با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٠ - وقايع شب عاشورا
در مقتل الحسين خوارزمى آمده است! آنگاه برير بن خضير همدانى سخن گفت. وى از پارسايانى بود كه روزها روزه مىداشت و شبها بيدار مىماند. او گفت: اى فرزند رسول خدا! اجازه بفرماييد بروم و اين عمر فاسق را موعظه كنم شايد پند گيرد و دست از اين كارش بر دارد!
امام حسين (ع) فرمود: چنين كن، اى برير!
آنگاه برير نزد عمر سعد رفت و به چادرش وارد شد. نشست ولى سلام نكرد! عمر خشمگين شد و گفت: اى برادر هَمدانْ چه چيز تو را از سلام كردن بر من باز داشت؟
آيا مسلمان نيستم و خدا و رسولش را نمىشناسم؛ و به حق گواهى نمىدهم!؟
برير گفت: اگر آنطور كه مىگويى خدا و پيغمبر شناس بودى عازم كشتن خاندان پيامبر نمىگشتى! وانگهى اين فرات زلال است كه امواجش مانند شكم مار در هم مىپيچد و حيوانات عراق از آن مىنوشند؛ اما حسين بن على (ع) و برادران و زنان و خاندانش از تشنگى مىميرند. تو آنان را از نوشيدن آب فرات مانع گشتهاى و فكر مىكنى كه خدا و رسول او را مىشناسى؟!
عمر سعد لختى سر به زير افكند و آنگاه سرش را بلند كرد و گفت: اى برير به خدا قسم من يقين دارم كه هر كس با آنان بجنگد و حقّشان را غصب كند، ناگزير در آتش است ولى اى برير آيا از من مىخواهى كه ولايت رى را واگذارم كه به ديگرى برسد؟ به خدا سوگند نفس من چنين چيزى را نمىپذيرد. آنگاه گفت: عبيداللَّه به جاى قوم خويش مرا به اجراى نقشهاى فرا خواند كه اينك در پى انجام آنم. به خدا سوگند نمىدانم و سرگردانم و ميان دو خطر در كار خويش انديشناكم. آيا ملك رى را رها كنم در حالى كه رى آرزوى من است يا آنكه گناه قتل حسين را به گردن گيرم؟
در كشتن حسين آتشى است كه جلوگيرى از آن ممكن نيست و ملك رى نور چشم من است. [١]
[١] نيز اين ابيات به آن ملعون نسبت داده شده است:
حسين پسر عموى من است و به جانم سوگند حوادث بسيار گشته است و رى نور چشم من است.
شايد خداى عرش از لغزشم در گذرد هر چند كه در اين كار به جهانيان ستم كنم.
بدانيد كه دنيا نيكى اى زود گذر است و آن كه نقد را به نسيه دهد خردمند نيست!
مىگويند خداوند بهشتى و دوزخى و شكنجهاى و غل و زنجيرى آفريده است.
اگر در آنچه مىگويند راستگو باشند، من دو سال ديگر به درگاه خدا توبه مىكنم،
و اگر دروغ بگويند ما بر رى بزرگ كه پيوسته كبك دارد دست يافتهايم و من آن را برخواهم گزيد كه نه در برابرش حجابى است و نه شكنجهاى و نه غل و زنجيرى (ر. ك: نفس المهموم، ص ٢١٨)