با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٨ - نكته دوم
قيس به كوفه رفت. از آن سو عبيداللَّه بن زياد بر راهها مراقب و نگهبان گذاشته بود.
هيچ كس بدون بازرسى نمىتوانست وارد شود. چون قيس به كوفه نزديك شد، دشمن خداوند يعنى حصين بن نمير سكونى به او برخورد. چون قيس به وى نگريست گويى كه بر جان خويش بيمناك شد. از اين رو نامه را بيرون آورد و آن را پاره كرد.
حصين به يارانش فرمان داد قيس را دستگير كردند و پارههاى نامه را گرفتند و او را نزد عبيداللَّه بردند.
عبيداللَّه گفت: تو كيستى؟
گفت: مردى هستم از شيعيان اميرالمؤمنين حسين بن على رضى اللَّه عنه. گفت: نامهاى را كه همراه داشتى چرا پاره كردى؟
گفت: از بيم آنكه مبادا تو از مضمونش آگاه گردى.
گفت: نامه از چه كسى بود و براى چه كسى نوشته شده بود؟
گفت: از حسين بن على براى گروهى از اهل كوفه بود كه من نام آنان را نمىدانم: ابن زياد به شدت خشمگين شد و گفت: به خدا سوگند، هرگز از من جدا نخواهى شد، تا كسانى را كه اين نامه برايشان نوشته شده است، به من معرفى كنى! يا آنكه بر منبر بالا روى و حسين و پدر و برادرش را دشنام دهى و از دستم برهى يا آنكه تو را پاره پاره مىكنم!
قيس گفت: من اين گروه را نمىشناسم، ولى لعن بر حسين و پدر و برادرش را انجام خواهم داد. عبيداللَّه فرمان داد او را به مسجد بزرگ شهر بردند. سپس بالاى منبر رفت؛ و مردم را آوردند تا اجتماع كنند و لعنت را بشنوند. قيس پس از آگاهى از اجتماع مردم برخاست و حمد و ثناى الهى را به جا آورد و سپس بر محمد و آل محمد درود، و بر على و فرزندانش بسيار رحمت فرستاد. سپس عبيداللَّه زياد و پدرش و همه ستمگران بنى اميه را ناسزا گفت و آنگاه مردم را به يارى حسين بن على (ع) فراخواند. چون اين خبر را براى عبيداللَّه بن زياد بردند، قيس را از بالاى قصر بر زمين انداختند كه درگذشت- خدايش رحمت كند-. امام حسين (ع) از شنيدن اين خبر گريان شد و گفت: خداوندا، براى ما و شيعيانمان در نزد خويش جايگاهى با كرامت قرار ده و در سراى رحمت خويش ميان ما