مطلع انوار
(١)
انسان نمونه عوالم ثلاثه ناسوت، ملکوت، جبروت
٢٧ ص
(٢)
اشعار مولانا درباره جایگاه و منزل اصلی انسان
٢٨ ص
(٣)
زاد و راحله برای سفر آخرت، منحصر در کمالات روحانی
٢٩ ص
(٤)
خطبه رسول خدا در آخر شعبان
٣٠ ص
(٥)
مجلس روز دوّم
٣٦ ص
(٦)
تفکّر در مخلوقات الَهی، دوائی برای وصول به اوّل درجه معرفت
٣٦ ص
(٧)
تفکّر در آفرینش آسمانها، یکی از مهمترین عبادات
٣٩ ص
(٨)
روایاتی چند در فضیلت اصل تفکّر
٣٩ ص
(٩)
تفکّر در مخلوقات، یکی از اقسام تفکّر
٤٠ ص
(١٠)
اشعار عطار نیشابوری و نظامی گنجوی دربارۀ تفکّر در اسرار آسمان
٤١ ص
(١١)
سند و دلالت عبارت «علیکم بدین العجائز»
٤٢ ص
(١٢)
غایت تفکّر معرفت خداست
٤٧ ص
(١٣)
تفکّر در مخلوقات الهی، یکی از طرق معرفت
٥١ ص
(١٤)
شدّت ظهور، علّت خفاء خداوند
٥٢ ص
(١٥)
دلالت همه موجودات بر وجود مقدّس باری تعالی
٥٢ ص
(١٦)
حکایت عبدالله دیصاوی و تشرّف او خدمت حضرت صادق علیهالسّلام
٥٣ ص
(١٧)
عاری از هاتف اصفهانی در تجلّی آشکار حضرت حق
٥٧ ص
(١٨)
داستان عبدالله بن مقفع و ابن أبیالعوجاء
٥٨ ص
(١٩)
قوّت روح توحیدِ انسان و خدا را با خدا دیدن
٦١ ص
(٢٠)
کلام امام حسین علیه السّلام خدایا من از تو ظاهرتری پیدا نمیکنم که تو را با او بشناسم
٦٢ ص
(٢١)
روضه حضرت سیّدالشّهداء هنگام شهادت
٦٣ ص
(٢٢)
هارم
٦٩ ص
(٢٣)
معرفت خدا، علّت ایجاد کائنات
٦٩ ص
(٢٤)
عدم امکان ادراک خداوند با حواس ظاهره و حواس باطنه که محدودند
٧١ ص
(٢٥)
دو خطبه أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در عدم امکان معرفت به کنه ذات اقدس الهی
٧٢ ص
(٢٦)
اشعاری در عدم امکان معرفت به کنه ذات اقدس الهی
٧٣ ص
(٢٧)
تفکّر در مخلوقات و وصول به مقام اسماء و صفات
٧٤ ص
(٢٨)
وجه مالک الملوک بودن خداوند
٧٥ ص
(٢٩)
چشم دل را بازکردن و عرفان شهودی خداوند
٧٥ ص
(٣٠)
تجلّی مراتب ذات و اسماء و صفات حق تعالی به میزان استعداد ممکن
٧٧ ص
(٣١)
روضه سر مبارک حضرت سیّدالشّهداء علیهالسّلام در مجلس یزید
٧٧ ص
(٣٢)
غرائز موجود در روح انسانی
٨٣ ص
(٣٣)
رجوع بیاختیار تمام افراد بشر به خداوند، در موقع اضطرار
٨٣ ص
(٣٤)
داستان قوم حضرت یونس و وارد شدن عذاب بر آنها
٨٤ ص
(٣٥)
اعتراف فطری همه موجودات بر خدای واحد
٩٩ ص
(٣٦)
امکان سخن گفتن همه موجودات با لسان قال
١٠٢ ص
(٣٧)
روضۀ رأس مبارک حضرت سیّدالشّهداء
١٠٥ ص
(٣٨)
زدن یزید با چوب بر دندانهای سیّدالشّهداء علیهالسّلام، و اعتراض أبوبَرزۀ أسلمی (ت)
١٠٧ ص
(٣٩)
صفات ثبوتیّه و سلبیّه
١١٥ ص
(٤٠)
صفات ذاتیّه و فعلیّه
١١٥ ص
(٤١)
ابطال مذهب اشاعره در غیریّت صفات از ذات حق تعالی
١١٦ ص
(٤٢)
ابطال مذهب معتزله در صفت نداشتن ذات حق تعالی
١١٦ ص
(٤٣)
قول حقّ امامیّه در عینیّت صفات با ذات حق تعالی
١١٦ ص
(٤٤)
بطلان قول یهودیان در قائل شدن به فرزند خدا بودن عزیر
١٢٠ ص
(٤٥)
خلل در عقاید تمام ملل دنیا و اعجاز در کلام أئمّه علیهمالسّلام
١٢٠ ص
(٤٦)
اشعار توحیدی سنائی غزنوی
١٢١ ص
(٤٧)
اشعار توحیدی حافظ شیرازی
١٢٣ ص
(٤٨)
مناجات توحیدی سیّدالشّهداء علیهالسّلام در دعای عرفه
١٢٣ ص
(٤٩)
بحثی برهانی در تعدّد قدماء
١٢٧ ص
(٥٠)
پاسخ امام صادق علیهالسّلام به زندیقی در عدم جواز تعدّد صانع برای عالم
١٢٨ ص
(٥١)
عقیده نصاری مستلزم جسمیّت خداوند است
١٣٠ ص
(٥٢)
کیفیّت تولّد حضرت عیسی علیهالسّلام
١٣١ ص
(٥٣)
عقیده یهود در قائل شدن به تجسّم خداوند
١٣١ ص
(٥٤)
مقایسه خدای یهودیان و مسیحیان با خدای مسلمانان، بر اساس قرآن
١٣٣ ص
(٥٥)
ضرورت عدم مصاحبت و مجالست با یهودیان و نصاری
١٣٤ ص
(٥٦)
عقیده فرقهای از مسلمانان در قائل شدن به تجسّم خداوند
١٣٥ ص
(٥٧)
أئمّه اطهار علیهمالسّلام یگانه هادیان و ناجیان مردم از گردابهای شرک و تجسّم
١٣٥ ص
(٥٨)
داستان برگشت اهل بیت سیّدالشّهداء علیهالسّلام به مدینه
١٣٥ ص
(٥٩)
مادّیین برای عالم، مبدأ ذیشعوری قائل نیستند
١٤١ ص
(٦٠)
ابطال نظریّۀ مادّیین
١٤١ ص
(٦١)
مباحثه امام صادق علیهالسّلام با زندیق مصری
١٤٢ ص
(٦٢)
شرح نظریّه مادّیین در پیدایش عالم مادّه
١٤٨ ص
(٦٣)
اسلام منکر سلسله اسباب و مسبّبات نمیباشد
١٤٩ ص
(٦٤)
داستان حضرت ابراهیم و گلستان شدن آتش برای او
١٥٠ ص
(٦٥)
فداکاریهای سیّدالشّهداء برای برپایی توحید
١٥٠ ص
(٦٦)
استیذان طائفه جنّ از سیّدالشّهداء براى کارزار، و بیان حضرت در جواب (ت)
١٥٠ ص
(٦٧)
تبیین مبانی مقاله مادّیین راجع به مبدأ پیدایش انسان
١٥٩ ص
(٦٨)
ادلّه اثبات عدم صلاحیّت مادّه برای مبدئیّت عالم
١٦٠ ص
(٦٩)
افعال دو قسمند اضطراری و اختیاری
١٦١ ص
(٧٠)
فرضیههای طبیعیون قابل اصلاح و دفاع نمیباشد
١٦٢ ص
(٧١)
بهترین دلیل برای ابطال کلام طبیعیّون
١٦٣ ص
(٧٢)
خطبه توحیدی أمیرالمؤمنین در
١٦٣ ص
(٧٣)
کلام کفر آمیز ابوسفیان «لا کتابَ و لا نبیَّ و لا معاد»
١٦٤ ص
(٧٤)
خواب عبارت است از کم شدن علاقه روح به بدن
١٦٩ ص
(٧٥)
خواب دیدن و حقیقت آن
١٧٠ ص
(٧٦)
رؤیا دلیلی قاطع بر بطلان نظریه مادّیین
١٧٢ ص
(٧٧)
قرآن رؤیا و تعبیر آن را تصدیق میکند
١٧٢ ص
(٧٨)
داستان خواب دیدن عزیز مصر
١٧٤ ص
(٧٩)
داستان خواب دیدن حضرت سیّدالشّهداء علیهالسّلام و بیان آن برای امّسلمه
١٧٤ ص
(٨٠)
قضیّه خواب دیدن حضرت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام صحرای کربلا را
١٧٦ ص
(٨١)
بسیاری از امور در زندگانی ما معلول اسباب غیر ظاهری است
١٨٣ ص
(٨٢)
راههای از کار انداختن حسّ
١٨٤ ص
(٨٣)
معجزات و کرامات دلیلی بر وجود واجب
١٨٤ ص
(٨٤)
خطوراتی که در آینده واقع میشوند دلیلی دیگر بر وجود واجب
١٨٥ ص
(٨٥)
علّت اختلاف در نوع معجزۀ انبیا
١٨٥ ص
(٨٦)
معجزه حضرت داوود علیهالسّلام
١٨٥ ص
(٨٧)
کلام الَهی راجع به معجزه حضرت موسی
١٨٥ ص
(٨٨)
کلام الَهی راجع به معجزه حضرت عیسی
١٨٦ ص
(٨٩)
کلام الَهی راجع به معجزات پیامبر اکرم
١٨٧ ص
(٩٠)
تسبیح سنگریزه در دست رسول خدا (ت)
١٨٨ ص
(٩١)
ناله ستون حنّانه (ت)
١٨٨ ص
(٩٢)
جاری شدن آب از انگشتان مبارک رسول خدا (ت)
١٨٩ ص
(٩٣)
دو مورد از تکلّم حیوانات با رسول خدا (ت)
١٩٠ ص
(٩٤)
معجزۀ رسول خدا در سیر نمودن جمعی کثیر از طعامی مختصر (ت)
١٩٢ ص
(٩٥)
نظری به دنیای قبل از ظهور پیامبر اکرم
٢٠٥ ص
(٩٦)
داستان دعوت پیغمبر اکرم قوم و عشیره خود را
٢٠٧ ص
(٩٧)
فرازهایی از سیره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم
٢١٠ ص
(٩٨)
داستان یهودی و ریختن شکنبه گوسفند بر سر پیامبر اکرم
٢١١ ص
(٩٩)
درخواست قصاص نمودن پیامبر اکرم از مردم مدینه
٢١٢ ص
(١٠٠)
مانع شدن عمر از آوردن کاغذ و دوات برای رسول الله
٢١٦ ص
(١٠١)
اات حضرت زهرا سلام الله علیها در مصیبت فقدان رسول خدا
٢٢٠ ص
(١٠٢)
بوسیدن رسول خدا زیر گلوی حسین را
٢٢١ ص
(١٠٣)
روضه دیدار پیامبر اکرم در شب یازدهم محرّم
٢٢٣ ص
(١٠٤)
در قاموس لغت برای رفتار و اخلاق حضرت رسول اکرم جز معجزه نام دیگری وضع نشده است
٢٢٧ ص
(١٠٥)
داستان ابرهه و بیدادگریهای سلاطین کسری
٢٢٧ ص
(١٠٦)
حکایت فرستادگان حاکم یمن نزد رسول الله
٢٣٨ ص
(١٠٧)
اشعار ادیبالممالک فراهانی در اوضاع عرب قبل از ظهور اسلام
٢٤١ ص
(١٠٨)
کلام أمیرالمؤمنین پیرامون وجوب متابعت از رسول خدا
٢٤٥ ص
(١٠٩)
قرآن گنجی بیپایان و بحری بیکران
٢٥٣ ص
(١١٠)
هر کسی از قرآن به اندازه استعداد و فهم خود بهره میبرد
٢٥٤ ص
(١١١)
شواهدی از اعجاز قرآن
٢٥٥ ص
(١١٢)
شکست ابن أبیالعوجاء و یارانش در مبارزه با قرآن
٢٥٥ ص
(١١٣)
تأثیر شدید قرآن در قلوب
٢٥٦ ص
(١١٤)
تأثیر تلاوت قرآن رسول خدا، در کنار کعبه
٢٥٨ ص
(١١٥)
حکایت توبه فضیل بن عیاض
٢٥٨ ص
(١١٦)
علّت زنده بودن همیشگی قوانین قرآن
٢٦١ ص
(١١٧)
قرآن تنظیمکننده امور ظاهری و جزئیات در عین سوق دادن به آخرت
٢٦٢ ص
(١١٨)
با کنار گذاشتن قرآن، روزگار عزّت و سربلندی مسلمین به دوران ذلّت و سرافکندگی مبدّل گشت
٢٦٢ ص
(١١٩)
داستان گلادستون انگلیسی راجع به قرآن
٢٦٢ ص
(١٢٠)
قرآن به لسان عربی مبین، برای فهم مردم تنزّل یافته است
٢٧١ ص
(١٢١)
قرآن یگانه کتاب برای صلاح و رشاد دنیوی و اخروی مردم
٢٧٢ ص
(١٢٢)
قرآن یار و مددکار انسان است
٢٧٣ ص
(١٢٣)
شروط چهاردهگانه برای قاری قرآن
٢٧٥ ص
(١٢٤)
اشعار منسوب به أمیرالمؤمنین در شرائط قاری قرآن
٢٧٨ ص
(١٢٥)
حالات و صفات متّقین در هنگام قرائت قرآن
٢٧٩ ص
(١٢٦)
سؤال پیامبر اکرم روز قیامت از امّت خویش درباره کتاب خدا و اهل بیت
٢٧٩ ص
(١٢٧)
متابعت از قرآن یگانه راه مستقیم برای رسیدن به منزل سعادت
٢٨٣ ص
(١٢٨)
