با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٠ - ٣ - حبيب بن مظاهر(مظهر) اسدى فقعسى - صحابى -(رض)
شمر بن ذى الجوشن در پاسخ يكى از مواعظ امام (ع) گفت: من خداى را بر يك حرف (با ترديد) مىپرستم اگر بداند كه چه مىگويد! حبيب بن مظاهر در پاسخ وى گفت: به خدا سوگند تو را مىبينم كه هفتاد بار خداى را با ترديد مىپرستى، و من گواهى مىدهم كه تو راست مىگويى و نمىدانى كه چه مىگويد! خداوند بر قلبت مهر زده است! [١]
طبرى و ديگران نوشتهاند كه حبيب فرمانده جناح چپ سپاه امام حسين (ع) و زهير فرمانده جناح راست بود؛ [٢] و حبيب رجزخوانى مبارزان را به آسانى پاسخ مىداد. [٣]
گويند: هنگامى كه مسلم بن عوسجه بر زمين افتاد، امام حسين (ع) همراه حبيب بر بالين او رفت. حبيب گفت: اى مسلم، زمين خوردن تو بر من گران است، مژده باد تو را به بهشت!
مسلم با صداى ضعيف گفت: خداوند به تو بشارت نيكو دهد.
حبيب گفت: اگر نبود كه مىدانم ساعتى بعد من نيز به تو ملحق مىشوم، دوست داشتم به سبب حق خويشاوندى و دينى، همه كارهايت را به من وصيت كنى و من به همه آنها عمل كنم. گفت: آرى، خدايت رحمت كند و- با اشاره به حسين (ع) گفت:- سفارش مىكنم كه با اين مرد همراه باش تا در ركابش جان دهى!
حبيب گفت: به خداى كعبه سوگند چنين مىكنم. [٤]
گويند: چون حسين (ع) از دشمن خواست كه اجازه دهند نماز ظهر را به جاى آرد، حصين بن تميم به وى گفت: نمازت قبول نمىشود!
حبيب به او گفت: آيا پنداشتهاى كه نماز خاندان پيامبر (ص) قبول نمىشود ولى از تو الاغ پذيرفته مىشود!
حصين به او حمله كرد و حبيب نيز حمله كرد. حبيب ضربتى به صورت اسب حصين زد.
اسب روى دو پا بلند شد و او پايين افتاد. ياران حصين او را بردند و نجات دادند و حبيب حمله مىكرد كه وى را از ميانشان بربايد و اين سرود را مىخواند:
[١] ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣٢٣.
[٢] ر. ك: الاخبار الطوال، ص ٢٥٦.
[٣] ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣٢٦.
[٤] ابصار العين، ص ١٠٤.