با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٣ - گفت و گوى امام با عمرسعد
عباس و پسرش على اكبر با وى ماندند. عمر سعد نيز به يارانش فرمان داد تا از او كناره بگيرند و پسرش حفص و غلام او به نام لاحق با وى ماندند.
امام حسين (ع) فرمود: واى بر تو اى پسر سعد، آيا از خدايى كه بازگشت تو به سوى اوست نمىترسى كه با من بجنگى! تو نسبت مرا با رسول خدا (ص) مىدانى. اينان را رها كن و با من باش. من تو را به خداى- عزوجل- نزديك مىكنم.
عمر سعد گفت: اى ابا عبداللَّه، بيم دارم كه خانهام ويران شود!
حسين (ع) فرمود: من آن را برايت مىسازم.
گفت: مىترسم املاكم گرفته شود!
حسين فرمود: من بهتر از آن را از اموال خود در حجاز به تو مىدهم.
گفت: خانوادهاى دارم كه بر آنان بيمناكم!
فرمود: من سلامتشان را تضمين مىكنم. [١]
عمر به هيچ يك از اينها پاسخى نداد و امام حسين (ع) از نزد او بازگشت، در حالى كه مىفرمود: تو را چه شده است؟! خداوند هر چه زودتر سرت را در رختخوابت ببرد و در آن روزى كه تو را محشور سازد نبخشايد! به خدا سوگند من اميدوارم كه تو از گندم عراق جز اندكى نخورى. [٢]
عمر گفت: اى اباعبداللَّه به جاى گندم جو مىخورم! و سپس به اردوگاه خويش بازگشت.» [٣]
طبرى ديدار امام و عمر سعد را از طريق يكى از جنايتكاران سپاه عمر سعد، يعنى هانى بن ثبيت حضرمى اينگونه نقل مىكند:
چون به هم رسيدند، حسين به يارانش فرمود كه از وى كناره بگيرند، عمر سعد نيز به يارانش همين فرمان را داد. آنگاه ما از آندو آنقدر فاصله گرفتيم كه صدا و سخنشان را نمىشنيديم. آنان تا پاسى از شب با يكديگر سخن گفتند؛ و سپس هر كدام به اردوگاه خويش بازگشتند. [٤]
[١] مقتل الحسين (ع)، خوارزمى، ج ١، ص ٣٤٧.
[٢] الفتوح، ج ٥، ص ١٦٤- ١٦٦.
[٣] مقتل الحسين (ع)، خوارزمى، ج ١، ص ٣٤٧.
[٤] تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣١٢- ٣١٣.