جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٦ - غزل ١٨٦ دمى با غم بسربردن جهان يكسر نمى ارزد
در راه او قدم نهادم، ولى نمى دانستم كه چه طوفانهاى مهلك و ناملايماتى را در راه رسيدن به مقصود بايد به خود بپذيرم. به گفته خواجه در جايى:
|
أَلا يا أَيُّهَا السَّاقى! أَدِرْ كَأْساً وَناوِلْها[١] |
كه عشق آسان نمود اوّل، ولى افتاد مشكلها |
|
|
به بوىِ نافه اى كآخر صبا ز آن طرّه بگشايد |
زتاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها |
|
|
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل |
كجا دانند حال ما، سبكباران ساحلها؟[٢] |
|
|
برو گنج قناعت جوى و كُنجِ عافيت بنشين |
كه يك دَم تنگدل بودن، به بحر و برّ نمى ارزد |
|
اى سالك طريق حق! اگر مى خواهى از آفتها و ناملايمات جهان در امان و عافيت باشى و آسيبى معنوى از آنها نبينى، بايد تنها خدا را در نظر داشته و بدان گنج گرانمايه قناعت بنمايى، كه: «قُلِ: اللَّهُ. ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ»[٣]: (بگو:
خدا، و سپس آنان را واگذار در گفتار باطلى كه فرو رفتهاند، به بازى بپردازند.- نيز:
«فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ، إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ»[٤]: (پس به سوى خدا بگريزيد، كه من ترساننده آشكار از جانب او هستم.- نيز:
١٣٢١
«كَفى بِالْقَناعَةِ مُلْكاً.»
[٥]: (سرمايه اى بهتر از قناعت براى بشر نمى باشد.- همچنين:
١٣٢٢
«سُئِلَ عَلَيْهِ السَّلامُ عَنْ قَوْلِهِ تَعالى: «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[٦] فَقالَ: هِىَ القَناعَةُ.»
[٧]: (از اميرالمؤمنين ٧ در باره گفتار.
[١] - هان! اى ساقى! پيمانه بگردان و به من ده.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١، ص ٣٨.
[٣] - انعام: ٩١.
[٤] - ذاريات: ٥٠.
[٥] - نهج البلاغة، حكمت ٢٢٩، ص ٥٠٨.
[٦] - نحل: ٩٧.
[٧] - نهج البلاغة، حكمت ٢٢٩، ص ٥٠٩.