خطبه أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در توصیف قرآن و لزوم متابعت از آن
٢٨٣ ص
(١٢٩)
اشعار سنائی غزنوی دربارۀ قرآن
٢٨٦ ص
(١٣٠)
قوانین مجعوله نمیتوانند با قرآن برابری کنند
٢٨٦ ص
(١٣١)
احکام مندرجه در قرآن هیچوقت منسوخ نمیشود
٢٨٧ ص
(١٣٢)
مردم با آغوش باز از قرآن استقبال میکنند
٢٨٩ ص
(١٣٣)
نگهداری و عمل کردن به قرآن از نظم امور است
٢٩٠ ص
(١٣٤)
تولّی و تبرّی یکی از واجبات شریعت مقدّس اسلام
٢٩٣ ص
(١٣٥)
حیات اسلام بستگی کامل با تولّی و تبرّی دارد
٢٩٤ ص
(١٣٦)
داستان اسلام آوردن و از اسلام بیرون رفتن مردمان اندلس
٢٩٥ ص
(١٣٧)
علل انحراف و به گمراهی کشیده شدن مردمان اندلس
٢٩٧ ص
(١٣٨)
ارتباط چند واقعه مهم تاریخی با مسأله تولّی و تبرّی
٢٩٨ ص
(١٣٩)
مجلس روز هجدهم
٣٠٤ ص
(١٤٠)
لزوم عدم معاشرت و مجالست با کفّار
٣٠٤ ص
(١٤١)
کسی که تبرّی ندارد به برهان إنّی دارای روح اسلام نیست
٣٠٧ ص
(١٤٢)
اروپا گرچه در تمدّن مادی پیشرفت کرده ولیکن در واقع باغوحش دنیاست
٣٠٨ ص
(١٤٣)
توصیه قرآن و روایات در پرهیز از مجالست و همنشینی با فاسقین و اغیار
٣٠٨ ص
(١٤٤)
تأثیر معاشرت حتّی در تکوینیّات و مادیّات
٣١٠ ص
(١٤٥)
مقایسهای بین رجال سابق و رجال امروزی ایران
٣١١ ص
(١٤٦)
داستان تشریف آوردن حضرت سیّدالشّهداء به خیمه زهیر
٣١١ ص
(١٤٧)
معنی دین و حقیقت آن عبادت و عبادت همان دعاست
٣١٥ ص
(١٤٨)
تمام موجودات با لسان تکوین خدا را میخوانند
٣١٦ ص
(١٤٩)
شرایط دعا برای رسیدن به مرحله اجابت
٣١٦ ص
(١٥٠)
علّت عدم استجابت برخی دعاها
٣١٧ ص
(١٥١)
احادیثی در تحریص و برانگیختن مردم به دعا
٣١٧ ص
(١٥٢)
هفت مصیبت بزرگ که أمیرالمؤمنین از آنها به خدا پناه میبرد
٣١٨ ص
(١٥٣)
خیانت کاری دلها دلیل عدم استجابت دعاهاست
٣١٩ ص
(١٥٤)
شرح حالات حضرت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در شب نوزدهم
٣١٩ ص
(١٥٥)
رفع تعارض ظاهری بین دو دسته آیات در باب اموال و اولاد
٣٢٥ ص
(١٥٦)
مذمّت و تمجید آیات و اخبار از نعیم دنیا
٣٢٦ ص
(١٥٧)
دوستی اولاد و صرف اموال، برای خدا
٣٢٩ ص
(١٥٨)
تربیت و نگاهداری اهل و اولاد، مسئولیّت مهم انسان در آخرالزّمان
٣٢٩ ص
(١٥٩)
سعادت بشر در پیروی از پیامبر اکرم و أمیرالمؤمنین علیهماالسّلام
٣٥١ ص
(١٦٠)
مکاتبه أمیرالمؤمنین علیهالسّلام با والی بصره عثمان بن حنیف
٣٥٢ ص
(١٦١)
داستان مالک اشتر در بازار کوفه
٣٥٦ ص
(١٦٢)
قضیّه اعرابی که سه شب در طواف دعا میکرد و حاجت داشت و فروختن حضرت امیر باغ خود را
٣٥٧ ص
(١٦٣)
قضیّه بیماری حسنین و نذر کردن أمیرالمؤمنین برای شفای آنها
٣٦٨ ص
(١٦٤)
شرح حالات أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در روز بیستم (ت)
٣٦٨ ص
(١٦٥)
عبادت یعنی خواستن و خواندن مسبّب الأسباب
٣٧٧ ص
(١٦٦)
روایاتی در تحریص و تشویق به دعا نمودن
٣٧٨ ص
(١٦٧)
دعا مانع و رادع امواج سهمگین بلا
٣٧٩ ص
(١٦٨)
اقسام ششگانه دعا
٣٨١ ص
(١٦٩)
لسان ضعف و مسکنت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در فقراتی از دعای کمیل
٣٨١ ص
(١٧٠)
اشعاری در باب مناجات و دعا
٣٨٣ ص
(١٧١)
روضه أمیرالمؤمنین علیه السّلام در شب بیست و یکم
٣٨٤ ص
(١٧٢)
امام یعنی پیشوا و مقتدا و مأموم یعنی مقتدی
٣٨٧ ص
(١٧٣)
نگاهی اجمالی به خصائص و ویژگیهای أمیرالمؤمنین علیهالسّلام
٣٨٨ ص
(١٧٤)
علل سکوت و صبر أمیرالمؤمنین در فتنههای بعد رسول خدا
٣٨٩ ص
(١٧٥)
ترجمه و شرح خطبه شقشقیّه (ت)
٣٩٠ ص
(١٧٦)
داستان ناقه در سخاوت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام
٤٠٠ ص
(١٧٧)
داستان پرستاری أمیرالمؤمنین علیهالسّلام از پیرمرد یهودی در خرابه
٤٠٠ ص
(١٧٨)
آیا علم میزان در شرافت انسان است
٤٠٥ ص
(١٧٩)
توأم بودن علم و عمل
٤٠٥ ص
(١٨٠)
احادیثی در توأم بودن علم و عمل
٤٠٦ ص
(١٨١)
ملازم بودن ایمان با عمل صالح در قرآن
٤٠٧ ص
(١٨٢)
خطبه أمیرالمؤمنین علیهالسّلام «الحمد لِله الواصل الحمد بالنّعم و النّعم بالشُّکر»
٤٠٧ ص
(١٨٣)
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام، مرد عمل
٤١٥ ص
(١٨٤)
توبه، یکی از واجبات شریعت مقدّسه اسلام
٤١٩ ص
(١٨٥)
محو و نابود کردن توبه، صور گناهان را در عالم برزخ
٤١٩ ص
(١٨٦)
دریای رحمت و مغفرت پروردگار علّت آمرزش انسان از هر گناهی که توبه کند
٤٢٠ ص
(١٨٧)
استغفار، یکی از دو امان خداوند در زمین
٤٢١ ص
(١٨٨)
حقیقت توبه
٤٢٢ ص
(١٨٩)
حکایت توبه نصوح شخص نبّاش
٤٢٢ ص
(١٩٠)
تعیین مقدّرات از اعمال صالحه، با توبه در شب قدر
٤٣١ ص
(١٩١)
بحثی در معنی قضا و قدر الهی
٤٣٢ ص
(١٩٢)
تغییر حکم نگاشته شده در لوح محو و اثبات به واسطه توبه و دعا
٤٣٣ ص
(١٩٣)
تغییر قضای خداوند به واسطه دعا در داستان حضرت یونس
٤٣٣ ص
(١٩٤)
توبه یعنی ندامت و پشیمانی مقارن با عزم بر ترک معصیت
٤٣٣ ص
(١٩٥)
شرائط پذیرش توبه
٤٣٤ ص
(١٩٦)
حکایت استغفار کردن شخصی در حضور أمیرالمؤمنین علیهالسّّلام
٤٣٥ ص
(١٩٧)
حکایت آمرزیده شدن جوانی با کثرت فسق و فجور
٤٣٦ ص
(١٩٨)
در هر پرده از پردههای خوشی و نعمت دنیا صدها مرارت است
٤٤١ ص
(١٩٩)
اشعار سعدی در حقیقت دنیا
٤٤٣ ص
(٢٠٠)
جلوههای مختلف دنیا، برای مردم مؤمن و کافر
٤٤٦ ص
(٢٠١)
حکایت ضِرار بن ضمره ضبابی در توصیف أمیرالمؤمنین نزد معاویه
٤٤٧ ص
(٢٠٢)
حضرت سیّدالشّهداء علیهالسّلام هر چه داشت برای خدا داد
٤٤٨ ص
(٢٠٣)
تفکّر و تدبّر در زوال نعیم دنیا بهترین راه برای بیداری انسانها
٤٥١ ص
(٢٠٤)
دنیا حقیقتش فنا و ظاهر فریبندهای دارد
٤٥٢ ص
(٢٠٥)
اشعار و احادیثی در باب تدبّر و تفکّر در زوال نعیم دنیا
٤٥٣ ص
(٢٠٦)
دنیا به واسطه آمال زیاد سرای فتنه و آشوب شده است
٤٥٥ ص
(٢٠٧)
انسان در دنیا استعداد هرگونه عملی را دارد
٤٥٩ ص
(٢٠٨)
زهد به معنای اتّخاذ رهبانیّت نیست
٤٦١ ص
(٢٠٩)
حدیثی شیوا در خواری دنیا
٤٦١ ص
(٢١٠)
دیدگاه اولیاء خدا نسبت به دنیا درکلام أمیرالمؤمنین علیهالسّلام
٤٦٦ ص
(٢١١)
وصیت رسول خدا، أمیرالمؤمنین را به صبر و تحمّل در برابر آزار قریش (ت)
٤٦٧ ص
(٢١٢)
روضه حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها (ت)
٤٦٧ ص
(٢١٣)
انسان نباید به حالت فعلی خود اکتفا کند، بلکه باید با تزکیه دارای مقام شامخ گردد
٤٧٥ ص
(٢١٤)
فلاح و رستگاری از آن کسی است که نفس خود را رشد و نموّ دهد
٤٧٥ ص
(٢١٥)
بیان مراتب عقل نظری
٤٧٦ ص
(٢١٦)
میزان سرور و حزن انسان در نامۀ أمیرالمؤمنین علیهالسّلام به ابنعبّاس
٤٧٩ ص
(٢١٧)
اشعار مولانا در لزوم تزکیه و مراقبه
٤٨٠ ص
(٢١٨)
نصیحت أمیرالمؤمنین به شخصی که تمنّای موعظه نمود
٤٨٠ ص
(٢١٩)
متابعت هوای نفس، موجب نقصان روح
٤٨٥ ص
(٢٢٠)
تقوا یگانه داروی علاج و تقویت بالهای روح انسان در آخرت
٤٨٥ ص
(٢٢١)
اشعار مولانا در پرواز روح انسان پس از مرگ
٤٨٦ ص
(٢٢٢)
دو روایت در ضرورت مخالفت با هوای نفس
٤٨٧ ص
(٢٢٣)
بزرگان تمام همّ و غمّ خود را مخالفت با هوای نفس قرار دادهاند
٤٨٧ ص
(٢٢٤)
تمام معاصی از هوای نفس سرچشمه میگیرد
٤٨٩ ص
(٢٢٥)
انسان باید در هنگام بهارِ عمر، فکر زمستان مرگ خود باشد
٤٨٩ ص
(٢٢٦)
روضه حضرت علی اکبر علیهالسّلام
٤٩١ ص
(٢٢٧)
اهل دنیا شرافت خود را در دنیا جستجو میکنند
٥٠٣ ص
(٢٢٨)
میزان شرافت و برتریِ فرزندان آدم و حوّا، در اشعار أمیرالمؤمنین علیهالسّلام
٥٠٤ ص
(٢٢٩)
تعریف حسب و نسب در کلام رسول خدا
٥٠٦ ص
(٢٣٠)
عزّت شخص متّقی در دنیا علاوه بر درجات اخروی
٥٠٨ ص
(٢٣١)
آثار تقوا در دنیا و آخرت
٥٠٨ ص
(٢٣٢)
شعر حافظ علیه الرّحمة در مسأله تقوا
٥٠٩ ص
(٢٣٣)
کیفیّت ورود کافران به جهنّم و کیفیّت ورود مؤمنان با تقوا به بهشت
٥١٠ ص
(٢٣٤)
مَثل نماز مانند جادهای است که قوام شریعت به آن است
٥١٥ ص
(٢٣٥)
روح ایمان و دینداری به نماز گزاردن است
٥١٦ ص
(٢٣٦)
دو روایت در آثار محافظت و تهاون نسبت به نمازهای پنجگانه
٥١٨ ص
(٢٣٧)
خطبه اوّل نماز عید فطر
٥٢٥ ص
(٢٣٨)
خطبه دوّم نماز عید فطر
٥٢٧ ص
(٢٣٩)
قرآن، کلام حضرت باری تعالی بر قلب رسول خدا
٥٢٧ ص
(٢٤٠)
عدم امکان فهم معانی قرآن بدون پیغمبر اکرم و أئمّۀ اطهار
٥٢٧ ص
(٢٤١)
تعلیم ائمّه، ظاهر و معوّل قرآن را به مردم
٥٢٨ ص
(٢٤٢)
وظیفه مردم، تقلید از بزرگان دین و مجتهدین عظام
٥٢٨ ص
(٢٤٣)
زحمات علمای اسلام در اعتلای کلمه حقّه
٥٢٨ ص
(٢٤٤)
علماء یگانه کمککار شما
٥٣٠ ص
(٢٤٥)
کلام پیامبر اکرم به ابنمسعود درباره آخرالزّمان
٥٣١ ص
(٢٤٦)
فقراتی از دعای ندبه
٥٣٥ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص

مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٥٣٦

١) مقتل مقرّم، ص ٣٢٩ و ٣٣٠، از ابن‌نما، ص ٣٩؛ و المجالس السّنیّه، مجلس ٦٩.

٢) مقتل مقرّم، ص ٣٣١، از أسرار الشّهادة، ص‌ ٣٢٤.

٣) همان مصدر، ص ٣٣٢، از تظلّم الزّهراء، ص ١٢٩، و از بحار، ج ١٠، ص ‌٥٠٢.

٤) همان مصدر، از مقتل خوارزمی، ج ٢، ص ‌٧٣. *

١. من در راه میل و هوای تو از جمیع خلائق کناره گرفتم؛ و برای دیدار و لقای تو عیالم را یتیم نمودم.

٢. بنابراین، اگر تو درباره محبّتت مرا قطعه‌قطعه کنی، ناله و آه دل من به‌ سوی غیر تو بلند نمی‌شود.

٣. من تقوا را دوست می‌دارم و نفس من غیر آن را می‌پسندد، و من با نفسم در این‌باره پیوسته در کُشتی‌گیری بسر می‌بریم.

٤. بنابراین، یک روز آن بر من غالب است و یک روز من او را رام می‌سازم؛ هر دو تای ما در *

١. و از چیزهایی که دل را از جای خود بر می‌کند، و آتش کینه و خشم را در سینه افروخته می‌دارد.

٢. آن است که دختران وحی در نزد کسی که غلام و بندۀ آزاد شدۀ خود آنهاست، بایستند، به حالتی که حتّی دشمنان را دلخراش و دلریش کنند.

آنگاه یزید چوب خیزران خواست، و با آن به لب و دندان أبا‌عبدالله علیهالسّلام می‌زد. أبُوبَرزَۀ أسلَمی نزد او بود گفت: ای یزید! چوب را بردار، زیرا که بسیار دیدم‌ رسول خدا را که این لب و دندان را می‌بوسید.١

ابن‌جوزی در کتاب خود موسوم به الرّدُ عَلی المتعصّب العَنید گوید:

عجب از عمر بن سعد و عبیدالله بن زیاد نباید داشت (زیرا آنها با زندگان دشمنی کردند)، عجب از یزید مخذول است که کینه‌جوئی از سر بریده می‌کرد و با چوب بر دندان پیشین حسین علیهالسّلام می‌زد، و مدینه را غارت کرد! گیرم حسین خارجی بود، آیا این کار با خوارج رواست؟! آیا نباید در شرع آنها را به خاک سپرد؟!

و اینکه گفت: من می‌توانم خاندان رسالت را به بندگی گیرم، هر کس چنین کند و معتقد به آن بود، هر چه او را لعنت کنی کم کرده‌ای!

اگر آن سر مطهّر را احترام می‌کرد و بر آن نماز می‌گذاشت و در طشت نمی‌نهاد و با چوب نمی‌زد، چه زیان داشت؟! مقصود او از کشتن حاصل شده بود؛ ولیکن کینه‌های عهد جاهلیّت بود که وی را بر این واداشت. و دلیل بر گفتار ما شعری است که از او گذشت‌:

لَیتَ أشیاخِی بِبَدرٍ شَهِدُوا

جَزَعَ الخَزرَجِ مِن وَقعِ الأسَل٢ *

.

(محقّق)

”قوم ما دریغ کردند که از در انصاف با ما درآیند، بنابراین شمشیرهای برّانی که در دست‌هایمان بود و از آن خون می‌ریخت، راه انصاف را در پیش گرفتند.

آن شمشیرها سرهایی را شکافتند و مُنشقّ نمودند، از مردانی که برای ما عزیز بودند؛ درحالی‌که ایشان بیشتر از ما بریدند و ترک احساس و پیوند نمودند، و بیشتر از ما ستم کردند و مراعات حقّ قرابت و خویشاوندی را ننمودند تا ما نسبت به ایشان.“

أبو بَرزَة أسلَمی می‌گوید:

أ تَنکُتُ بِقَضیبِکَ فی ثَغرِ الحُسَینِ؟! أما لَقَد أخَذَ قَضیبُکَ فی ثَغرِهِ مَأخَذًا لَرُبَّما رَأیتُ رَسولَ اللَهِ صَلَّی اللَه عَلَیهِ [و آله‌] و سَلَّمَ یَرشِفُهُ. أما إنَّکَ یا یَزیدُ! تَجی‌ءُ یَومَ القیامَةِ و ابنُ زیادٍ شَفیعُکَ، و یَجی‌ءُ هَذا و مُحَمَّدٌ شَفیعُهُ. ثُمَّ قامَ فَوَلَّی.٤

”آیا تو با این چوبدستی‌ات بر دندان حسین می‌زنی؟! آگاه شو! هرآینه تحقیقاً این چوبدستی تو، درست در همان‌جایی از لب و دندان او می‌خورد که من بسیار رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را دیدم که آن را می‌مکید. هان ای یزید! تو در روز قیامت می‌آیی و ابن‌زیاد شفیع توست، *

ـ تمام شد گفتار نظام‌العلماء، أعلی الله مقامه.

ببینید چقدر دنائت و رذالت و عناد و لجاجت است که امروزه در کشور سعودی برای بچّه‌های مدرسه کتاب به نام سیره أمیرالمؤمنین یزید می‌نویسند؛ وَیحًا لهم و تبًّا لهم، أُولَئِکَ أصحابُ النّارِ هُم فِیها خلِدُونَ.

٣) این قصّه، و قصّه أبی‌برزة أسلمی را نیز علاوه بر ابن‌أثیر، سبط ابن جوزی در کتاب تذکرة الخواصّ، ص ١٤٨ و ١٤٩، از ابن أبی‌الدّنیا آورده است. و نیز مسعودی در مروج الذّهب، طبع دار الاندلس، ج ٣، ص ٦١ آورده است. و نیز ابن‌کثیر دمشقی در البدایة و النّهایة، ج ٨، ص ١٩١ و ١٩٢ ذکر کرده است. و هم‌چنین طبری در تاریخ الأُمم و الملوک، طبع مطبعة استقامت، ج ٤، ص ٣٥٢ و ص ٣٥٦؛ و قصّۀ اوّل را شیخ مفید در إرشاد، طبع سنگی، ص ٢٦٨؛ و شیخ طبرسی در إعلام الوری ص ٢٤٨ آورده‌اند. *

بشیر گفت: حسب‌الأمر حضرت، سوار بر اسب شدم و به سوى مدینه تاختم تا داخل مدینه شدم، چون به مسجد حضرت پیغمبر صلّى الله علیه و آله و سلّم رسیدم صدا به گریه و زارى بلند کردم، این دو شعر گفتم:

یا أهلَ یَثربَ لا مُقامَ لکم بها

قُتِلَ الحسین فَأدمُعى مِدرارُ

الجسمُ مِنه بکربلاءَ مُـضَرَّجٌ

و الرّأس منه عَلى القَناةِ یُدارُ

یعنى: ”اى اهل مدینه! دیگر در مدینه اقامت نکنید که حسین علیهالسّلام شهید شده و به این سبب سیلاب اشک از چشم من روان است. بدن شریفش در کربلا در میان خاک و خون افتاده و سر مقدّسش را بر سر نیزه‌ها در شهرها مى‌گردانند.“

آن‌وقت فریاد بر آوردم که: اى مردم! اینک على بن الحسین علیهماالسّلام با عمّه‌ها و خواهرها به نزدیک شما رسیده‌اند و در ظاهر شهر شما رحل خویش فرود آورده‌اند، و من پیک ایشانم به سوى شما و شما را به حضرت او دلالت مى‌کنم.

گویى بانگ بشیر نفخه صور بود که عرصه مدینه را صبح نشور ساخت. مخدّرات محجوبه بى‌پرده از خانه‌ها بیرون شدند، و با صورت‌هاى مکشوفه و گیسوهاى آشفته و پاهاى برهنه بیرون دویدند، و روها بخراشیدند، و صدا به ناله و زارى بلند کردند، و فریاد وا ویلاه وا ثبوراه کشیدند. و هرگز مدینه به آن حالت مشاهده نگشته بود و روزى از آن تلخ‌تر و ماتمى از آن عظیم‌تر دیدار نشده بود.

بشیر گفت: جاریه‌اى را دیدم که اشعارى در مرثیه حضرت سیّدالشّهداء علیهالسّلام خواند، آن‌گاه *

”این قوم کافر شده‌اند، و از قدیم‌الایّام از ثواب خداوند که پروردگار جنّ و انس است اعراض کرده‌اند.“

تا آخر ابیات که خود و برادر و پدر و مادر و جدّش را معرفى مى‌کند، و اثبات مى‌نماید که فقط و فقط وصایت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام و امامت او صحیح بوده است؛ و این حکومت‌هاى یزیدى بر اساس حکومت معاویه، و آن بر اساس حکومت عثمان، و آن بر اساس حکومت عمر، و آن بر اساس حکومت أبوبکر بوده است، و همه باطل اندر باطل و خراب اندر خراب است.

