جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٢ - غزل ٢٠٠ روشنى طلعت تو ماه ندارد
خواجه با ابيات اين غزل اظهار اشتياق به دوست نموده و تمنّاى ديدار او را دارد.
|
روشنىِ طلعتِ تو ماه ندارد |
پيش تو گل، رونقِ گياه ندارد |
|
اى دوست! رخسار و روشنى ماه كجا و طلعت و برافروختگى وزيبايى رخسار تو كجا؟ و گل كجا و جمال دلآراى تو كجا؟ اگر آنان روشنى و زيبايى دارند، از تو دارند؛ و بلكه روشنى و زيبايى آنها قطره اى از جمال و كمال و طلعت توست.
در واقع، مىخواهد بگويد: محبوبا! تمام موجودات در هر مرحله اى از جمال و كمال كه باشند، نمىتوانند با جمال و كمال تو برابرى كنند؛ بلكه خود مظهر جمال و كمال تو هستند؛ كه:
١٤٣١
«وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أَضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ. يا نُورُ! يا قُدُّوسُ.»
[١]: ( [و از تو مى خواهم] به نور وجهت [اسماء و صفات] كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است. اى نور! اى بسيار پاك و منزّه!) به گفته خواجه در جايى:
|
اى خون بهاى نافه چين، خاكِ راه تو! |
خورشيد، سايه پرور طَرْفِ كلاه تو! |
|
|
نرگس كرشمه مى برد از حد، برون خرام |
اى جان فداىِ شيوه چشم سياه تو! |
|
|
آرام و خوابِ خلقِ جهان را، سبب تويى |
ز آن شد كنار ديده و دل تكيه گاه تو[٢] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٣، ص ٣٥٦.