جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٢ - غزل ٢٣٣ گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
٢٣١٨
وَالظُّنُونَ لَواقِحُ الفِتَنِ، وَمُكَدِّرَةٌ لِصَفْوِ المَنآئِحِ وَالمِنَنِ.»
[١]: (معبودا [بار خدايا!] ... و از چشم بصيرت ما ابر شك و ريب را برطرف نموده، و از دلهايمان پردههاى شك و حجاب را دور ساز، و باطل را از باطنمان نابود، و حقّ را در درون ما برقراردار؛ زيرا شكّها و گمانها، پيوندهاى فتنه و فساد شده و عيش خوش ما به عطايا و نعمتها را ناگوار مىسازند.)
|
فغان! كه در طلب گنج گوهر مقصود |
شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد |
|
به جهت دست يافتن به گنج گوهر مقصود، دَرِ سراى هركس را كوفتم و به هر جا كه گمان به دست آوردن آن را مى دادم، شدم، ولى افسوس! كه گم شده خود را نيافتم، و دانستم كه آن گنج هر جا و به راهنمايىِ هركس بدست نمى آيد؛ كه:
١٧١٢
«مَنِ اسْتَرْشَدَ غَوِيّاً، ضَلَّ.»
[٢]: (هركس از نادان و گمراه راهنمايى جويد، گمراه مى شود.- يا:
١٧١٣
«مَنْ يَطْلُبِ الهِدايَةَ مِنْ غَيْرِ أَهْلِها، يَضِلَّ.»
[٣]: (كسى كه هدايت و راهنمايى را از غير اهلش بطلبد، گمراه مى گردد.)
|
دريغ و درد! كه در جستجوى گنج حضور |
بسى شدم به گدايى، بَرِ كرام و نشد |
|
زيرا گنج حضورِ با دوست، در نزد خود ماست، نه نزد كرام و بزرگان. ايشان هم اگر راهنمايى كنند، ما را به خودمان راهنمايى مى كنند و مى گويند: آن گنجى كه مىطلبيد، با خود شماست، نه نزد ما؛ كه:
١٧١٤
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»
[٤]: (هركس نَفْس.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الهداية، ص ٤٢١.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الهداية، ص ٤٢٢.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.