با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٨٢ - تير تيز و زهرآگين
گفت تو را خوب مىشناسم. مادرت فاطمه زهرا، پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى و انتقام گيرندهات خداوند على اعلى است. من تو را مىكشم و هيچ از اين كار باك ندارم. آنگاه پس از زدن دوازده ضربت شمشير سرش را بريد.» [١]
«هلال بن نافع گويد: من همراه ياران عمر سعد ايستاده بودم كه شخصى فرياد زد: امير را مژده باد كه شمر، حسين (ع) را كشت! گويد: من به ميان صفوف لشكر رفتم و رو به روى سر آن حضرت ايستادم و او را در حال جان دادن ديدم. به خدا سوگند، من هيچ كشته آغشته به خونى را نديدهام كه مانند او زيبا و صورتش نورانى باشد! نور سيما و زيبايى اندام آن حضرت مرا از انديشيدن درباره قتلش بازداشت! در همين حال آب طلبيد و من شنيدم كه مردى مىگفت: به خدا سوگند كه آب را نخواهى چشيد تا آنكه به جهنم در آيى و از آب جوشان آن بنوشى! حسين (ع) خطاب به او فرمود: چنين نيست و من بر جدم، رسول خدا (ص) وارد مىشوم و در جايگاه صدق و راستى و نزد پادشاه توانا در سراى او ساكن مىشوم و از آبى پاكيزه مىنوشم و از آنچه نسبت به من انجام دادهايد شكايت مىكنم.
گويد: جملگى آنان به خشم آمدند. چنان كه گويى خداوند در دل هيچ كدامشان مهر و عطوفتى قرار نداده است و در حالى كه با آنان سرگرم سخن گفتن بود، سرش را بريدند! من از بى رحمى آنان به شگفت آمدم و گفتم به خدا سوگند كه از اين پس هرگز و در هيچ كارى با شما شركت نخواهم كرد.» [٢] شيخ كلينى و شيخ صدوق نيز از امام صادق (ع) نقل كردهاند كه «وقتى حسين بن على (ع) را با شمشير زدند و خواستند كه سرش را ببرند،
[١] مقتل الحسين (ع) خوارزمى، ص ٣٩- ٤٢؛ نيز ر. ك: الارشاد، ج ٢، ص ١١١- ١١٢؛ انساب الاشراف، ج ٣، ص ٤٠٩؛ بغية الطلب، ج ٦، ص ٢٦٢٩؛ كشف الغمه، ج ٢، ص ٢٦٣؛ اعلام الورى، ج ١، ص ٤٦٩؛ الدر النظيم، ص ٥٥٨؛ الاتحاف بحب الاشراف، شبراوى، ص ١٦، در اين كتاب آمده است صرعة بن شريك تميمى ضربتى به كف و انگشتان دست چپ حضرت نواخت و او با نيروى دلاورى، پايمردى، شجاعت و بىاعتنايى به ضرباتى كه بر وى وارد آمده بود، مىايستاد و بر زمين مىافتاد. آن حضرت با تمسك به شهامت قرشى و عزت هاشمى خويش، همانند شيرى ژيان به گاز گرفتن سگان بى توجه بود، اما سرنوشت ازلى و حكمت خداوندى، بر اين تعلق گرفته بود كه اين پيش آمد بزرگ و پراكندگى عظيم روى دهد تا نشان داده شود كه سراى اين جهانى بى ارزش بوده و سرشت آن با كدورت آميخته است.
[٢] اللهوف، ص ١٧٧.