هان اى جهانیان بدانید! هان اى عالمیان گوش فرا دهید! پدرم وصىّ مصطفى بود، پدرم علىّ مرتضى لائق زمامدارى دنیا بود. و اینک منم امام به حقّ ناطق که باید زمام امور ظاهرى و باطنى، مادّى و معنوى، و هدایت بشر را به سوى سبل سلام در دست گیرم، و مردم را به مقام امن و امان رهبرى نمایم. و پس از من فرزندم على است، و همین‌طور تا برسد به آخر امام معصوم، پاک و پاکیزه و به خدا پیوسته، و از هواى نفس امّاره و حبّ جاه فارغ، و در مسند عزّت الهى آرمیده: حضرت مهدىّ، محمّد بن الحسن العسکرىّ؛ او لیاقت این مقام و مسند را دارد.

افّ و افّ بر این دنیا و حکومتش! افّ و افّ بر این عالم شهوات و توابعش!

من قصد کوى وى را دارم. خداوند من، دل و جان من، جان و جانان من، محبوب ازل و ابد من، *

ـ پایان متن منقول از الله شناسی.

[١. اى کاش بزرگان و پیران قوم من که در جنگ بدر حاضر بودند و حوادث آن روز را از نزدیک دیده بودند، امروز حاضر بودند و حادثه خزرج (واقعه کربلا) که شمشیرهاى کشیده شده از غلاف ما کارساز شدند را مى‌دیدند.

٢. فرزندان هاشم چند روزى با سلطنت بازى کردند؛ پس بدانید که نه خبرى از عالم غیب هست و نه وحیى بر پیغمبر نازل شده است.

٣. از قبیله خِندف نیستم اگر انتقام حوادث گذشته را از فرزندان احمد نگیرم.

٤. ما از على انتقام خود را گرفتیم و آن تک سوار شیر بیشه شجاعت را از پاى درآوردیم.

٥. و ما آن سرور و رئیس بزرگان آنان را کشتیم و انتقام کشته‌هاى خود را در جنگ بدر گرفتیم و اینک کفه ترازو مساوى گردید.

٦. و ما آنان را به کشته‌هاى جنگ بدر و جنگ احد معاوضه نمودیم و اینک برابر شد.

٧. اگر بزرگان قبیله من مى‌دیدند آنچه را که بر سر حسین آوردم از خوشحالى هلهله سر مى‌دادند و مى‌گفتند: اى یزید هیچ‌گاه دستانت بیمار نگردد و از کار نیفتد.

٨. و این‌چنین شیخ و پیر ما به من سفارش نموده است و من متابعت پیر و بزرگ خود را نمودم و درخواست او را برآورده نمودم (منظورش أبى‌سفیان بود). مترجم]

١) خ ل: «القَرم».

٢) خ ل: «فَاعتَدَلَ».

٣) ناسخ التواریخ (حضرت سیّدالشّهداء) ج ٣، ص ١٣٧.» ـ پایان متن منقول از أنوار الملکوت.

و این رثاء نیز مانند سایر مراثى او بسیار عالى است، و اوّل آن با این ابیات شروع می‌شود:

اى ز داغ تو روان خون دل از دیدۀ حور

بى تو عالم همه ماتمکده تا نفخۀ صور

خاک بیزان به سر اندر سرِ نعش تو بنات

اشک ریزان به بَر از سوگ تو شعراى غیور

ز تماشاى تجلاّى تو مدهوش کلیم

اى سرت سرّ أنا الله و سنان نخلۀ طور

دیده‌ها گو همه دریا شو و دریا همه خون

که پس از قتل تو منسوخ شد آئین سرور

شمع أنجم همه گو اشک عزا باش و بریز

بهر ماتم زده کاشانه چه ظُلمات و چه نور

پاى در سلسله سجّاد و به سر تاجْ یزید

خاک عالم به سر افسر و دیهیم و قصور

دَیر ترسا و سر سبط رسول مدنى

آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور

تا جهان باشد و بوده است که داده است نشان

میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور؟

سر بى تن که شنیده است به لب آیۀ کهف؟

یا که دیده است به مشکاة تنور آیۀ نور؟٤

ـ تا آخر این مرثیه واقع بین.

و از جمله مراثى شیواى اوست‌:

قتل شهید عشق، نه کار خدَنگ بود

دنیا براى شاه جهانْ‌دار تنگ بود

عصفور هر چه باد هم آورد، باز نیست

شهباز را ز پنجه عصفور ننگ بود

آینه خود ز تاب تجلّى به هم شکست

گیرم که خصم را دل پر کینه سنگ بود

نیرو از آن گرفت، بر او آخت تیر کین

قومى که با خداى مهیّاى جنگ بود

عهد ألَسْت اگر نگرفتى عنان او

شهد بقا به کام مخالف شرنگ بود

از عشق پرس حالت جانبازى حسین

پاى بُراق عقل در این عرصه لنگ بود

احمد اگر به ذروه قوسین عروج کرد

معراج شاه تشنه به سوى خدنگ بود

از تیر کین چو کرد تهى شاه دین رکاب

آمد فرا به گوش وى از پرده این خطاب

کاى شهسوار بادیه ابتلاى ما

بازآ که زان تست حریم لقاى ما

معراج عشق را شب أسراست هین بران

خوش خوش براق شوق به خلوت سراى ما

*

١) سوره الکهف (١٨) آیه ٩.

٢) إرشاد مفید، طبع سنگى، ص ٢٦٦ و ٢٦٧؛ و إعلام الورَى، ص ٢٤٨.

٣) آیةالله حاج شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطاء (ره) در کتاب جنّة المأوَى در ص ٣٧٠ و ٣٧١ از طبع اوّل، در ضمن بحث از عنوان: ”هل تکلَّم رأسُ الحسین علیهالسّلام“ گوید:

”رئیس المحدّثین شیخ صدوق (ره) کلمات نیّره‌اى در این باب دارد که جهاراً در پاسخ سلطان رکن‌الدّوله (ره) بیان فرموده، و چون بستگى تمامى به موضوع ما دارد لهذا براى مزید بصیرت خواننده گرامى شایسته است در اینجا ذکر نماییم:

در ضمن ترجمه احوال شیخ صدوق (ره) نقل شده است که سلطان رکن‌الدّوله روزى بر تخت سلطنت نشست و شروع کرد در تعریف و تمجید شیخ صدوق (ره)؛ چون پیش از این، بیانات شیخ و سخنان طلائى و درخشان وى را در تابش علم و منطق دیده بود. یکى از حضّار بر سلطان اعتراض کرد که: اعتقاد شیخ آن است که سر سیّدالشّهداء علیهالسّلام روزى که بر سر نیزه آن را حمل می‌نمودند، سوره کهف را تلاوت می‌کرد. سلطان گفت: من از او این کلام را نشنیده‌ام ولیکن از او سؤال می‌نمایم. پس نامه‌اى به عنوان استفتاء براى او نوشت و از این مطلب پرسش نمود.

شیخ صدوق (ره) در جواب نوشت: این روایت حکایت شده است از آن کسی که خودش از سر مطهّر آن *

تجریح این اشعار از أعیان الشیعه, ج ١٢, ص ٢١٦ است، و نیز حمیری از ص ٢٠٣ به بعد سیزده بیت مفصلا راجع به حدیث عشیره آورده است‌.

٣) تاریخ طبری ج ٢، ص ٦٢ و ٦٣.» ـ پایان متن منقول از امام شناسی.

ـ پایان متن منقول از امام شناسی.

جهت اطّلاع بیشتر از مصادری که متعرض داستان اعتراض خلیفه ثانی به رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم شده‌اند، به کتب ذیل مراجعه شود: الشّیعة فی الإسلام، ص ١٧٢ به نقل از البدایة و النهایة، ج ٥، ص ٢٢٧؛ شرح نهج البلاغة ابن أبی‌الحدید، ج ١، ص ١٣٣؛ الکامل فی التاریخ، ج‌٢، ص ٢١٧؛ تاریخ الرسل و الملوک، ج ٢، ص ٤٣٦؛ طبقات ابن‌سعد، ج ١، ص ٢٤٤؛ المهذب، ج ١، ص ١٢؛ عمدة القاری، ج ١٧، ص ٦٣؛ صحیح مسلم، ج ٥، ص ٧٦؛ صحیحالبخاری، ج ٥، ص ١٣٨ و ج ٧، ص ٩؛ مسند احمد، ج ١، ص ٣٢٥؛ فتح الباری، ج ٨، ص ١٠٢؛ المصنف، ج ٥، ص ٤٣٨؛ السنن الکبری، ج ٣، ص ٤٣٣؛ الملل و النحل، ج ١، ص ٢٢؛ المراجعات، ص ٣٥٣؛ أضواء علی السنة المحمّدیة، ص ٥٢. (محقّق)

”او سپید روئی است که از برکت سیمای او از ابر، باران طلب می‌شود. اوست ملاذ و پناه یتیمان، و حافظ و پاسدار بیوه‌گان و ضعیفان.“»

زوجه‌اش با دیده گریان و دل بریان برخاست و با او وداع کرد و گفت: ”خدا خیر تو را میسّر گرداند از تو التماس دارم که مرا در روز قیامت نزد جدّ حضرت حسین علیهالسّلام یاد کنى!“

پس زهیر با رفیقان خود خطاب کرد: ”هر که خواهد با من بیاید و هر که نخواهد این آخرین ملاقات من است با او!“ پس با آنها وداع کرده و به آن حضرت پیوست. **

و بعضى ارباب سیر گفته‌اند که: پسر عمّش سلمان بن مضارب ابن قیس نیز با او موافقت کرده و در کربلا بعد از ظهر روز عاشوراء شهید گردید.

* بعضى نام زوجه زهیر را «دیلم دختر عمر» ذکر کرده‌اند.

** الملهوف، ص ٧٢.» ـ پایان متن منقول از منتهی الآمال.

گوید:

على علیهالسّلام تمام مردم را براى بیعت جمع نمود. عبد الرَّحمن بن ملجم مرادى آمد که بیعت کند، دو مرتبه حضرت او را ردّ کرد و سپس فرمود: ”چه چیز جلوگیر و مانع شقى‌ترین امّت مى‌شود؟! سوگند به خدا که ابن‌ملجم محاسن مرا از خون سرم خضاب مى‌کند!“ و بعداً تمثّل جست به این شعر:

”کمربند خود را براى مرگ محکم کن چون مرگ به تو خواهد رسید. و از مرگ جزع و فزع نکن زمانى که در آستان تو فرود آید.“

و سپس گوید:

عثمان بن مُغیره گفت که:

لَمّا دَخَلَ شَهرُ رَمَضانَ جَعَلَ عَلِىٌّ یَتَعَشّى‌ لَیلَةً عِندَ الحَسَن، و لَیلَةً عِندَ الحُسَینِ، و لَیلَةً عِندَ عَبدِاللهِ بنِ جَعفَرٍ، لا یَزیدُ عَلى‌ ثَلاثِ لُقَمٍ، و یَقُولُ: ”یَأتى أمرُ اللهِ و أنا خَمیصٌ، و إنَّما هِىَ لَیلَة أو لَیلَتانِ.“٤*

”على علیهالسّلام مردم را براى بیعت با خود گرد آورد. دوبار ابن‌ملجم مرادى آمد که با او بیعت کند و حضرت در هر دو بار او را برگرداند و سپس گفت: چه چیزى جلوگیر شقى‌ترین امّت شده است؟ سوگند به خدا او این محاسن را از خون این سر خضاب مى‌کند. و پس از این تمثّل جست به این اشعار:

اى على کمربند خود را براى مرگ محکم ببند، زیرا تحقیقاً مرگ به تو خواهد رسید. و از کشته شدن جزع مکن و مهراس در آن وقتى که در آستانه تو فرود آید.“

ابن‌سَعد در طبقات پس از بیان همین روایت اخیر از أبو‌طفیل گوید:

غیر از ابو‌نُعَیم فضل بن دُکین که این حدیث را ذکر کرده است، بعضى دیگر از على بن أبى‌طالب این عبارت را اضافه کرده‌اند که گفت: ”و اللهِ إنَّهُ لَعَهدُ النَّبِىّ الأُمِّىّ صلّى الله علیه و آله و سلّم إلَىَّ؛ سوگند به خداوند که این عهدى است که پیغمبر درس نخوانده صلّى الله علیه و آله و سلّم با من نموده است.“١٦

و هم‌چنین ابن‌سَعد با سند خود از محمّد بن سیرین روایت کرده است که: على بن أبى‌طالب به ابن‌ملجم گفت:

أُرِیدُ حِباءَهُ و یرِیدُ قَتلِى عَذِیرَک مِن خَلِیلِک مِن مُرادِ *

”١. هان بدانید که قریش آرزو مى‌کند که مرا بکشد، سوگند به پروردگارت که به این مهم نمى‌رسند و به این امر دست نمى‌یابند.

