با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢٨ - سخنرانى امام(ع) پيش از آغاز نبرد
آنان يادآور شد و از آنان خواست اجازه دهند كه بازگردد. اما آنها نپذيرفتند، جز اينكه با وى بجنگند يا دستگيرش كنند و نزد عبيداللَّه بن زياد ببرند. آنگاه حضرت با مردم گروه گروه و حتى با برخى جداگانه صحبت كرد ولى آنها مىگفتند كه ما نمىدانيم تو چه مىگويى!» [١]
سخنرانى امام (ع) پيش از آغاز نبرد
شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد: «آنگاه حسين (ع) مركب خواست و سوار شد و با صداى بلند كه همه مىشنيدند فرمود: اى مردم عراق گوشهايتان را باز كنيد و سخنانم را بشنويد. در حمله به من شتاب مورزيد تا طبق حقى كه بر من داريد شما را موعظه كنم و سبب آمدنم را باز گويم. اگر پذيرفتيد و گفتارم را تصديق كرديد، سعادت يافتهايد و دليلى براى حمله به من هم نداريد و اگر عذرم را نپذيرفتيد و به انصاف رفتار نكرديد «پس ساز و برگ خود و شريكانتان را گرد آوريد، آنگاه جوانب كارتان را بنگريد، سپس سوى من گام پيش نهيد و مرا مهلت مدهيد؛ ولىّ من اللَّه است كه اين كتاب را نازل كرده و او ياور و سرپرست صالحان است».
سپس خداوند را چنان كه شايسته اوست ستايش كرد و بر پيامبر (ص) و فرشتگان و پيامبران درود فرستاد، به طورى كه از هيچ سخنورى تا آن زمان و پس از آن منطقى چنان رسا شنيده نشد. آنگاه فرمود: «اى مردم! نسب مرا بشناسيد و ببينيد كه من كيستم. آنگاه به خود آييد و از خود باز خواست كنيد كه آيا سزاوار است مرا بكشيد و حرمتم را بشكنيد؟
آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا پدرم جانشين و پسر عموى پيامبر (ص) نيست؟
آيا پدرم نخستين مؤمن به خدا و تصديق كننده پيامبر در آنچه از سوى پروردگار شما آورده نيست؟ آيا حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست؟ آيا جعفر شهيد كه در بهشت با دو بال پرواز مىكند عمويم نيست؟ آيا نشنيدهايد كه رسول خدا (ص) درباره من و برادرم فرمود:
«اين دو سرور جوانان اهل بهشتند».
[١] تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٧٦.