با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢١ - حمله به اردوگاه حسين(ع)
حمله به اردوگاه حسين (ع)
آنگاه عمر سعد ملعون- كه كورى را بر هدايت و دنياى فانى را بر آخرت برگزيده و تسليم هواى نفس خويش گشته بود- سپاهش را به جنگ امام (ع) فرستاد. و در عصر پنج شنبه، نه روز گذشته از محرم، به او حمله كرد. [١]
نيز مورخان نوشتهاند: سپس عمر سعد فرياد زد: اى سپاه خداوند سوار شويد و شادمان باشيد. سپس خود با مردم سوار شد و پس از نماز عصر به آنها حمله كرد. امام حسين (ع) در آن حال مقابل چادرش نشسته به شمشيرش تكيه داشت و در حال چرت زدن سرش پايين افتاده بود.
خواهرش زينب با شنيدن صدا به برادرش نزديك شد و گفت: برادرم! آيا صداهايى را كه نزديك مىشوند مىشنويد؟
حسين (ع) سر را بلند كرد و گفت: من رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه به من گفت: تو نزد ما مىآيى! [٢] خواهرش سيلى به صورت زد و گفت: واى بر من! فرمود: خواهرم واى واى مكن. آرام باش خداى رحمان تو را رحمت كند. [٣]
عباس بن على (ع) گفت: برادرم! دشمن سوى شما آمد!
حضرت برخاست و فرمود: برادرم عباس! جانم به فدايت سوار شو و پيش آنها برو و بگو: چه كار داريد و مقصودتان چيست؛ و از آنان بپرس كه براى چه آمدهاند!؟
[١] تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣١٥؛ الاخبار الطوال، ص ٢٥٦؛ الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٢٨٤؛ الارشاد ص ٢٥٧. در انساب الاشراف ج ٣، ص ٣٩١ آمده است: و مردم را در شامگاه جمعه به حركت در آورد.
[٢] در الفتوح، ج ٥، ص ١٧٥- ١٧٦ آمده است: ... و گفت: خواهرم! من جدم و پدرم على و مادرم فاطمه وبرادرم را به خواب ديدم كه گفتند: اى حسين تو به زودى نزد ما مىآيى. خواهرم به خدا سوگند بدون شك وقت اين كار نزديك شده است؛ به نقل از آن مقتل الحسين، خوارزمى، ج ١، ص ٣٥٣، با اندكى اختلاف.
[٣] در الارشاد ص ٢٧٥ آمده است: خواهركم واى واى مكن، آرام باش، خدايت بيامرزد؛ و در الفتوح (ج ٥، ص ١٧٦) آمده است: زينب سيلى به صورت زد و فرياد بر آورد؛ واخيبتاه! (اصطلاحى است كه در نوميدى به كار مىرود) حسين گفت: اجازه بده، آرام باش و فرياد بر مياور كه دشمن ما را شماتت مىكند! نيز ر. ك: مقتل الحسين، خوارزمى، ج ١، ص ٣٥٣.