان گرفت و مكيد! و آنگاه انگشترى خويش را به او داد و فرمود: اين انگشترى را بگير و در دهان بگذار و به جنگ دشمن بازگرد؛ كه من اميدوارم هنوز شب نشده از دست جدت با جامى لبريز سيراب گردى چنان كه پس از آن هرگز تشنه نشوى!
على اكبر بار ديگر به ميدان بازگشت و حمله كرد و اين رجز را مىخواند:
پس از آشكار شدن حقايق نبرد، جوهر مردان نيز آشكار مىگردد.
به خداى با عزت سوگند كه دست از شما نخواهيم كشيد، تا آنكه شمشيرها در نيام شود.
سپس آن قدر جنگيد كه دويست تن از سپاه دشمن را از پاى در آورد. ناگهان منقذ بن مره عبدى [١] با شمشير بر فرق آن حضرت زد كه بر اثر آن از حال رفت [٢] و پس از او، ديگر
[١] در كتاب ذوب النظار (ص ١١٩) آمده است: «مختار در پى قاتل على بن الحسين يعنى مرة بن منقذعبدى كه در آن هنگام پير شده بود فرستاد. خانهاش را كه محاصره كردند سوار بر اسبى زيبا بيرون آمد و عبيداللَّه بن ناجيه شبامى را با نيزه ضربت زد كه كارگر نيفتاد. ابن كامل به او ضربتى زد كه با دست چپش آن را دفع كرد و شمشير آن را شكافت؛ و اسب خيز برداشت و او موفق به فرار گشت و به مصعب بن زبير پيوست. از آن پس دست وى فلج شد.
[٢] الارشاد مفيد (ج ٢، ص ١٠٦) آمده است: «آنگاه به مردم حمله كرد و اين رجز را مىخواند:
من على بن حسين بن على هستم، به خداى كعبه سوگند كه ما به رسول خدا نزديكتريم.
به خدا سوگند كه فرومايهزاده ميان ما حكومت نخواهد كرد. من با شمشير و ضرب دست جوانى هاشمى و قرشى شما را مىزنم.
او بارها اين كار را تكرار كرد و كوفيان از قتل او پروا داشتند تا آنكه چشم منقذ بن مرّه بر وى افتاد و گفت: اگر او بار ديگر از كنار من بگذرد و همان رفتار پيشين را انجام دهد، گناه همه عرب بر گردن من اگر كه پدرش را به عزاى او ننشانم! على اكبر همانند بار نخست به مردم حمله كرد و مرّه به او حمله كرد و با ضربت نيزه بر زمينش افكند. پس از آن، جماعت او را در ميان گرفتند و با شمشر پاره پارهاش كردند».
ابن شهر آشوب سروى در المناقب (ج ٤، ص ١٠٩) گويد: «مرة بن منقذ عبدى با حيله گرى نيزه به پشت آن حضرت زد و سپس او را با شمشير زدند! حسين (ع) فرمود: پس از تو خاك بر سر دنيا؛ و او را به سينه چسبانيد و به خيمه آورد. مادرش شهربانو سرآسيمه شد و به او مىنگريست ولى چيزى نمىگفت.»
در نفس المهموم به نقل از روضةالصفا آمده است: «در آن هنگام صداى گريه حسين (ع) بلند شد، در حالى كه تا آن زمان هيچ كس صداى گريه او را نشنيده بود.» در اينجا چند نكته شايان ذكر است:
يكم: حضور مادر علىاكبر در هيچ يك از منابع موثق ذكر نشده است.
دوم: اين گفته ابن شهرآشوب كه نام مادر على اكبر شهربانو بوده است از سخنان شگفتى است كه تنها او ذكر كرده است. بدون شك طبق آنچه در منابع موثق آمده است مادرش ليلى دختر ابى مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى است. چنانكه پيش از اين نيز گفته شد.