با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥١ - ٣ - حبيب بن مظاهر(مظهر) اسدى فقعسى - صحابى -(رض)
اى بدترين قوم از نظر نام و نيرو، سوگند مىخورم كه اگر ما به اندازه شما يا جزئى از شما بوديم به ما پشت مىكرديد.
آنگاه به پيكار دشمن برخاست و شمشير در ميانشان نهاد و مىگفت:
من حبيبم و پدرم مظهر است
يكه سوار عرصه نبردهاى سخت
شما آمادهتريد و شمارتان بيشتر است
اما ما وفادارتر و شكيباتريم
حجت ما به حق برتر و آشكارتر است
و از شما پرهيزگارتريم و دستاويزى محكمتر داريم
او پيوسته اين سخن را بر زبان مىراند و از دشمن كشتارى عظيم كرد! [١]
نقل شده است، قاسم پسر حبيب كه در آن هنگام نوجوان بود، چشمش به قاتل پدر افتاد كه سرش را به ترك اسب خويش آويخته بود. او همراه سوار به راه افتاد و از او جدا نمىشد. هنگامى كه به كاخ مىرفت او نيز داخل مىشد و چون بيرون مىآمد، او نيز بيرون مىآمد. مرد شك كرد و خطاب به قاسم گفت: پسرم! چرا مرا دنبال مىكنى! گفت: چيزى نيست، مرد گفت: نه بگو. گفت: اين سرى كه همراه دارى سر پدر من است، آيا مىدهى كه آن را به خاك بسپارم؟ گفت: فرزندم، امير رضايت نمىدهد و من نيز از او اميد پاداشى بزرگ دارم. جوان گفت: اما خداوند بدترين كيفرها را به تو خواهد داد. به خدا سوگند تو بهترين مردمان را كشتهاى. آنگاه اشكش جارى شد. از آن پس قاسم منتظر فرصت ماند تا قاتل پدرش را قصاص كند. در روزگار مصعب بن زبير كه لشكر وى در باجميرا [٢] نزديك تكريت اردو زده بود، قاسم نيز به لشكر درآمد و هنگامى كه قاتل پدرش به خواب نيمروزى فرو رفته بود حمله كرد و او را با شمشير كشت! [٣]
[١] ابصار العين، ص ١٠٤- ١٠٥.
[٢] جايى است كه در سرزمين موصل كه در جنگ مصعب بن زبير و عبدالملك مروان بر سر خلافت، اردوگاهمصعب بود.
[٣] ابصار العين، ص ١٠٥- ١٠٦؛ تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣٣٥؛ و ر. ك: الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٢٩١- ٢٩٢.