جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٣ - غزل ٢٢٦ غلام نرگس مست تو تاجدارانند
و ملكوتشان دانسته و ندانسته، به جمال و جلالت بىقرار ساخته اى ولى آنها خود توجّه به توجّهشان ندارند؛ لذا مى گويد:
|
گذار كن چو صبا بر بنفشهْ زار و ببين |
كه از تطاول زلفت، چه سوگوارانند |
|
محبوبا! بيا همچون نسيم صبح كه در تاريكى شب به سراغ گشودن غنچه مىآيد، به بنفشهْ زار و مجمع سوگواران عشقت نظر بنما، و ببين سركشى زلف و جلالت چگونه ايشان را عزادار نموده و از مشاهده ملكوت و عالم امر و اسماء و صفاتشان بىبهره ساخته است.
كنايه از اينكه: معشوقا! از جمال و رخسار مظاهرت پرده برگير، تا عشّاقت از عزاى هجرانت بيرون آيند؛ كه:
١٦٤٨
«إِلهى! بِكَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، وَعَلى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ العُقُولُ المتُبايِنَةُ؛ فَلا تَطْمئِنُّ الْقُلُوبُ إِلّا بِذِكْراكَ، وَلا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إِلّا عِنْدَ رُؤْياكَ.»
[١]: (بار الها! دلهاى واله و حيران، پا بست عشق و محبّت توست، و عقولِ مختلف بر معرفت و شناسايى تو متّفقند؛ لذا دلها جز به يادت اطمينان نمى يابند، و جانها جز هنگام ديدارت آرام نمى گيرند.)
|
رقيب! درگذر و بيش از اين مكن نخوت |
كه ساكنان دَرِ دوست، خاكسارانند |
|
گويا خطاب خواجه در اين بيت با شيطان است. مىگويد: با گرفتن اختيار از دوست، كه گفتى: «رَبِّ! فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»[٢]: (پروردگارا! پس مرا تا روزى كه خلق برانگيخته مى شوند، مهلت دِهْ.- حضرت دوست فرمود: «فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»[٣]: (همانا تو تا وقت معيّن و روز معلوم از مهلت داده شدگان.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٢] - حجر: ٣٦.
[٣] - حجر: ٣٧ و ٣٨.