مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٦٠ - حکایت توبه فضیل بن عیاض
[١]
[١]* کرده است؛ زیرا این کتاب بر مَذاق و مسلک اوست. و آنچه را که من معتقدم آن است که: کتاب مصباح را از مُلتَقَطات کلام حضرت صادق علیهالسّلام، در مجالس موعظه و نصیحتش جمعآورى نموده است. و اگر فرض بشود که در آن کتاب چیزى باشد که مضمونش با بعضى از آنچه در غیر آن کتاب است مخالف باشد و تأویل و توجیهى بر آن نتوان کرد، آن مطلب بر حسب مذهب و عقیدۀ خود اوست، نه از ناحیه کذب و افتراء؛ زیرا این معنى منافات با وثاقت او دارد.٤ ـانتهى.
بارى، فضیل از خدمت حضرت صادق علیهالسّلام به مکّه رفت، و در سنه ١٨٧ هجرى در روز عاشوراء در آنجا وفات کرد.
گویند: فضیل پسرى داشت به نام علىّ، و او از پدرش در زهد و عبادت افضل بود؛ مگر آنکه زیاد عمر نکرد و رحلت نمود. در سبب موت وى گفتهاند:
روزى در مسجد الحرام نزدیک ماءِ زمزم ایستاده بود، و شنید شخصى را که این آیه را تلاوت مىنمود:
(وَتَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفَادِ * سَرَابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرَانٍ وَتَغْشَى وُجُوهَهُمُ النَّارُ)٥ ”و در روز قیامت، اى پیامبر! مجرمان را مىنگرى که در غلّها و زنجیرها بسته شدهاند؛ لباسهایشان از قَطِران٦ است، و آتش جهنّم چهرههایشان را پوشیده است.“
ناگهان نالهاى زد و بر زمین افتاد و جان تسلیم کرد.»٧
١) عِیاض با کسره عین است. ترجمه و شرح حال فضیل را شیخ عطّار در تذکرة الاولیاء از ص ٧٨ تا ص ٨٧ ذکر نموده است. از جمله گوید:
هارون الرّشید با وزیرش فَضل برمکى براى ملاقاتش رفتند و او این آیه را میخواند: (أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئَاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْيَاهُمْ وَمَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ). (سوره الجاثیة (٤٥) آیه ٢١) «آیا آنان که به بدیها و زشتیها خود را مبتلا میکنند، چنین مىپندارند که ما آنها را مثل کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام میدهند قرار میدهیم که در حیاتشان و مرگشان یکسان باشند؟! بد قضاوت مىکنند.» هارون گفت: اگر پند مىطلبم این کفایت است. پس در بزدند. فضیل گفت: ”کیست؟“ گفت: أمیرالمؤمنین است. گفت: ”به نزدیک من چهکار دارد، و من با او چهکار دارم؟“ گفت: چه طاعت داشتن أُولوا الامر واجب است. گفت: ”مرا تشویق مدهید!“ گفت: به دستورى درآیم یا به حکم؟ گفت: ”دستورى نیست؛ اگر به اکراه مىدرآیید شما دانید.“ هارون در رفت. چون نزدیک فضیل رسید، فضیل چراغ را پف کرد تا روى او نباید دید. هارون دست پیش برد، فضیل را دست بدو باز آمد؛ گفت: ”ما ألیَنَ هَذا الکَفَّ لو نَجا مِن النّار؛ چه نرم دستى *