با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٣ - حمله به اردوگاه حسين(ع)
او افتادم، و دانستم كه سوى دشمن خويش و حزب شما مىرود! آنگاه مصلحت چنين ديدم كه يارىاش دهم و در حزب او باشم و جان خويش را براى آنچه شما از حق خدا و رسول (ص) ضايع كرديد سپر جانش گردانم.
عباس بن على (ع) شتابان آمد تا به آنها رسيد و گفت: اى حاضران، اباعبداللَّه از شما مىخواهد كه امشب را دست از او برداريد تا در اين كار بنگرد؛ چرا كه در اين باره ميان او و شما سخنى نرفته است، چون فردا شود ان شاءاللَّه با يكديگر ديدار مىكنيم. يا رضايت مىدهيم و آنچه را بر ما تحميل مىكنيد مىپذيريم؛ يا آنكه نمىخواهيم و نمىپذيريم.
مقصود امام حسين (ع) از اين كار آن بود كه آن شب آنان را باز دارد تا فرمانهاى لازم را صادر و به خانوادهاش وصيت كند. [١] چون عباس بن على اين خبر را برايشان برد عمر سعد گفت: اى شمر نظر تو چيست؟
گفت: نظر تو چيست؟ امير تويى و نظر، نظر تو است!
گفت: مىخواستم كه نباشم!. [٢]
سپس رو به مردم كرد و گفت: چه نظر داريد؟
آنگاه عمرو بن حجاج بن سلمه زبيدى گفت: سبحان اللَّه، اگر او از ديلم مىبود و چنين درخواستى از تو مىداشت شايسته بود كه پاسخ مثبت دهى. [٣]
قيس بن اشعث گفت: آنچه را خواستهاند بپذير، به خدا سوگند كه بامدادان با تو مىجنگند!
گفت: به خدا سوگند اگر بدانم كه چنين مىكنند شب را به آنان مهلت نمىدهم!
[١] اين تعليل از راوى است و آنطور كه او پنداشته تنها به اين عامل خلاصه نمىشود. بلكه عوامل مهمترىنيز وجود دارد.
[٢] در الفتوح، ج ٥، ص ١٧٨ آمده است: عمر گفت: دوست داشتم كه امير نباشم ولى مجبور شدم و در مقتل الحسين خوارزمى، ج ١، ص ٣٥٤، آمده است: دوست داشتم كه امير نباشم ولى رهايم نكردند و مجبورم ساختند!
[٣] در الفتوح، ج ٥، ص ١٧٨- ١٧٩ آمده است: مردى از يارانش به نام عمرو بن حجاج گفت: سبحان اللَّه العظيم. اگر از ترك و ديلم مىبودند و چنين درخواستى مىكردند بر ما واجب بود كه آن را بپذيريم. حال آنكه اينان خاندان پيامبر و اهلبيت او هستند چرا نبايد پذيرفت! عمر سعد گفت: ما امروز را به آنان مهلت دادهايم ....