با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٠٣ - ١ - مالك بن دودان
همراهتان باشد، در ركاب شما بجنگم و آنگاه كه رزمندهاى نبود، اجازه دارم كه برگردم و شما پذيرفتيد؟ امام حسين (ع) فرمود: «راست مىگويى، ولى آيا مىتوانى فرار كنى؟ اگر توانستى آزادى». من چون پيش از آن ديده بودم كه اسبهاى ياران ما را يكى پس از ديگرى پى مىكنند، اسبم را در يكى از چادرهاى ميانى اردوگاه جاى دادم و پياده مىجنگيدم. آن روز من دو تن را از سپاه دشمن كشتم و دست يك تن را قطع كردم. امام (ع) بارها به من گفت: خداوند دست تو را توانا بدارد و پاداش حمايت از اهل بيت را به تو عطا فرمايد.
هنگامى كه حسين (ع) به من اجازه بازگشت داد، اسب را از چادر بيرون آوردم و سوار شدم. آنگاه ضربتى به او زدم كه روى سمهايش بلند شد و خود را به ميان جمعيت زد.
مردم راه را بر من گشودند و پانزده تن از آنها مرا دنبال كردند تا به شفيه، روستايى در نزديك ساحل فرات، رسيدم. چون به من رسيدند، روى برگرداندم. كثير بن عبداللَّه شعبى و ايوب بن مشرح خيوانى و قيس بن عبداللَّه صائدى مرا شناختند و گفتند: اين عمو زاده ما، ضحاك بن عبداللَّه مشرقى است. شما را به خدا سوگند، دست از او برداريد. سه تن از بنى تميم كه همراهشان بودند گفتند: «آرى ما خواهش برادران همكيش خود را مىپذيريم و از خويشاوندشان دست بر مىداريم». وقتى تميميها سخن خويشاوندانم را پذيرفتند، ديگران نيز دست برداشتند و خداوند مرا نجات داد». [١]
نامهايى ديگر و ملاحظاتى چند
١- مالك بن دودان
ابن شهر آشوب سروى گويد: «آنگاه مالك بن دودان به ميدان رفت و اين رجز را مىخواند:
ضربت مالك ضرغام كه از بزرگواران حمايت مىكند، اينك بر شما فرود مىآيد.
او از خداوند صاحب بخشش اميد پاداش دارد». [٢]
[١] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٢٩.
[٢] مناقب آل ابى طالب، ج ٤، ص ١٠٤.