٢. پس اگر زنده بمانم عهده و ذمّه من گروگان سعادت آنهاست. و امّا اگر بمیرم هیچ اثرى از آنها باقى نخواهد ماند.

٣. ولیکن به زودى فقدان من براى ایشان در اثر خیانتى که نمودند و مکر و خدعه‌اى که بجاى آوردند، ذلّت زندگى دنیا را توأم با ترس و دهشت باقى خواهد گذارد.“٢٦

ابن‌شهرآشوب در مناقب گوید:

در روایت است که عَمروُ بنُ عَبدِوَدّ با شمشیر، سر على را در روز جنگ خندق مجروح ساخت. على چون به نزد رسول الله آمد، رسول خدا محلّ زخم و جراحت را بست و در آن آب دهان خود را انداخت و گفت: ”أینَ أکونُ إذا خُضِبَ هَذِهِ مِن هَذِه؛ در آن وقتى که این محاسن از این سر خضاب شود، من کجا هستم؟!“٢٧

مجلسى ـ رضوان الله علیه ـ در بحار الأنوار در باب إخبار الرّسول بشهادته و إخباره بشهادة نفسه، أخبار بسیارى از عیون أخبار‌الرّضا و أمالى صدوق و أمالى شیخ طوسى و خصالصدوق و إرشاد مفید و بصائر الدَّرجات صفّار و مناقب ابن‌شهرآشوب و تذکرة الخواص و خرائج و جرائح راوندى و کشف الغمّه و فرحة الغرى نقل مى‌کند که حقّاً شایان دقّت است.٢٨ از جمله خبرى است که از کنزُ جامع الفَوائد از أبو‌طاهر مقلّد بن غالب، از رجال خود با اسناد متّصل خود به على بن أبی‌طالب علیهالسّلام روایت مى‌کند که:

آن حضرت در سجده بودند و گریه مى‌کردند، تا به حدّى که صداى ناله او بلند شد و صداى گریه بالا گرفت. ما گفتیم: اى أمیرالمؤمنین، گریه تو ما را آتش زد و ما را به حزن و غصّه فرود برد، و هیچ‌گاه ما تو را همانند این حالى که در سجده داشتى ندیدیم. أمیرالمؤمنین علیهالسّلام گفت:

”کنتُ ساجِدًا أدعُو رَبِّى بِدُعاءِ الخَیراتِ فِى سَجدَتى، فَغَلَبَنِى عَینِى، فَرَأیتُ رُؤیًا هالَتنِى و قَطَعَتنِى. رَأیتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى الله عَلَیهِ و آلِهِ و سَلَّمَ قائِمًا و هُوَ یقُولُ: یا أبا الحَسنِ! طالَت غَیبَتُک فَقَدِ اشتَقتُ إلَى رُؤیاک، و قَد أنجَزَ لِى رَبِّى ما وَعَدنِى فِیک. فَقُلتُ: یا رَسُولَ اللهِ! و ما الَّذِى أنجَزَ لَک فِىّ؟ قالَ: أنجَزَ لِى فِیک و فِى زَوجَتِک و ابنَیک و ذُرِّیّتِک فِى الدَّرَجاتِ العُلَى فِى *

”١. من ندیده‌ام مهریه‌اى را که صاحب بخشش و عطا و بذل مال، براى زوجه‌اش بفرستد مثل *

”١. کجاست آن که براى علم مصطفى از براى مردم در بود؟! کجاست آن که چون به مردم *

”١. «در نجف زیارت کن عالم ربّانى را که او پرچم هدایت و ستون‌هاى استوار ایمان است‌

٢. و بگو: سلام بر تو اى بهترین خلایق، اى کسى که خبر بزرگ و نبأ عظیم‌الشأن مى‌باشى.

٣. اى کسى که فضل و شرف تو آنگاه که بر أعراف قرار دارى شناخته مى‌شود، اى قسمت کننده بهشت‌ها و قسمت کننده آتش‌ها.

٤. اى پناه من و اى ذخیره من، آن آتشى که تو قسمت کننده آن باشى من از آنکه جسم مرا فرا گیرد، در امان مى‌باشم.

٥. پس من و بهشت‌ها، همگى مهمان تو هستیم در آن موائد و تحفه‌هائى که براى مهمان است، در آن زمانى که تو فقط تو محلّ ورود مهمانان مى‌باشى.“٤١

و بر روى قبر او نوشته است:

١. هَذا وَلِىُّ اللهِ فِى أرضِهِ

فِى جَنَّةِ الخُلدِ و آلائِهِ

٢. لا یقبَلُ اللهُ لَهُ زائِرًا

لَم یبرَأ مِن سائِرِ أعدائِه

”١. این است ولى خدا در زمین خدا و در بهشت خلد و نعمتهائى که خدا دارد. *

”١. گویا من زمانى که قصد تو را مى‌کنم قصد رکن حجر‌الاسود را در بیت الله الحرام کرده‌ام.

٢. و چنین در تصور من مى‌آید که من در جایگاه خودم در بین زمزم و مقام ابراهیم نزد على مى‌باشم.

٣. اى مولاى من، در نشستن من یاد تو با من است. و اى مولاى من، در ایستادن من یاد تو با من است.

٤. و چون از خواب برخیزم، تو همدم و ندیم فکر و اندیشه من هستى. هم‌چنین تو انیس و مونس من در خواب مى‌باشى!

٥. محبّت تو حقّاً در دل من وارد شده، و در گوشت من و استخوان من جاى گرفته و اقامت نموده است.

٦. پس اگر تو نبودى، نماز من قبول نمى‌شد؛ و اگر تو نبودى روزه من قبول نمى‌شد.

٧. امید است که من در روز محشرم از کاسه شراب تو سیراب شوم و چون آن را بنوشم عطش سوزنده من خنک شود.“٤٤

١) مناقب ابن‌شهرآشوب، طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٨.

٢) إرشاد، طبع سنگى، ص ١٧٦.

٣ إلی ٥) همان مصدر.

٦) همان مصدر، طبع سنگى، ص ١٧٧. و این روایت را ابن‌شهرآشوب در مناقب طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٨ از أصبغ بن نباته آورده است و در آن عبارت تدور رحى الشّیطان آمده است؛ یعنى ”در این ماه آسیاى شیطان به حرکت خواهد آمد.“ و مجلسى در بحار الأنوار، طبع کمپانى، ج ٩، ص ٦٤٨ در بیان خود گفته است:

”تدور رحى السلطان، ممکن است مراد انقضاء دوران و کنایه از رفتن حکومت آن حضرت باشد یا کنایه از تغییر دولت و انقلاب احوال زمان، و بعید نیست که در اصل، رحى الشیطان *

”همان‌طورى که روزگار تو را مى‌خنداند همین‌طور تو را مى‌گریاند. حقّاً من گروهى را مى‌شناسم که اگرچه آنها فقیر و ضعیف بوده‌اند و لیکن دیوانۀ بزرگى و شجاعت بوده‌اند و از گمراهى به شدّت احتراز مى‌نمودند.“

و أقول: در مجمع الامثال میدانى، ج ١، ص ٣٦٦ و ٣٦٧ وارد است که:

این ابیات از احیحة بن جلاح است که پسر خود را تحریض مى‌نموده است و أمیرالمؤمنین علیهالسّلام بدان تمثّل جسته‌اند. و این ابیات را ابن‌شهرآشوب در مناقب، ج ٢، ص ٨٠، آورده است.

١٦ و ١٧) طبقات، ابن‌سعد، طبع بیروت، ج ٣، ص ٣٣. و این روایت را نیز سبط ابن جوزى در تذکره ص ١٠١ از طبقات آورده است، و ابن شهرآشوب در مناقب ج ٢، ص ٨٠ آورده است، و ابن أبى‌الحدید در شرح نهج البلاغه طبع مصر، دار‌الاحیاء، ج ٩، ص ١١٨ ذکر کرده است و معلّق آن محمّد ابوالفضل ابراهیم در تعلیقه آن گفته است:

این بیت از أبیاتى است که در اللآلى، ص ٦٣ آمده و آنها را به عَمرو بن مَعدی‌کرب نسبت داده است و روایت او در این اشعار ”ارید حَیاته“ مى‌باشد.

١٨) نهایة، ابن‌أثیر، ج ٣، ص ١٩٧.

١٩ و ٢٠ و ٢١) طبقات، طبع بیروت، ج ٣، ص ٣٤. و سبط ابن‌جوزى در کتاب تذکرة الخواص، ص ١٠٠ و ص ١٠١ این روایات را از طبقات ابن‌سعد آورده است. و در روایت چهارم عبارت: فأخبرنا به نبید عشیرته، آمده است؛ یعنى ”او را به ما معرفى کن تا عشیره و اقوام او را ریشه کن کنیم و همه را هلاک سازیم.“

٢٢) طبقات، ج ٣، ص ٣٥. و این روایت را سبط ابن‌جوزى در تذکرة، ص ١٠١ از طبقات ابن‌سعد روایت کرده است. و نیز ابن شهرآشوب در مناقب، طبع سنگى، ج ٢، ص ٨١ آورده است.

٢٣) ابن أبى‌الحدید در شرح نهج البلاغه طبع مصر، دار‌الاحیاء، ج ٩، ص ١١٨ اجمالاً بسیارى از اخبارى را که در این زمینه وارد شده است ذکر مى‌کند و صحّت مضمون آنها را تصدیق مى‌نماید. او در خطبه ١٤٧ از نهج البلاغه که در آن أمیرالمؤمنین علیهالسّلام مى‌فرماید: ”و کم أطرَدتُ الأیامَ أبحَثُها عن مَکنون هَذا الأمر فَأبَى اللهُ إلّا إخفاءَه هیهات علمٌ مخزون؛ و چه بسیار روزهائى را من یکى پس از دیگرى تفحّص *

(و فى روایة: من فصیح و أعجم)

ثلاثةِ آلاف و عبدٍ و قینةٍ

و ضربِ علىِّ بالحُسام المُصَمّم

فلا مهرَ أعلى من علىِّ و إن علا

و لا فتکَ إلّا دون فتکِ ابن‌ملجم

و در صواعق، حروفى ص ١٣٥ در هر دو مورد ”قطام“ ضبط نموده است.

٣٦) مناقب، طبع سنگى، ج ٢، ص ٨١.

٣٧) مناقب، ج ٢، ص ٨٢.

٣٨ إلی ٤٢) مناقب، ج ٢، ص ٨٤.

٤٣) در الغدیر، ج ٤، از ص ٣٤١ تا ص ٣٧١ در احوال ملک صالح (طالع بن رُزَیک متولّد ٤٩٥ و شهید در ٥٥٦) بحث کرده و پنج غدیریه از او نقل کرده است که همگى جالب و راقى است. اصل او از شیعیان عراق است. در زمان حکومت فاطمیون در مصر وزیر شد و خدمت کرد.

٤٤) مناقب، ج ٢، ص ٨٤.» ـ پایان متن منقول از امام شناسی.

أ أقنَعُ مِن نَفسِی بِأن یُقالَ أمِیرُ المُؤمِنِینَ و لا أُشارِکهُم فِی مَکارِهِ الدَّهرِ أو أکُونَ أُسوةً لَهُم فِی جُشُوبَةِ العَیشِ؟!

فَما خُلِقتُ لِیَشغَلَنِی أکلُ الطَّیِّباتِ کالبَهِیمَةِ المَربُوطَةِ هَمُّها عَلَفُها، أوِ المُرسَلَةِ شُغلُها تَقَمُّمُها، تَکتَرِشُ مِن أعلافِها و تَلهُو عَمّا یُرادُ بِها! أو أُترَک سُدًى، أو أُهمَلَ عابِثًا، أو أجُرَّ حَبلَ الضَّلالَةِ، أو أعتَسِفَ طَرِیقَ المَتاهَةِ!

