جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٠ - غزل ٢١٩ صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد
رسوايى ديگرى را دربر دارد كه نمى گذارد آنان به راهنمايى خود ادامه دهند.
و ممكن است منظور از «صوفى»، پشمينه پوش و زاهد قشرى بوده، و سخن خواجه در اين دو بيت و بعضى ابيات آينده ناظر به او باشد.
|
ساقى! بيا، كه شاهد رعناى صوفيان |
ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز كرد |
|
خواجه در اين بيت و بيت آينده اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده و مى گويد:
اى دوست! جلوه اى كردى و سپس با نازت پرده بر رخسار افكندى. بيا و باز جلوه اى كن كه همراه با نياز ترا خريداريم.
و ممكن است منظور از «ساقى»، استاد باشد كه از او براى دوام يافتن جلوه حضرت دوست استمداد مى طلبد؛ يعنى، اى استاد طريق! محبوب مى خواهد مرا از ديدارش محروم كند، بفريادم رس و راهنمايم باش، و بگو چه بايد كرد تا همواره قابليّت ديدارش را داشته باشم؟ لذا باز مى گويد:
|
اين مطرب از كجاست، كه ساز عراق ساخت |
وآهنگ بازگشت، ز راه حجاز كرد؟[١] |
|
اين چه نفحات و نسيمهايى است كه از جانب دوست مى وزد و ما را گاهى به وجد آورده و گاهى در بازگشت، به قبض و بىحالى مبتلا مى سازد؟
|
اى دل! بيا، كه ما به پناه خدا رويم |
ز آنچه آستينِ كوته و دست دراز كرد |
|
كنايه از اينكه: اى سالكى كه سلوك را اسباب فريفتن مردم و جاه و مقام خود قرار دادهاى! و يااى زاهد! بيا به خدا پناهنده شويم و از گذشته خود توبه نماييم و در پيشگاه دوست يك رنگ باشيم.
[١] - مطربها در نواختن و شروع و رجوع ترتيبى داشتهاند: عراقى مى نواختند و حجازى بر مى گشتند؛ و يا بر عكس. حافظ هم با اين تعبير به معنى فوق اشاره مى كند.