إرشاد القلوب ت سلگی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٨٧ - گفتگوى دختر نعمان با سعد وقاص
انداخت، پس براى كسى ثبات ندارد، آنگاه اين دختر گريه كرد و سعد هم به گريه درآمد و دختر گفت:
|
انّ للدّهر صولة فاحذريها |
لا تقولين قد امنت الدّهورا |
|
|
قد يبيت الفتى معافا فيوذى |
و لقد كان آمنا مسرورا |
|
: دنيا پستىها و بلنديها دارد و بايد از حمله آن هراس داشت و هيچ گاه نگوييد، ايمن گشتم، زيرا جوانمرد با خيال آسوده زندگى مىكند، و ناگهان گرفتار مىگردد.
سعد گفت: خواسته خود را مطرح كن؟ گفت: نعمانيان را به كار و املاك قبلى خودشان بازگردان. سعد گفت: خواسته شخصى خود را بخواه؟ گفت:
دست امير از زبان من بازتر است كه من سؤال كنم؟ سعد نيز آنها را مورد تفقّد و دلجويى و بخشش قرار داد، به ويژه خرقه دختر نعمان را.
خرقه گفت: از تو سپاسگزارم، خداوند پس از بىنيازى تو را نيازمند نسازد و اختيار تو را در كف ديگران نگذارد و به افراد فرومايه و پست محتاج نكند و نيكىات را بر ما ثبت فرمايد، و تو را سبب ازدياد مال جوانمردان و خوبان بگرداند؟ آنگاه سعد نام او را در ديوان نوشت، تا هر ماه حقوقى به او پرداخت نمايند.
وقتى اين دختر از حضور سعد بيرون رفت، زنها پرسيدند: با تو چگونه برخورد نمود؟ گفت: مخارج زندگى مرا تعهّد كرد[١] و به من احترام نمود و من او را شخصى جوانمرد و بزرگوار يافتم، زيرا بزرگوار، افراد كريم را، بزرگ مىدارد.
[١] علامه شعرانى: حفظ عهدى و رعى حرمتى. حقوق گذشته را برايم اعاده نمود و احترام بزرگى مرا به جاى آورد.