و کأنِّی بِقائِلِکُم یَقُولُ: إذا کانَ هَذا قُوتَ ابنِ أبی‌طالِبٍ فَقَد قَعَدَ بِهِ الضَّعفُ عَن قِتالِ الأقرانِ و مُنازَلَةِ الشُّجعانِ. ألا و إنّ الشّجَرَةَ البَرّیَّةَ أصلَبُ عُودًا، و الرَّوائِعَ الخَضِرَةَ أرَقُّ جُلُودًا، و النَّباتاتِ البَدَویَّةَ أقوى وُقُودًا و أبطَأُ خُمُودًا! و أنا مِن رَسُولِ اللهِ کالصِّنوِ مِنَ الصِّنوِ و الذِّراعِ مِنَ العَضُدِ.

و اللهِ لَو تَظاهَرَتِ العَرَبُ عَلَى قِتالِی لَما ولَّیتُ عَنها، و لَو أمکنَتِ الفُرَصُ مِن رِقابِها لَسارَعتُ إلَیها! و سَأجهَدُ فِی أن أُطَهِّرَ الأرضَ مِن هَذا الشَّخصِ المَعکُوسِ و الجِسمِ المَرکُوسِ حَتَّى تَخرُجَ المَدَرَةُ مِن بَینِ حَبِّ الحَصِیدِ.

إلَیکِ عَنِّی یا دُنیا! فَحَبلُکِ عَلَى غارِبِکِ. قَدِ انسَلَلتُ مِن مَخالِبِکِ، و أفلَتُّ مِن حَبائِلِکِ، و اجتَنَبتُ الذِّهابَ فِی مَداحِضِکِ. أینَ القُرُونُ الّذینَ غَرَرتِهِم بِمَداعِبِکِ؟ أینَ الأُمَمُ الّذینَ فَتَنتِهِم بِزَخارِفِکِ؟ ها هُم‌ رَهائِنُ القُبورِ و مَضامِینُ اللُّحُودِ!

و اللهِ لَو کُنتِ شَخصًا مَرئِیًّا و قالَبًا حِسّیًّا لَأقَمتُ عَلَیکِ حُدُودَ اللهِ فِی عِبادٍ غَرَرتِهِم بِالأمانِیِّ، و أُمَمٍ ألقَیتِهِم فِی المَهاوِی، و مُلُوکٍ أسلَمتِهِم إلَى التَّلَفِ و أورَدتِهِم مَوارِدَ البَلاءِ، إذ لا وِردَ و لا صَدَرَ!

هَیهاتَ! مَن وطِئَ دَحضَکِ زَلِقَ، و مَن رَکِبَ لُجَجَکِ غَرِقَ، و مَنِ ازْوَرَّ عَن حَبائِلِکِ وُفِّقَ، و السّالِمُ مِنکِ لا یُبالِی إن ضاقَ بِهِ مُناخُهُ و الدُّنیا عِندَهُ کیَومٍ حانَ انسِلاخُهُ.

اُعزُبِی عَنِّی! فَواللهِ لا أذِلُّ لَکِ فَتَستَذِلِّینِی و لا أسلَسُ لَکِ فَتَقُودِینِی!

و ایمُ اللهِ ـ یَمِینًا أستَثنِی فِیها بِمَشِیئَةِ اللهِـ لَأرُوضَنَّ نَفسِی رِیاضَةً تَهَشُّ مَعَها إلَى القُرصِ إذا قَدَرَتْ عَلَیهِ مَطعُومًا و تَقنَعُ بِالمِلحِ مَأدُومًا! و لَأدَعَنَّ مُقلَتِی کعَینِ ماءٍ نَضَبَ مَعِینُها مُستَفرِغَةً دُمُوعُها!

أ تَمتَلِیءُ السّائِمَةُ مِن رِعیِها فَتَبرُک و تَشبَعُ الرَّبِیضَةُ مِن عُشبِها فَتَربِضَ، و یَأکُلُ عَلِیٌّ مِن زادِهِ‌ *

”این درد براى تو بس است که شب با شکم پر بخوابى و در اطراف تو جگرسوختگانی بسر برند که میل و آرزو به (خوردن) پوستی دبّاغی نشده دارند.“

آیا از نفس خود به همین قانع و راضی باشم که مرا أمیرالمؤمنین گویند در‌ حالی‌که در مکاره و سختی‌هاى روزگار با آنان شریک نبوده و یا در خشونت و تلخی زندگی اسوه و الگوی آنان نباشم؟!

پس من آفریده نشده‌ام که خوردن غذاهای پاک و لذیذ مرا به خود مشغول سازد؛ همچون بهیمه و چهار‌پاى بسته شده که همّت و قصدش علف آن است و یا چون بهیمۀ رهاگشته که کارش چریدن و بهم زدن خاکروبه‌هاست تا چیزى یافته بخورد، و شکنبه را از علفى که به‌دست آورده پر می‌کند و از آنچه برایش در نظر دارند غفلت دارد. یا من خلق نگشته‌ام که ضایع و مهمل رها شوم، و یا عبث و بیهوده وا‌گذاشته شوم، و یا ریسمان گمراهی را بکشم، و یا در راه حیرت و سرگردانى بیراهه روم.

و گویی می‌بینم که گوینده‌اى از شما مى‌گوید: اگر این است قوت و خوراک پسر ابوطالب, پس ضعف و سستى او را از جنگ با اقران و معارضه و برابرى با دلیران باز مى‌دارد. بدانید که درخت بیابانى چوبش سخت‌تر است، و درخت‌هاى سبز و خرّم که همواره در کنار آب قرار دارند پوستشان نازک‌تر است، و گیاهان صحرا و دشت شعلۀ آتش آنها افروخته‌تر و خاموشى آنها دیرتر است! و نسبت من با رسول خدا مانند دو شاخه‌ای است که از یک بن و ریشه روییده باشند، یا مانند نسبت ذراع و ساق دست است نسبت به بازو.

سوگند به خدا اگر جمیع اهل عرب اجتماع بر جنگ و جدال با من نمایند و از هر جانب هجوم آورند از آنان رو برنگردانم، و اگر فرصت‌ها برای گردن‌زدن آنها به‌دست آید هر‌آینه به سویشان مى‌شتابم! و زود باشد که کوشش نمایم در اینکه زمین را از این شخص وارونه و کالبد سرنگون (معاویه) پاک سازم تا اینکه کلوخ و سنگریزه از بین دانه‌های درو شده بیرون آید. *

فَیا عَجَبًا بَینا هُوَ یَستَقیِلُها فى حَیاتِهِ إذ عَقَدَها لِآخَرَ بَعدَ وفاته ـلَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرعَیهاـ فَصَیَّرَها فى حَوزَةٍ خَشناءَ یَغلُظُ کَلامُها، و یَخشُنُ مَسُّها، و یَکثُرُ الِعثارُ فیها و الاعتِذارُ مِنها. فَصاحِبُها کَراکِبِ الصَّعبَة إن أشنَقَ لَها خَرَمَ، و إن أسلَسَ لَها تَقَحَّمَ. فَمُنِىَ النّاسُ لَعَمرُ اللهِ بِخَبطٍ و شِماسٍ و تَلَوُّنٍ و اعتِراضٍ.

فَصَبَرتُ عَلَى طُولِ المُدَّة و شِدَّة المِحنَة حَتىَّ إذا مَضَى لِسَبیله، جَعَلَها فى جَماعَةٍ زَعَمَ أنِّى أحَدُهُم. فَیا لَلهِ و لِلشُّورَى! مَتَى اعتَرَضَ الرَّیبُ فِىَّ مَعَ الأوَّلِ مِنهُم حَتَّى صِرتُ أقرَنُ إلَى هَذِهِ النَّظائِرِ؛ لَکِنِّى أسفَفتُ إذا أسَفُّوا و طِرتُ إذا طارُوا.

فَصَغَى رَجُلٌ مِنهُم لِضِغنِهِ، و مالَ الأخَرُ لِصِهرِه، مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ. إلَى أن قامَ ثالِثُ القَومِ نافِجًا حِضنَیهِ بَینَ نَثِیلِهِ و مُعتَلَفِهِ، و قامَ مَعَهُ بِنُو أبِیِه یَخضِمُونَ مالَ اللهِ خَضمَة الإبِلِ نِبتَةَ الرَّبیعِ؛ إلَى أنِ انتَکَثَ [علیه] فَتلُهُ، و أجهَزَ عَلَیهِ عَمَلُهُ، و کَبَت بِهِ بِطنَتُهُ.

فَما راعَنِى إلّا و النّاسُ کَعُرفِ الضَّبُعِ إلَىَّ، یَنثالُونَ عَلَىَّ مِن کُلِّ جانِبٍ؛ حَتَّى لَقَد وُطِئَ الحَسَنانِ و شُقَّ عِطفاىَ، مُجتَمِعِینَ حَولى کَرَبیضَةِ الغنَم. فَلَمّا نَهَضتُ بِالأمرِ نَکَثَت طَآئِفَةٌ و مَرَقَت أُخرَى و قَسَطَ آخَرُونَ؛ کَأنَهُّم لَم یَسمَعُوا کَلامَ اللهِ حَیثُ یَقُولُ:

(تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)

بَلَى و الله لَقَد سَمِعُوها و وَعَوها و لَکِنَّهُم حَلِیَتِ الدُّنیا فِى أعیُنِهِم و راقَهُم زِبرِجُها. أما و الذَّى فَلَقَ الحَبَّة و بَرَأ النّسَمَة لَولا حُضُورُ الحاضِرِ، و قِیامُ الحُجَّة بِوُجُودِ النّاصِرِ، و ما أخَذَ اللهُ عَلَى العُلَماءِ أن لا یُقارُّوا عَلىَ کِظَّة ظالِمٍ و لا سَغَبِ مَظلُومٍ لَألقَیتُ حَبلَها عَلَى غارِبِها، و لَسَقَیتُ آخِرَها بِکَأسِ أوَّلهِا، و لَألفَیتُم دُنیاکُم هَذِهِ أزهَدَ عِندى مِن عَفطَة عَنزٍ!

(قالُوا): و قامَ إلَیهِ رَجُلٌ مِن أهلِ السَّوادِ عِندَ بُلُوغِهِ إلَى هَذا المَوضِعِ مِن خُطبَتِهِ فَناوَلَهُ کِتابًا فَأقبَلَ یَنظُرُ فیِه.

قالَ ابنُ‌عَبّاسٍ ـرَضِىَ اللهُ عَنهُماـ : یا أمیرالمؤمنین لَو اطَّرَدتَ خُطبَتَکَ مِن حَیثُ أفضَیتَ! فَقالَ: هَیهاتَ یا بنَ عَبّاسٍ! تِلکَ شِقشِقَة هَدَرَت ثُمَ قَرَّت!

قالَ ابنُ‌عَبّاسٍ: فَو اللهِ ما أسِفتُ عَلَى کَلامٍ قَطُّ کَأسَفِى عَلىَ هَذا الکَلامُ أن لا یَکُونَ أمیرالمؤمنین علیهالسّلام بَلَغَ مِنهُ حَیثُ أرادَ.٢ *

”و زمانى که گردونه ستم به ضرر خودشان به گردش افتاد و مورد ملامت و سرزنش قرار گرفتند، پناه آوردند به عفو بزرگ‌مردى که بخشش شیوه او بوده و آنها را به پیمودن راه حق وا مى‌داشت. پس گروهى طالب نجات و رستگارى ابدى شده، و دسته‌اى دیگر طعمه شمشیر خشم قرار گرفتند. ولى با تمام این عفو و بخشش‌ها پس از پایان جنگ و بازگشت به *

”اى على، در تو صفات متضاد و مغایر جمع شده، از این رو تو را نظیر و مانند نیست. در تو جمع گشته: زهد، حکومت، حلم، شجاعت، قدرت، عبادت، فقر، سخاوت، صفاتى که غیر از تو در هیچ بشرى دیده نشده، و هیچ بنده‌اى واجد آنها نخواهد بود.

حُسن خُلقى که نسیم از لطف او به شرمسارى افتد، و هیبتى که سنگ از سَطوَتش آب گردد. یا على، از تو آن‌قدر بزرگوارى‌ها سرزده که حسودان بر کرامتت اعتراف دارند.

اگر دشمن تو را تکذیب نموده بى‌سابقه نیست، که قوم لوط و عاد این پیامبران را تکذیب نمودند. *

١) شرح نهج البلاغه ابن أبى‌الحدید، ج ١، ص ١٦.

