جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٩ - غزل ٢٠٣ حافظ خلوت نشين دوش بميخانه شد
محبوبى كه در جوانى، و يا عهد ازل مرا مونس و يار بود، در عالم رؤيا، جلوه نمود، لذا باز در پيرى، طريقه عشق و ديوانگى را اختيار نمودم.
به گفته خواجه در جايى:
|
پيرانه سرم، عشق جوانى به سر افتاد |
وآن راز كه در دل بنهفتم، به در افتاد |
|
|
از راهِ نظر، مرغ دلم گشت هواگير |
اى ديده! نظر كن كه به دامِ كه در افتاد[١] |
|
و امّا چگونه معشوقم در خيال جلوه كرد؟ و چگونه عاشق و ديوانه گشتم:
|
مغبچه اى مى گذشت، راهزن دين و دل |
در پىِ آن آشنا، از همه بيگانه شد |
|
آثار تجلّيات گذشته محبوب، سبب شد كه صفتى از صفاتش در نظرم آيد و از عبادات قشرى كه در خلوت داشتم باز دارد و نتوانم كارى جز توجّه به آشناى غيبى خويش و مشاهدهاش داشته باشم. در جايى مى گويد:
|
ساقى! بيا، كه يار ز رُخ پرده برگرفت |
كارِ چراغِ خلوتيان باز در گرفت |
|
|
آن شمعِ سرگرفته، دگر چهره برفروخت |
و آن پيرِ سالخورده، جوانى زسرگرفت[٢] |
|
و نيز مى گويد:
|
امروز، شاهِ انجمن دلبران يكى است |
دلبر اگر هزار بُوَد، دل، بر آن يكى است |
|
|
من بَهْرِ آن يكى، دل و دين دادهام به باد |
عيبم مكن، كه حاصل هر دو جهان يكى است[٣] |
|
|
آتشِ رخسارِ گل، خرمن بلبل بسوخت |
چهره خندانِ شمع، آفت پروانه شد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٢، ص ١٢٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٩، ص ١١٠.