با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٥٧ - شهادت ابوالفضل العباس(ع)
حمله نمود و اين رجز را مىخواند:
از مرگ هراسى ندارم، زمانى كه مرگ فرا رسد، زيرا براى من مايه سعادت است تا آنكه شمشيرهاى كشيده مرا در برگيرند.
جان من فداى حضرت مصطفى باد. من عباسم و كارم سقايت است،
و آن روز كه با شرّ روبه رو گردم، از آن بيم ندارم.
عباس دشمن را پراكنده ساخت، سپس زيد بن ورقاء جهنى، پشت نخلى كمين كرد و به كمك حكيم بن طفيل سنبسى ضربتى به بازوى راست عباس زد. [١]
حضرت شمشير را به دست چپ گرفت و حمله كرد و اين رجز را مىخواند:
به خدا سوگند كه اگر دست راستم را قطع كنيد، بازهم براى هميشه از دينم و از امام راستين و فرزند پيامبر پاك و امين، دفاع مىكنم.
او آنقدر جنگيد كه ناتوان شد. سپس حكيم بن طفيل طائى پشت نخلى كمين كرد و با ضربتى ديگر دست چپ عباس را قطع كرد. [٢] در اين هنگام عباس گفت:
[١] در ابصار العين (ص ٦٢) آمده است: «حكيم بن طفيل طائى سنبسى ضربتى به بازوى راستش زد و آن را قطع كرد. عباس شمشير را به دست چپ گرفت ....»
[٢] در ابصار العين (ص ٦٢) آمده است: «زيد بن ورقاء جهنى با نواختن ضربتى دست چپ عباس را قطع كرد؛ و او همانند عمويش جعفر- هنگامى كه در موته دست چپ و راستش را قطع كردند- پرچم را به سينهاش چسبانيد و مىگفت:
آيا نمىبينيد كه گروه تبهكاران از روى ستم دست چپم را قطع كردند؟
در اين هنگام مردى تميمى از فرزندان ابان بن دارم حمله كرد و با عمود آهنين بر سر عباس زد و او را از اسب بر زمين افكند. عباس با صداى بلند فرياد زد: برادرم مرا درياب!
حسين چونان باز شكارى خود را بر سر عباس رساند و ديد كه دست چپ و راستش قطع شده و صورتش خون آلود است. تير بر چشم او اصابت كرده و بدنش از شدت جراحت پاره پاره گشته است. خم شد و بر بالين برادر نشست و گريست تا آنكه روح از بدن عباس پرواز كرد. آنگاه به دشمن حمله ور شد و چپ و راست آنان را از دم شمشير مىگذراند. دشمن مانند گله بز در برابر گرگ از مقابل آن حضرت مىگريخت و او صفوفشان را مىشكافت و مىگفت: برادرم را كشتهايد، و حالا كجا مىگريزيد؟ كجا مىگريزيد، كه شما بازويم را سست كرديد؟ سپس به تنهايى به جايگاه خويش بازگشت. عباس آخرين كس از ياران حسين بود كه به دست دشمنانش كشته شد و پس از او به جز نوجوانان خردسال و بى سلاح، از آل ابى طالب كسى كشته نشد.»