با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٤ - حق پوشى طبرى!
حق پوشى طبرى!
طبرى در ادامه مىنويسد: مردم با يكديگر صحبت مىكردند و مىپنداشتند كه حسين (ع) به عمر سعد گفته است: با من پيش يزيد بن معاويه بيا؛ و هر دو اردوگاه را رها مىكنيم! عمر گفت: در اين صورت خانهام ويران مىشود! حسين گفت: من آن را برايت مىسازم.
گفت: در آن صورت املاكم را مىگيرند. فرمود: من از اموال خويش در حجاز به تو مىدهم. گويد: عمر اين را خوش نداشت. مردم در اين باره سخن مىگفتند و بىآنكه چيزى شنيده يا دانسته باشند، ميانشان شيوع يافته بود. [١]
طبرى در ادامه مىفزايد: اما آنچه ماجد بن سعيد، صقعب بن زهير و ديگر راويان گفتهاند همان است كه بيشتر راويان بدان عقيده دارند. آنان گفتهاند: حسين گفت: يكى از سه چيز را از من بپذيريد: يا به همان جا كه آمدهام باز گردم، يا دست در دست يزيد بن معاويه بگذارم و او در آنچه ميان من و اوست بنگرد! يا آنكه مرا به هر يك از مرزهاى اسلامى كه بخواهيد ببريد، تا مانند يكى از ساكنان آنجا باشيم، و هر حقى كه آنها دارند داشته باشم و هر وظيفهاى هم كه دارند من نيز داشته باشم. [٢]
آنچه غم و اندوه را از دل جويندگان حقايق تاريخى مىكاهد اين است كه طبرى با وجود نقل آن گمانهاى دروغ، حقيقت قضيه را نيز از زبان عقبة بن سمعان [٣]، غلام رباب، همسر امام حسين نقل مىكند. وى از كسانى بود كه از مدينه تا كربلا در ركاب امام (ع) حضور داشت و در هيچ يك از سخنانى كه حضرت براى مردم ايراد كرده غايب نبوده است!
طبرى گويد! ابو مخنف گويد: عبدالرحمن بن جندب حديث كرد مرا از عقبة بن سمعان و گفت: با حسين همراه شدم و با او از مدينه به مكه و از مكه به عراق رفتم و از او جدا نشدم تا آنكه كشته شد؛ سخنان وى را با مردم در مدينه، مكه، در راه عراق و در اردوگاهش و در
[١] تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣١٢- ٣١٣.
[٢] همان، ص ٣١٣، و ر. ك: انساب الاشراف، ج ٣، ص ٣٩٠ كه در آن آمده است:
«و گويند: حسين از عمر سعد هيچ نخواست، جز اينكه او را به مدينه بفرستد».
[٣] زندگينامه وى در جلد اول گذشت.