با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٢ - حمله به اردوگاه حسين(ع)
عباس همراه حدود بيست سوار از جمله زهيربن قين و حبيب بن مظاهر نزد آنان رفت و گفت: چه كار داريد و چه مىخواهيد؟
گفتند: از امير فرمان رسيده است كه به فرمانش در آييد و يا با شما بجنگيم!
گفت: شتاب مكنيد تا نزد ابى عبداللَّه باز گردم و آنچه را گفتيد به عرض او برسانم.
آنان ايستادند و گفتند: با او ديدار كن و اين سخن را به اطلاعش برسان و پاسخ او را برايمان بياور.
عباس شتابان نزد حسين باز گشت تا موضوع را به او خبر دهد، و يارانش ايستادند و با دشمن به گفت و گو پرداختند!
حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت: اگر مىخواهى با اين مردم سخن بگو و يا اين كه مىخواهى من سخن مىگويم.
زهير گفت: تو اين كار را آغاز كردى، خودت با آنان سخن بگو.
حبيب بن مظاهر خطاب به آنان گفت: آگاه باشيد به خدا سوگند مردمى كه فرداى قيامت خداوند را در حالى ملاقات كنند كه فرزندان عترت و اهل بيت پيامبرش (ص) و بندگان سحر خيز و ذكر گوى اين شهر را كشته باشند، بد مردمانى هستند!
عزرة بن قيس به او گفت: تو هر چه بتوانى خود را پاك جلوه مىدهى!
زهير گفت: اى عزره خداوند او را پاكيزه و هدايت كرده است! اى عزره از خدا بترس و بدان كه من خير خواه توام. اى عزره تو را به خدا مبادا از كسانى باشى كه گمراهان را بر كشتن جانهاى پاك يارى بدهيد.
گفت: اى زهير! تو نزد ما از شيعيان اين خاندان نبودى بلكه عثمانى بودى!؟ [١]
گفت: آيا بودنم در اينجا نشان آن نيست كه با آنهايم. بدان به خدا سوگند من هرگز برايش نامهاى ننوشتم و پيكى نزدش نفرستادم و هرگز به او وعده يارى ندادم، ليكن مسير راه من و او را با هم يكجا گرد آورد. چون او را ديدم به ياد رسول خدا (ص) و منزلت وى نزد
[١] درباره عثمانى بودن زهير در بحث وقايع ميان راه كربلا به تفصيل سخن گفتيم.