فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ١٩٧ - عناصر مليت
طرفداران اين نظريه مىگويند: «زبان به منزله روح و حيات ملت است. تودههائى كه به يك زبان سخن مىگويند، داراى يك قلب و يك ادراك مىباشند و تاريخ نيز به منزله قوه حافظه ملت و منبع ادراكات و مشاعر آن محسوب مىگردد» [١] .
مىگويند: «امتياز انسان به دو خصيصه ذاتى است كه در وجود وى نهفته است:
يكى از آن دو تعقل و ديگرى اجتماعى زندگى كردن وى است.
پيداست كه تحقق و بروز اين دو صفت و حالت به وسيله زبان صورت مىگيرد، زيرا تصورات و مفاهيم ذهنى، هر كدام رابطه خاصى با كلمات و الفاظ معينى داشته و به يارى آنها مورد تجزيه و تحليل عقلانى واقع مىشوند، چنانكه در زندگى اجتماعى نيز تفاهم، پايه اصلى شمرده مىشود و آن نيز جز از راه زبان امكانپذير نيست» [٢] .
گرچه حقايق عينى، بطلان اين نظريه را آشكار مىسازد و چه بسيار از تودههاى متخالف كه با وجود وحدت زبان، نه تنها داراى يك روح و يك قلب نبودهاند، بلكه دشمن خونخوار همديگر نيز به شمار مىرفتهاند و وحدت تاريخ نيز عامل تجديد خاطرات تلخ خونريزيها و حقدها و دشمنيهاى آنان بوده است، ولى در عين حال، در پاسخ آن، تذكرات زير خالى از فايده نمىباشد:
١. بيشتر جمعيتها و تودهها زبانشان اصيل نبوده و اكتسابى مىباشد، زيرا همان طورى كه تاريخ نشان مىدهد كه به دنبال فتوحات نظامى و سياسى، همواره غلبه زبان و فرهنگ نيز اجتنابناپذير بوده است و ملتهاى مغلوب، در طول مدتى كه در تحت سيطره و قدرت ملل فاتح به سر مىبردند به تدريج خصوصيت زبانى را از دست داده، و به زبان ملت غالب عادت مىكردند، و ناگفته پيداست كه در اين گونه موارد «وحدت زبان» به هيچ وجه نماينده «وحدت ملى» و يا «وحدت مشاعر و اتحاد روحى» نمىتواند باشد
٢. نكته ديگرى كه درباره اين نظريه بايد توجه داشت، مسئله تغيير لغات و زبانهاست. گمان نمىرود طرفداران اين نظريه بتوانند خود را قانع كنند كه در مواردى كه به علل و جهاتى - چه به علل سياسى و چه به علت مرور زمان – زبان
[١] . ماهى القومية، ص ٢٥٢
[٢] ماهى القومية، ص ٥٤-٥٥.