با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٤٠ - حر بن يزيد رياحى و موضعگيرى جاودانه
شمر تيرى بر او افكند و گفت: ساكت شو، خدا خفهات كند. پر گوييهايت ما را خسته كرد.
زهير گفت: اى پسر كسى كه سر پا بول مىكرد! من كى با تو سخن گفتم؟ تو يك حيوانى.
به خدا سوگند گمان ندارم كه تو دو آيه از كتاب خدا را بدانى! بدان كه در قيامت به ننگ و كيفرى دردناك گرفتار خواهى آمد! شمر گفت: خداوند همين ساعت تو و اربابت را خواهد كشت. فرمود: آيا مرا از مرگ مىترسانى؟ به خدا سوگند، مرگ با حسين (ع) از جاودانگى با شما نزد من محبوبتر است. آنگاه رو به مردم كرد و با صداى بلند گفت: اى بندگان خدا! مبادا افرادى چنين پست و فرومايه شما را از دينتان گمراه كنند. به خدا سوگند، مردمى كه خون فرزندان و خاندان محمد را بريزند و ياوران و مدافعانشان را به قتل برسانند، به شفاعت آن حضرت نخواهند رسيد.
در اين ميان مردى او را صدا زد و گفت: «ابا عبداللَّه مىفرمايد كه برگرد، همان طورى كه مؤمن آل فرعون قومش را نصيحت كرد [وبه حالشان سودمند نيفتاد] تو نيز اينان را نصيحت كردى و اگر سودمند باشد، همين اندازه كافى است!» [١]
حرّ بن يزيد رياحى و موضعگيرى جاودانه
شيخ مفيد گويد: حرّ بن يزيد رياحى با ديدن عزم مردم براى جنگ با حسين (ع) خطاب به عمر سعد گفت: آيا مىخواهى كه با اين مرد بجنگى؟ گفت: آرى به خدا سوگند، پيكارى كه سادهترينش افتادن سرها و قطع دستهاست! گفت: آيا به هيچ كدام از پيشنهادهايى كه داد راضى نيستيد؟! عمر گفت: اگر كار به دست من بود مىپذيرفتم، ولى چه كنم كه اميرت رضايت نمىدهد!
سپس حرّ همراه يكى از مردان قومش به نام قرة بن قيس از مردم كناره گرفت و گفت:
اى قره، آيا اسبت را امروز آب دادهاى؟ گفت: نه. گفت: نمىخواهى كه آبش بدهى؟ قره گويد: به خدا سوگند، گمان كردم كه مىخواهد كناره بگيرد و در جنگ شركت نكند و
[١] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣٢٠؛ و ر. ك: الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٢٨٨؛ تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٧٧، به اختصار؛ نيز انساب الاشراف، ج ٣، ص ٣٩٧.