با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٥٦ - شهادت ابوالفضل العباس(ع)
عباس شدند كه جراحات وارده آن حضرت را خسته و ناتوان كرده بود و ياراى حركت نداشت!» [١]
خوارزمى مىنويسد: «پس از او- يعنى پس از برادرش عبداللَّه- عباس بن على به ميدان رفت. مادر وى نيز امّ البنين بود. او كه در آن روز سقّا بود، حمله كرد و اين رجز را مىخواند:
به خداى با عزت و بزرگ و به حجون و زمزم،
و به حطيم و «فنا» ى با حرمت صادقانه سوگند ياد مىكنم.
كه امروز پيكرم به خونم آغشته مىشود،
در ركاب حسين، صاحب افتخار و پيشرو و امام اهل فضيلت و كرامت.
او پيوسته جنگيد تا آنكه شمار بسيارى از دشمن را به هلاكت رساند و سرانجام خود نيز كشته شد. حسين (ع) در شهادت عباس فرمود: «هم اينك كمرم شكست و راه چاره بر من بسته شد.» [٢]
ابن شهر آشوب سروى گويد: «حضرت عباس، ماه بنى هاشم، سقّا و علمدار حسين (ع) و از همه برادرانش بزرگتر بود. چون به طلب آب رفت، [٣] دشمن به او حمله كرد و او نيز
[١] الارشاد، ج ٢، ص ١٠٩- ١١٠. در مثير الاحزان (ص ٧١) ابن نما گويد: آنگاه ارتباط عباس را با او قطع كردند و سپس وى را از همه سو در محاصره قرار دادند و كشتند. حسين به خاطر كشته شدن او به شدت گريست.» نيز ر. ك: اللهوف، ص ١٧٠.
[٢] مقتل الحسين (ع)، خوارزمى، ج ٢، ص ٣٤؛ و ر. ك: الفتوح، ج ٥، ص ٢٠٧.
[٣] علامه مجلسى گويد: در برخى تأليفات اصحاب ما آمده است كه عباس (ع) پس از مشاهده تنهايىبرادرش به خدمت وى آمد و عرض كرد: برادر جان، آيا اجازه ميدان مىفرماييد؟ امام (ع) به شدت گريست و گفت: برادر جان تو پرچمدار منى و چون تو به ميدان بروى سپاهم پراكنده مىشود! عباس گفت: سينهام تنگ شده و از زندگى سير گشتهام و مىخواهم كه انتقامم را از اين منافقها بگيرم.
حسين (ع) گفت: حال كه چنين است، اندكى آب براى كودكان بياور عباس به سوى دشمن رفت و آنان را موعظه كرد و ترساند، اما سودى نبخشيد. آنگاه بازگشت و موضوع را به وى گزارش داد. در همين حال صداى العطش كودكان به گوش عباس رسيد!
پس بر اسب نشست و نيزه و مشك را به دست گرفت و آهنگ فرات كرد. چهار هزار تن از موكّلان فرات، او را محاصره كرده آماج تيرهاشان ساختند. عباس صفوف آنان را شكافت و به نقلى هشتاد تن از آنان را كشت و خود را به آب رساند هنگامى كه خواست جرعهاى از آب بنوشد، تشنگى حسين و كودكانش را به يادآورد. آب را دور ريخت و به روايتى گفت:
اى نفس زندگى پس از حسين خوارى است و تو نبايد كه زنده باشى
اين حسين است كه در آستانه مرگ قرار دارد و تو آب گوارا مىنوشى
به خدا سوگند كه دين من اجازه چنين كاى را به من نمىدهد.
مشك را از آب پر كرد و بر شانه راستش گذاشت و روانه خيمه گاه شد. دشمنان راه را بر او بستند و از هر طرف محاصرهاش كردند. عباس با آنان جنگيد تا آنكه نوفل ازرق با ضربتى دست راستش را قطع كرد. او مشك را روى شانه چپش گذاشت. نوفل با زدن ضربتى دست چپ او را نيز از مچ قطع كرد. عباس مشك را به دندان گرفت؛ كه ناگهان تيرى بر آن نشست و آبش ريخت. آنگاه تير ديگرى آمد و بر سينهاش نشست. عباس از اسب بر زمين افتاد و خطاب به برادرش حسين فرياد زد: برادرت را درياب! هنگامى كه حسين (ع) بر بالينش آمد. او را كشته ديد. پس گريست و او را به خيمه گاه برد ..» (بحار، ج ٤٥، ص ٤١- ٤٥).