٢) أمیرالمؤمنین علیهالسّلام عائشه را بخشید و با وجود حقد شدیدى که از آن حضرت در دل خود داشت حضرت او را عفو نمود. قال فى نهج البلاغة: ”و أمّا عائشة فقد أدرکها ضعفُ رأىِ النّساء.“ و نیز از مروان حکم گذشت و او را عفو نمود با آنکه خودش هنگام عفو غدر و مکر او را بیان مى‌کند. (نهج البلاغه، ج ١، ص ١٢٣)

٣) شرح نهج البلاغه ابن أبى‌الحدید، ج ١، ص ١٦ و ١٧.

٤) صفاتک (ظ).

٥) مجالس المؤمنین، ص ٤٩٣ و سفینة البحار، ج ١، ص ٤٣٧. شیخ صفى‌الدّین شاعر، شاگرد محقّق حلّى بوده و شیخ مجدالدّین فیروزآبادى شافعى که از اکابر فن حدیث و از متأخرین است به صحبت او رسیده است.» ـ پایان متن منقول از امام شناسی.

٦) سوره الحدید (٥٧) صدر آیه ٣.

ثُمَّ قالَ: رَفَعَ رَأسَهُ إلَى السَّماءِ و هو یُنادِى:

”إلهى [و سَیِّدى‌]! أطَعتُکَ بِمَشِیَّتِکَ؛ فَلَکَ الحُجَّة عَلَىَّ بِإظهارِ حُجَّتِکَ إلّا ما رَحِمتَنِى و عَفَوتَ عَنِّى، و لا تُخَیِّبنِى یا سَیِّدى!“

ثُمَّ قالَ:

”إلهى و سَیِّدى! الحَسَناتُ تَسُرُّکَ و السَیِّاتُ لا [ما] تَضُرُّکَ؛ فَاغفِر لى و تَجاوَز عَنِّى فِیما لا یَضُرُّکَ!“

ثمّ أنشأ یَقولُ:

١. ألا أیُّها المَأمُولُ فى کُلِّ حاجة

شَکَوتُ إلَیکَ الـضُّرَّ فَارْحَم شِکایَتِى

٢. ألا یا رَجائِى أنتَ کاشِفُ کُربَتِى

فَهَبْ لى ذُنُوبِى کُلَّها و اقْضِ حاجَتِى‌

٣. فَزادِى قَلِیلٌ لا أراهُ مُبَلِّغِى

عَلَى الزّادِ أبکِى أم عَلَى طُولِ [بُعدِ] سَفرَتِى

٤. أتَیتُ بِأعمالٍ قِباحٍ رَدِیَّة

فَما فى الوَرَى عبدٌ جَنَى کَجِنایَتِى

٥. أ تُحرِقُنِى بِالنّارِ یا غایَة المُنَى

فَأینَ رَجائِى مِنکَ أینَ مَخافَتِى

قالَ الأصمَعِىُّ: و کانَ یُکَرِّرُ هذِهِ الأبیاتَ حَتَّى سَقَطَ مَغشِیًّا عَلَیه؛ فَدَنوتُ مِنهُ لأعرِفَهُ فَاذا هو زَینُ العابِدِینَ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِىٍّ عَلَیهِمُ السَّلامُ.

قالَ الأصمَعِىُّ: فَأخَذتُ رَأسَهُ و وَضَعتُهُ فى حِجرِى و بَکیتُ فَقَطَرَتْ قَطرَة مِن دُموعِى عَلَى خَدِّهِ فَفَتَحَ عَینَیهِ، و قالَ: ”مَن هذا الَّذِى أشغَلَنِى عن ذِکرِ رَبِّى؟“

قُلتُ: [یا مَولاىَ‌] عَبدُکَ و عَبدُ أجدادِکَ الأصمَعِىُّ؛ فَما هَذا الجَزَعُ و الفَزَعُ و البُکاءُ و الأنینُ و أنتَ مِن أهلِ بَیتِ النُّبوَّة و مَوضِعِ [مَعدَنِ‌] الرِّسالَة، و قَولُهُ تَعالَى: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا)؟!١

قالَ: فَاسْتَوَى قاعِدًا و قالَ: ”هَیهاتَ هَیهاتَ یا أصمَعِىُّ! إنّ اللهَ تَعالَى خَلَقَ الجَنَّة لِمَن أطاعَهُ و لَو کانَ عَبدًا حَبَشیًّا و خَلَقَ النّارَ لِمَن عَصاهُ و لَو کانَ سَیِّدًا قُرَشیًّا! أما سَمِعتَ قَولهُ تَعالَى: (فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ)؟!٢*

اوّل طهارت است و بعد دعا کردن. *

و در این باب مرحوم نیّر تبریزى چه خوب سروده است‌:

شهید عشق که تنگست پوست بر بدنش

تو خصم بین که به یغما زره بَرَد ز تنش

زِره به غارت اگر بُرد خصم خیره چه غم

که بود جوشن تن زلف‌هاى پر شکنش

شهى که سندس فردوس بود پوشش او

روا ندید به تن خصم جامه کهنش*

و شافعى در این باب گفته است‌:

تَزَلزَلَتِ الدُّنیا لِآلِ مُحَمَّدٍ

و کادَتْ لَهُم صُمُّ الجِبالِ تَذوبُ

و غارَتْ نُجومٌ و اقْشَعَرَّتْ کَواکِبُ

و هُتِّکَ أسْتارٌ و شُقَّ جُیوبُ**

* آتشکده نیّر، ص ١٢٢.

** اوّل این اشعار چنین است:

تَأوَّهَ قَلبى و الفُؤادُ کَئیبُ

و أرَّقَ نَوْمى فَالسُّهادُ عَجیبُ *

بعد مى‌گوید: ”تَزَلزَلَتِ الدُّنیا لِآلِ مُحَمَّدٍ“ و پس از این دو بیت مى‌گوید:

یُصَلَّى عَلَى المَبعوثِ مِن آلِ هاشِمٍ

و یُغزَى بَنوهُ إنَّ ذا لَعَجیبُ

لَئِن کانَ ذَنبى حُبُّ آلِ مُحَمَّدٍ

فَذَلِکَ ذَنبٌ لَستُ مِنهُ أتوبُ

هُمُ شُفَعائى یَومَ حَـشرى و مَوقِفى

إذا ما بَدَت لِلنّاظِرینَ خُطوبُ

این ابیات در مناقب، طبع سنگى، ج ٢، ص ٢٣٢ و ٢٣٣ آمده است‌.» ـ پایان متن منقول از معاد شناسی

”١. آن تازیانه که بر زهرا خورد، ناله و صدائى کرد که طنین آن در گوش روزگار پیچیده است؛ پس چقدر غصّه و حزن‌آور بوده است؟

٢. و آن اثرى که در بازوى زهرا همانند دُمَل باقى ماند، بهترین و قوى‌ترین دلیل براى ضرب تازیانه است. *

* * *

سینه‌اى کز معرفت گنجینه اسرار بود

کى سزاوار فشارِ آن در و دیوار بود؟

طور سیناى تجلّى، مشعلى از نور شد

سینه سیناى وحدت، مشتعل از نار بود

ناله بانو زد اندر خرمن هستى شَرَر

گوئى اندر طور غم، چون نخل آتشبار بود

آنکه کردى ماه تابان پیش او پهلو تهى

از کجا پهلوى او را تاب آن آزار بود *

در مروج الذهب آورده است که:

و لمّا قُبضت فاطمة جزَع علیها بَعلُها علىٌّ جَزَعًا شدیدًا و اشتدّ بکاؤهُ و ظهر أنینُه و حَنینُه و قال فى ذلک‌:

لِکُلِّ اجتِماعٍ مِن خَلِیلَینِ فُرقَة

و کُلُّ الَّذى دُونَ المَماتِ قَلِیلُ

و إنَّ افتِقادى فاطِمًا بَعدَ أحمَدِ

دَلیلٌ عَلَى أن لا یدُومُ خَلِیلُ

”چون فاطمه سلام الله علیها رحلت کرد، براى او شوهرش على جزع شدیدى کرد و گریه‌اش شدّت یافت و آه و ناله‌اش ظهور کرد، و در این مصیبت این دو بیت را إنشاء فرمود:

در عاقبت براى هر اجتماعى که بین دو محبوب صورت گیرد فراق و جدائى است، و تمام مصیبت‌ها در برابر مرگ، ناچیز و کم‌مقدار است. آرى، از دست دادن من فاطمه را بعد از احمد، دلیل بر آن است که هیچ محبوب و یار مهربانى دوام ندارد و باقى نمى‌ماند.“٦

١) کمال الدین (صدوق) در فصل: ”نصّ النبى على القائم علیهالسّلام“ از طبع مؤسّسه النَّشر الإسلامى ج ١، ص ٢٦٢ تا ص ٢٦٤؛ و کتاب سلیم بن قیس، از ص ٦٩ تا ص ٧٩ با مختصر اختلافى در لفظ.

٢) کتاب وفاة الصّدیقة الزَّهرا علیهماالسّلام (تألیف سیّد عبدالرزّاق موسوى مقرّم) ص ٣٦ و ص ٣٧. و این ابیات را به جهت وفات حضرت صدیقه علیهماالسّلام در این موضع انتخاب کرده است؛ ولیکن تمام قصیده را که مُصَدَّر به بیت: ”جوهرةُ القدس من الکنز الخفى، بَدَت فأبدت عالیات الأحرف“ مى‌باشد و شامل ١٠٩ بیت است، در همین کتاب از ص ١٢٦ تا ص ١٣١ آورده است.

٣) در نسخه بدل، خمخانه آمده است.

٤) در نسخه بدل، گردون آمده است‌.

٥) دیوان کمپانى، ص ٤٢ و ص ٤٣.

٦) مروج الذّهب (طبع مطبعۀ سعادت مصر، ١٣٦٧ هجرى قمرى) ج ٢، ص ٢٩٧ و ص ٢٩٨.» ـ پایان متن منقول از امام ‌شناسی.

خدا پاک است، آدم نجس نمى‌تواند برود. آدم آلوده را به حرم راه نمى‌دهند، به دربار پادشاه راه نمى‌دهند؛ باید تزکیه و تطهیر کند.

(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ)**

پیغمبر براى این آمده که تطهیر کند، تزکیه کند، مردم با آن عالَم مسانخه پیدا کنند، شباهت پیدا کنند.

درجه اوّل شباهت تخلیه است. تخلیه یعنى: انسان از تمام صفات زشت و نقص و توجّه به کثرات که انسان را از عالم نور و عالم اطلاق دور مى‌کند، خودش را خالى کند؛ اوّل ترک معصیت کند، ترک مخالفت رضاى محبوب کند.

او مى‌خواهد برود درِ خانه معشوق را بزند؛ وقتى با او دارد دشمنى مى‌کند و مخالف رضاى او را انجام مى‌دهد، این در زدن فایده ندارد. راه اوّل تخلیه است، و لذا در همه روایات داریم که با وجود معصیت انسان نمى‌تواند راه طىّ کند؛ اوّل باید ترک معصیت کند و خود را از ناپسندیده‌ها خالى کند.

درجه بعد تحلیه است؛ یعنى مُتحلّى شدن به صفات کمال. عبادت انسان خوب باشد، مستحبّات انجام بدهد، انفاق کند، صله رحم کند، حجّ کند، هر کار خوبى از دستش مى‌آید بکند. حالا که *

[٦٠٤]ـ الکافی، ج ٨، ص٢٤٠. این نامه در نهج البلاغة (عبده) ج ٣، ص ٢٠ با اختلاف در عبارت چنین آمده است:

«و من کتاب له علیهالسّلام إلى عبدالله بن العبّاس و کان ابن‌عبّاس یقول: ما انتفعت بکلام بعد کلام رسول الله صلّی الله علیه و آله کانتفاعی بهذا الکلام:

أمّا بَعدُ، فَإنَّ المَرءَ قَد یَسُرُّهُ دَرکُ ما لَم یَکُن لِیَفُوتَهُ، و یَسُوؤُهُ فَوتُ ما لَم یَکُن لِیُدرِکَهُ؛ فَلیَکُن سُرُورُکَ بِما نِلتَ مِن آخِرَتِکَ، و لیَکُن أسَفُکَ عَلَى ما فاتَکَ مِنها. و ما نِلتَ مِن دُنیاکَ فَلا تُکثِر بِهِ فَرَحًا، و ما فاتَکَ مِنها فَلا تَأسَ عَلَیهِ جَزَعًا؛ و لیَکُن هَمُّکَ فِیما بَعدَ المَوت.“»

ترجمه: «از نامه‌های آن حضرت است به عبدالله بن عبّاس, که می‌گفته: بعد از سخنان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از هیچ سخنی مانند این سخن بهره نبردم:

”امّا بعد, مرد را رسیدن به آنچه که مقدّر نبوده از دست بدهد, مسرور می‌نماید و نرسیدن به آنچه که مقدّر نبوده دریابد, محزون می‌سازد؛ در این‌صورت باید سرور و خوشحالی تو بر آنچه از آخرتت به دست آوردی, و أسف و حسرت تو بر آنچه از آخرتت از دست دادی, بوده باشد. و به آنچه از امور دنیایت بدان نائل گشتی زیاد شادی مکن, و بر آنچه از آن از دست دادی تأسّف مخور و جزع منما؛ و باید همّت تو منحصر در امور بعد از مرگ باشد.“» (محقّق)

[٦١٨]ـ سوره الجاثیة (٤٥) صدر آیه ٢٣. امام شناسی، ج ٢، ص ١٢٤:

«آیا دیدى تو کسى را که خدا و معبود خود را هواى نفس خود قرار داده، و خدا او را با وجود علم گمراه نموده است و گوش و قلب او را مُهر کرده و بر روى چشم او پرده‌اى کشیده؟! در این‌صورت که هدایت الهى بر او مسدود شده چه کسى مى‌تواند او را هدایت کند؟! آیا شما متذکّر نمى‌گردید؟!»

