با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٢١ - شهادت على اكبر(ع)
مردم وى را زير ضربات شمشير گرفتند. على اكبر دست به گردن اسب انداخت و حيوان او را در ميان لشكر دشمن برد؛ كه بدن مباركش را با شمشيرهايشان پاره پاره كردند. چون روح مباركش در آستانه پرواز به ملكوت اعلى قرار گرفت، فرياد بر آورد: پدر جان! اينك جدّم رسول خدا (ص) مرا با جام لبريزش چنان سيراب كرد كه پس از آن هرگز تشنه نخواهم شد و به تو مىگويد: بشتاب كه در اينجا جامى ذخيره دارى!
حسين (ع) فرياد بر آورد: پسرم خداوند مردمى را كه تو را كشتند بكشد. چه قدر اينان نسبت به خداوند و شكستن حرمت رسول خدا (ص) جرأت يافتهاند، پس از تو خاك بر سر دنيا باد!
حميد بن مسلم گويد: گويى هم اينك بود كه ديدم زنى مانند خورشيد تابان آه و واويلا كنان فرياد بر آورد: اى واى عزيز دلم، اى واى ميوه دلم و نور چشمم! پرسيدم اين زن كيست؟
گفتند: زينب، دختر على (ع) است. [١] سپس آمد و خود را بر بدن على اكبر انداخت. سپس حسين آمد و دستش را گرفت و به خيمهگاه بازگرداند و خود به همراه جوانانش آمد و
[١] در اللهوف (ص ١٦٦) آمده است: راوى گويد: زينب دختر على بيرون آمد و فرياد بر آورد: «اى عزيزدلم اى پسر برادرم، و آنگاه خود را بر او افكند. آنگاه حسين (ع) آمد و او را گرفت و نزد زنان بازگرداند.» نيز ر. ك: الارشاد، ج ٢، ص ١٠٧؛ تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٣١.