با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢٩ - سخنرانى امام(ع) پيش از آغاز نبرد
اگر گفتارم را باور داريد كه جز حق نيست، بدانيد كه به خدا سوگند، از روزى كه دانستهام خداوند دروغگويان را عذاب مىكند، لب به دروغ نگشودهام. اگر سخنم را باور نمىكنيد، كسانى در ميان شما هستند كه اگر از آنها بپرسيد، آگاهتان خواهند كرد. از جابر بن عبداللَّه انصارى بپرسيد. از ابو سعيد خدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا از زيد بن ارقم يا انس بن مالك بپرسيد، تا به شما بگويند كه اين سخن را درباره من و برادرم از رسول خدا (ص) شنيدهاند. آيا باز هم از ريختن خون من دست بر نمىداريد؟
در اين هنگام شمر به امام (ع) گفت: «ايمانش تباه اگر كسى بداند تو چه مىگويى!» [١] حبيب بن مظاهر در مقام پاسخ بر آمد و گفت: «به خدا سوگند مىبينم كه هفتاد بار ايمانت تباه است و من اين گفتارت را كه «نمىدانى او چه مىگويد»، تصديق مىكنم، آرى خداوند بر دل تو مهر نهاده است.»
سپس امام حسين (ع) به آنان فرمود: «اگر اين گفتارم را باور نداريد، آيا در اينكه من فرزند دختر پيامبر شما هستم نيز شك داريد؟ به خدا سوگند، در شرق و غرب عالم فرزند دختر پيامبرى جز من نيست، نه از شما و نه از ميان ديگران. به من بگوييد كه چرا در صدد كشتن من بر آمدهايد؟ آيا كسى از شما را كشتهام؟ مالتان را خوردهام؟ و يا به كسى از شما زخمى زدهام كه بخواهيد قصاصم كنيد؟»
جماعت ساكت ماندند و حضرت فرياد زد:
اى شبث بن ربعى، اى حجار بن ابجر، اى قيس بن اشعث، اى يزيد بن حارث آيا شما نبوديد كه به من نوشتيد: ميوهها رسيده است و باغها سر سبزند، بيا كه سپاهت آماده است؟!
[١] در مقتل الحسين خوارزمى، ج ١، ص ٣٥٨ آمده است: «آنگاه شمر بن ذى الجوشن گفت: اى حسين بنعلى! ايمانم تباه اگر بدانم كه تو چه مىگويى! ...»
در مثير الاحزان (ص ٥١) آمده است: «آنگاه شمر بن ذى الجوشن گفت: «هر كس چيزى از گفتههايت را بداند، ايمانش تباه باد! ...».
در سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ٣٠٢ آمده است: «آنگاه شمر گفت: ايمانش تباه اگر بداند كه چه مىگويد! ...» عمر سعد گفت: «اگر كارت به دست من بود اجابت مىكردم» و حسين گفت: «اى عمر، به خاطر رأى امروزت روزى در پيش دارى كه تو را ناخوش آيد. خداوندا! اهل عراق مرا فريفتند و با من مكر ورزيدند، و با برادرم كردند آنچه كردند! خداوندا كارشان را پراكنده ساز و آنان را نابود ساز».