علىاکبر علیهالسّلام شروع کرد به رَجَز خواندن و مى‌گفت‌:

١. أنا عَلِىُّ بن الحُسَینِ بنِ عَلِىّ

نَحنُ و بَیتِ اللهِ أولَى بِالنَّبِىِّ

٢. مِن شَبَثٍ و شَمِرٍ٧ ذاکَ الدَّنِىّ

أضرِبُکُم بِالسَّیفِ حَتَّى یَنثَنِى

٣. ضَربَ غُلامٍ هاشِمِىٍّ عَلَوِىّ

و لا أزالُ الیَومَ أحمِى عن أبِى

٤.تاللهِ لا یَحکُمُ فِینا ابنُ الدَّعِىّ

”١. من علىّ بن الحسین بن على مى‌باشم. قسم به خانه خدا، ما به پیغمبر سزاوارتریم!

٢. از شَبَث و شمر آن مرد پست. من آن‌قدر بر شما شمشیر مى‌زنم تا شمشیر بپیچد و بتابد؛

٣. شمشیر زدن جوان هاشمى از اولاد على. و پیوسته و به طور مداوم امروز من از پدرم حمایت مى‌کنم.

٤. سوگند به خدا که نباید در میان ما ابن‌زیاد زنازاده حکم کند!“

و چندین بار بر سپاه دشمن بتاخت ـ و در روضة الصَّفا گوید: دوازده بار ـ تا جمع بسیارى را از آنان بکشت تا به جایى که مردم از کثرت کشتگان به فغان و خروش درآمدند. و روایت شده است که: على‌اکبر علیهالسّلام با آن شدّت تشنگى، یک صد و بیست تن از آنان را کشت. و در مناقب آمده است که:

”از آن لشگر هفتاد مرد مبارز را کشت، و درحالى‌که جراحات فراوانى بر او وارد آمده بود“ به نزد پدر بازگشت و گفت‌:

”یا أبَه! العَطَشُ قَد قَتَلَنِى و ثِقلُ الحَدِیدِ أجهَدَنِى؛ فَهَل إلَى شَربَةٍ مِن ماءٍ سَبِیلٌ أتَقَوَّى بِها عَلَى الأعداءِ؛ اى پدرجان! تشنگى مرا کشت، و سنگینى آهن تاب از من ببرد؛ آیا شربت آبى هست تا با نوشیدن آن بر دشمنان قوّت یابم؟!“٨

فَبَکَى الحُسَینُ علیهالسّلام و قالَ:

”واغَوثاه! یا بُنَىَّ، قاتِل قَلِیلًا! فَما أسرَعَ ما تَلقَى جَدَّکَ مُحَمَّدًا صلّى الله علیه و آله و سلّم فَیَسقِیَکَ بِکَأسِهِ الأوفَى شَربَةً لا تَظمَأُ بَعدَها أبَدًا؛ ”حسین علیهالسّلام بگریست و گفت: واغَوثاه! اى نور دیده، پسرک من، اندکى جنگ کن! به زودى جدّ خویش را دیدار مى‌کنى و جدّت محمّد صلّى *

”١. جنگ است که گوهر مردان را آشکار مى‌کند، و راستى و درستى دعاوى پس از پایان آن روشن مى‌گردد.

٢. و سوگند به خدا پروردگار عرش، که از این دسته‌هاى سپاه جدا نمى‌شویم مگر اینکه شمشیرها در نیام برود!“

و پیوسته کارزار مى‌کرد تا مجموع کشتگان وى به دویست تن رسید، و اهل کوفه از کشتن او پرهیز مى‌کردند.

پس مرّة بن مُنقِذ بن نُعمان عَبدى لَیثى او را بدید و گفت: ”گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من گذرد و همین کار را بکند و من پدرش را به داغ او ننشانم!“ پس بر او بگذشت و با شمشیر مى‌تاخت.

در ارشاد و طبرى آمده است:

مُرَّة راه را بر او بگرفت، و بر او نیزه زد و او را بینداخت. مردم گرد او را گرفتند ”فَقَطَّعُوهُ بِأسیافِهِم إربًا إربًا؛ على‌اکبر را با شمشیرهایشان پاره‌پاره نمودند.“

و أبوالفرج گوید:

پى‌در‌پى حمله مى‌کرد تا تیرى افکندند، و در گلوى او آمد و بشکافت و على در خون خود بغلطید و فریاد زد:

یا أبَتاه! عَلَیکَ السَّلامُ؛ اى پدر خداحافظ! این جدّ من رسول خداست صلى الله علیه و آله و سلّم تو را سلام مى‌رساند و مى‌گوید: بشتاب نزد ما بیا.“

و شَهِقَ شَهقَةً فارَقَ الدُّنیا؛ ”نعره‌اى کشید و از دنیا رفت.“

و در بعضى از مقاتل آمده است:

مُنقِذ بن مُرَّة عَبدى ـ لعنه الله ـ بر فرق سر او ضربه‌اى زد که روى زمین بیفتاد و مردم با شمشیرهایشان او را مى‌زدند. پس از آن على‌اکبر دست به گردن اسب خود انداخت و اسب او را در میان لشکر دشمنان‌ مى‌برد، فَقَطَّعُوهُ بِسُیُوفِهِم إربًا إربًا. فَلَمّا بَلَغَتِ الرُّوحُ التَّراقِىَ، قالَ *

حمید بن مسلم گوید:

گوش‌هاى من در آن روز با حسین علیهالسّلام بود که مى‌گفت: ”قَتَلَ اللهُ قَومًا قَتَلُوکَ یا بُنَىَّ! ما أجرَأهُم عَلَى الرَّحمانِ و عَلَى انتِهاکِ حُرمَةِ الرَّسُولِ.“ و انهَمَلَت عَیناهُ بِالدُّمُوعِ ثُمَّ قالَ: ”عَلَى الدُّنیا بَعدَکَ العَفا!“١٠

”بکشد خداوند گروهى را که تو را کشتند! اى نور دیده، پسرک من! چقدر جرأتشان بر خداوند رحمان و بر پاره کردن پرده‌هاى حرمت رسول او شدید است؟!“ در این حال دو چشمان حضرت از سرشک سرازیر شد، و پس از آن گفت: ”بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانى دنیا!“

١) نفس المهموم، ص ١٩٢ و ص ١٩٣؛ و دمع السّجوم، ص ١٦٤ و ص ١٦٥.

و از جمله ادلّه‌اى که دلالت دارد بر آنکه حضرت على اکبر علیه السّلام را زن و فرزند بوده است، روایت شیخ کلینى است از على بن ابراهیم قمى، از پدرش، از احمد بن محمّد بن أبى نصر بزنطى رضی الله عنه، از حضرت رضا علیهالسّلام که گفت:

از او پرسیدم راجع به مسأله‌اى که: مردى زنى را به عقد خود درآورده است و امّ ولد پدر آن دختر را نیز عقد نموده است، *

”١. فضیلت و شرافتى نیست مگر براى اهل علم؛ زیرا که ایشان بر راه هدایت براى جویندگان سعادت راهنمایانند.

٢. و ارزش و قیمت هر کس به قدر علم اوست. و جاهلان، دشمنان اهل علم و صاحبان دانش هستند.

٣. برخیز و کمر ببند براى طلب علم، و ما به عوض علم، چیزى را نمى‌جوییم؛ زیرا که مردمان مردگانند و اهل علم زندگانند.“

حبّ نفس، ذاتى و غریزه‌اى است. اگر کسى عالم باشد، خودش و علمش را دوست دارد و طبعاً براى انهدام جهل قیام مى‌کند و براى مبارزه با آن که امّ‌الفساد و سرچشمه همه رذائل و گناهان است کمر همّت مى‌بندد. و اگر کسى جاهل باشد، باز خودش و جهل خود را دوست دارد و چون خود را محور کمال و کانون اصالت‌ مى‌نگرد، مخالفان خود را اگر هم در درجه اعلاى از علم و درایت باشند، ناقص مى‌بیند و براى ریشه‌کن کردن بنیاد ایشان از پاى نمى‌نشیند و آن وجودهاى نورانى و پاک را ظلمانى و آلوده مشاهده مى‌نماید.

* این سه بیت را با سه بیت دیگر در دیوان الشعر المنسوب إلى إلامام الوصى على بن أبى‌طالب أمیرالمؤمنین علیهالسّلام که جامع و شارح آن عبدالعزیز سیدالأهل است، در ص ١١ و ص ١٢ ذکر کرده *

و گفته است: این ابیات را غزالى در احیاء العلوم و شبلنجى در نور الأبصار و لویس شیخو در مجانى الادب و شریشى در شرح خود بر مقامات کرَجیه از مقامات حریرى، با اختلافى در بعضى از عبارات آورده است. و شریشى بر دو بیت اوّل از آن اقتصار نموده است و لیکن در دیوان مطبوع به طبع سنگى در ص ١ علاوه بر این ابیات یک بیت را اضافه کرده است:

و إنّما أُمّهات النّاس أوعیةُ

مُستَودعاتٌ و للأحساب آباءُ

”و مادران ظرف‌هایى هستند که نطفه مردان در آنها به ودیعت سپرده شده است، و لیکن آنچه در حسب دخیل است پدران مى‌باشند.“ و این بیت تحقیقاً از آن حضرت نیست و دیگران اضافه کرده‌اند؛ زیرا مفاد آن خلاف حقیقت است. آیات قرآن و روایات اتّفاق دارند بر آنکه بر اولاد دختر مثل اولاد پسر، پسر گفته مى‌شود. و در نسب چه از ناحیه پسر و چه از ناحیه دختر تفاوتى نیست. علاّمه طباطبائى در المیزان ج ٤، ص ٣٣١ بحثى در این‌باره دارند. و این بیت که گوینده‌اى به قیل نسبت مى‌دهد و هم‌چنین این بیت را:

بنونا بنو أبنائِنا و بناتُنا

بنوهنّ أبناءُ الرجالِ الأباعدِ

از اشعارى مى‌شمرند که مضمونش گفتار جاهلى است و بنى‌عبّاس براى عدم انتساب ذریّه رسول الله کوشش کردند و محکوم شدند.» ـ پایان متن منقول از امام شناسی.

[٦٣٦]ـ تاریخ الاسلام للذهبی، ج ٣٦، ص ١٦٤؛ وفیات الأعیان، ج ١، ص ٢٤٤، با قدری اختلاف. ترجمه:

«اگر اصل خلقت من از خاک است بنابراین تمام سرزمین‌ها بلاد و شهرهای من، و همۀ افراد عالم أقارب و خویشان من هستند.» (محقّق)

[٦٤٥]ـ نهج البلاغة (عبده) ج ٤، ص ١٥٧. ترجمه:

«مُحبّ و دوستدار محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم کسی است که اطاعت خدا کند گرچه قرابتش با آن حضرت دور باشد، و دشمن محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم کسی است که عصیان خدا کند گرچه قرابتش با آن حضرت نزدیک باشد.» (محقّق)