با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣١٩ - شهادت على اكبر(ع)
داشت. امام (ع) با ديدن او سر را به آسمان بلندكرد و فرمود: «پروردگارا، بر اين مردم گواه باش، جوانى در برابرشان قرار گرفت كه خلق و خوى و گفتارش از همه مردم به رسول خدا (ص) شبيهتر است. ما هرگاه كه مشتاق ديدار روى پيامبر بوديم. به او نگاه مىكرديم.
بار خدايا، بركتهاى زمين را از آنان بازدار و اگر بازداشتى و آنان را پراكنده و پاره پاره ساز و در راههاى پراكنده قرار ده و واليان را هرگز از آنان خوشنود مگردان؛ چرا كه اينان ما را دعوت كردند كه يارى دهند، ولى پس از آن با ما سر دشمنى برداشتند و با ما مىجنگند و ما را مىكشند! آنگاه امام حسين (ع) خطاب به عمر سعد فرياد بر آورد: تو را چه شده است! خداوند نسل تو را قطع كند و كارت را شوم گرداند و كسى را بر تو چيره سازد كه تو را در بستر سرببرد، همان طور كه تو خانواده مرا نابود ساختى و خويشاوندى با رسول خدا (ص) مراعات نكردى. آنگاه با صداى بلند اين آيه را قرائت فرمود: «خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر عالميان برگزيد؛ نسلى كه از يكديگرند و خداوند شنوا و دانا است.»
پس از آن على بن الحسين حمله كرد و اين رجز را مىخواند:
من على بن حسين بن على هستم، به كعبه سوگند كه ما به پيامبر نزديك تريم، به خدا سوگند كه زاده فرومايه بر ما حكومت نخواهد كرد و من آن قدر با نيزه به شما مىزنم كه خم گردد،
چنان با شمشير شما را مىزنم كه خم گردد، ضربت جوانى هاشمى و علوى.
او آن قدر جنگيد و از سپاه كوفيان كشت كه به تنگ آمدند، تا آنجا كه نقل شده است:
با حال تشنگى ١٢٠ تن از سپاه دشمن را كشت! سپس نزد پدر بازگشت و گفت: پدر جان!