فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٣٥٧ - مبحث چهارم شناسائى دولتها از ديدگاه اسلام
مستشرق نامبرده سپس اظهار مىكند كه اين اعتقاد تا زمان شكست امپراتورى عثمانى در جريان تسخير وين در [١] ٥ [٢] ٩ م. ادامه داشت و تنها از اين زمان بود كه مسئله شناسائى دولتها از طرف حكومت اسلامى مطرح گرديد و ايجاد روابط دوستانه و ديپلماسى با جهان غير مسلمان آغاز شد، و از آن پيش نيز شكست مسلمانان در برابر دولت مسيحى بيزانتين به سال ٧١٨ هجرى در قسطنطنيه، زمينه تحولاتى را در باره اعتقاد به جهانى كردن اسلام فراهم آورده بود١.
٢. مجيد خدورى - نويسنده مسيحى عراقى - مىگويد٢: هم مسيحيت و هم اسلام كه در هر دو جنبه نوموكراسى الهى (حكومت قانون الهى) داشتند، مروج اين معنى بودند كه بشريت يك امت است و بايد مقيد و ملزم در اجراى يك قانون باشد و با ملازمه بايد تحت حكومت فرمانرواى واحدى اداره شود.
هدف هر دو، اين بود كه همه افراد بشر را تحت دين واحدى در آورند، و از اين رو بود كه قواعد و مقرراتى را كه براى بيگانگان در نظر مىگرفتند، عبارت از قواعد و نظامات يك دولت امپراتورى بود كه براى هيچ طرفى (يا طرفهائى) چه در حال جنگ و چه در حال صلح، وضع اجتماعى خاصى را با شرايط مساوى به رسميت نمىشناختند.
اسلام براى اينكه به هدفهاى خود برسد، مىبايست با جوامع ديگر ايجاد رابطه كند و هدف در اين رابطه آن بوده است كه اسلام پيشرفت كند و حكومت واحد جهانى تحقق بيابد.
ولى اسلام چون از مسلمان كردن همه مردم عاجز بود، فرقههاى غير مسلمانى را كه در خارج از مرزهاى اسلام مىزيستهاند و در طول تاريخ مىبايستى با آنها ارتباط برقرار نمايد به حال خودشان واگذاشت.
روابط كشور اسلامى با ديگران مبنى بر تراضى طرفين نبود، بلكه مبتنى بر تفسير
[١] . رجوع شود به مقاله «اصول روابط بين الملل و تحولات آن در اسلام» از دكتر حميد بهزادى در شماره دوازدهم نشريه دانشكده حقوق دانشگاه تهران، ص ١٣٠، و همچنين قسمت دوم آن مقاله تحت عنوان «روابط بين الملل در دوره امپراتورى عثمانى»
[٢] رجوع شود به همان مأخذ و كتاب جنگ و صلح در اسلام، تأليف دكتر مجيد خدورى، ص ٧٢.