مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٠٨ - داستان دعوت پیغمبر اکرم قوم و عشیره خود را
حضرت رسول اکرم عشیره خود را برای توحید دعوت کردند و فرمودند: «هر که زودتر اسلام بیاورد او خلیفه و جانشین من خواهد بود.» حضرت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام که در آن زمان طفلی بودند، ایمان آوردند.[١]
[١]ـ امام شناسی، ج ١، ص ٨٤:
«حضرت رسول الله اقوام و عشیره خود را دعوت نمودند و به آنها نبّوت خود را اعلام نمودند؛ طبق حدیثی که وارد شده و در نزد مورّخین و محدّثین از بزرگان اسلام به حدیث عشیره معروف است.
علاّمه امینی گوید: ”این حدیث را بسیاری از ائمّه و حفّاظ حدیث از فریقین روایت کردهاند و در صحاح و مسانید خود درج نمودهاند، و افراد دیگری از بزرگان حفاظ و ائمّۀ حدیث از افرادی که به قول و کلام آنها در اسلام اعتناء بسیاری است، آن حدیث را ملاحظه نموده و بدون هیچگونه ایراد یا توقّفی در صحّت سند آن تلقّی به قبول کردهاند. و نیز بزرگان از مورّخین امّت اسلام و غیر اسلام آن حدیث را صحیح و قبول دانسته و در صحیفۀ تاریخ جزء مسلّمات ذکر نمودهاند. و شعراء اسلام، و غیر اسلام، منظوماً آن حدیث را در سلک شعر در آورده، و در شعر ناشی صغیر متوفّی ٣٦٥ قمریّه خواهی یافت.“١
ما عین آن حدیث را اوّلاً از تاریخ طبری نقل میکنیم، و سپس در اطراف آن به بحث میپردازیم.
طبری از ابنحمید، از سلمه از ابناسحاق، از عبدالغفار بن قاسم، از منهال بن عمرو، از عبدالله بن حارث بن نوفل بن عبدالمطلب، از عبدالله بن عبّاس، از علی بن أبیطالب روایت میکند که فرمود: چون آیه انذار بر رسول خدا صلّی الله علیه و آله وارد شد: (وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ)، رسول الله صلّی الله علیه و آله مرا خواندند و گفتند:
”یا علی! خدای من مرا امر نمود که نزدیکترین عشیره و اقوام خود را انذار کن؛ این امر بر من گران آمد، چون میدانستم که به مجرّد آنکه به این امر لب بگشایم، از آنها امور ناگواری سر خواهد زد. بنابراین سکوت اختیار کردم تا آنکه جبرائیل آمد گفت: ای محمّد! اگر مأموریت خود را انجام ندهی، پروردگارت تو را عذاب میکند. بنابراین یک صاع (که تقریباً یک من غذاست) برای ما طبخ کن و در آن ران گوسفندی قرار ده و یک قدح نیز از شیر فراهم نما، و سپس تمام فرزندان عبدالمطّلب را در نزد من حاضر کن تا با آنها سخن گویم و آنچه بدان مأموریّت دارم به آنها ابلاغ کنم.“
علی گوید: آنچه را که رسول خدا به من امر نمود انجام دادم، و بنی عبدالمطّلب را به خانه پیغمبر دعوت نمودم. و در آن هنگام آنان چهل نفر بودند یا یکی بیشتر و یا یکی کمتر؛ در میان آنان عموهای آن حضرت ابوطالب و حمزه و عبّاس و ابولهب بودند. *