با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٠ - امان دادن شمر به عباس و برادرانش
گفت: نه! اين مقام تو را نرسد! من خود اين كار را بر عهده مىگيرم! اينك تو فرمانده پيادگان باش!. [١]
امان دادن شمر به عباس و برادرانش
شمر آمد و در برابر ياران حسين ايستاد و گفت: كجا هستند خواهر زادگان ما؟ آنگاه عباس، جعفر، عبداللَّه و عثمان پسران على بن ابى طالب سوى او آمدند و گفتند: چه مىخواهى؟
گفت: اى خواهر زادگان من، شما در امان هستيد!
جوانان گفتند: خداوند تو و امانت را لعنت كند. آيا به ما امان مىدهى، در حالى كه پسر رسول خدا (ص) در امان نيست!؟. [٢]
[١] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣١٥؛ الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٢٨٤؛ الارشاد، ص ٢٥٦- ٢٥٧؛ انساب الاشراف، ج ٣، ص ٣٩١. در اين كتاب آمده است: چون شمر نامه را به او رساند، عمر گفت: اى پيسى! واى بر تو، خداوند خانهات را دور و زندگىات را دشوار و خودت را با آنچه آوردهاى زشت گرداند. به خدا سوگند! گمانم بر اين بود كه تو او را به پذيرش آنچه نوشته بودم تشويق مىكنى!
شمر گفت: يا فرمان امير را اجرا كن و گرنه، كار لشكر و اين مردم را به من واگذار، عمر گفت: نه اين منزلت تو را نرسد! من خود اين كار را بر عهده مىگيرم.
گفت: پس تو امير باش.
[٢] همان، ص ٢٥٧؛ و ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣١٥؛ الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٢٨٤؛ و در اين كتاب آمده است؛ خداوند تو و امانت را لعنت كند اگر تو دايى ما هستى، آيا به ما امان مىدهى، در حالى كه پسر رسول خدا (ص) در امان نيست! انساب الاشراف، ج ٣، ص ٣٩١؛ الفتوح، ج ٥، ص ١٦٨- ١٦٩؛ در اين كتاب آمده است:
«... آنگاه حسين به برادرانش گفت: پاسخش را بدهيد، هر چند كه فاسق است، چرا كه او از دايىهاى شما است! آنان فرياد برآوردند: به چه كار آمدهاى و چه مىخواهى؟ گفت: اى خواهر زادگان من، شما در امان هستيد، خود را با برادرتان حسين به كشتن ندهيد! و پا بند فرمانبردارى امير المؤمنين يزيد بن معاويه باشيد. عباس بن اميرالمؤمنين- رضى اللَّه عنه- در پاسخ گفت: مرگ بر تو اى شمر! اى دشمن خدا، خداوند تو و امانى را كه آوردهاى لعنت كند. آيا از ما مىخواهى كه به فرمان لعنت شدگان در آييم و دست از يارى برادرمان حسين- رضى الله عَنهُ- برداريم؛ و به نقل از آن در مقتل خوارزمى (ج ١، ص ٣٤٩) آمده است: اى دشمن خداوند آيا ما را فرمان مىدهى كه برادرمان حسين فرزند فاطمه را رها كنيم و به فرمان لعنت شدگان و فرزندان لعنت شدگان درآييم!؟ آنگاه شمر خشمگين به لشكرش بازگشت، نيز ر. ك: تذكرة الخواص، ص ٢٢٤.