جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٨ - غزل ٢١٣ سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد
محبوبا! چون چشم خمارآلود و مست، و جمال جذّابت بر هوشياران برآشفت و بر هوشيارىشان با زبان بىزبانى مذمّت نمود كه: چگونه در مقابل جذبه جمال من هوشياريد؟ برآشفتم و با اشك ديدگان كه از عشق به جمال تو ظاهر شده بود، دست از صلاح و زهد و تقواى خشك شسته و به مراقبه جمالت پرداختم؛ كه:
٣٩٦٤
«إِلهى! إِنَّهُ مَنْ لَمْ يَشْغَلْهُ الْوَلُوعُ بِذِكْرِكَ وَلَمْ يَزْوِهِ السَّفَرُ بِقُرْبِكَ، كانَتْ حَياتُهُ عَلَيْهِ مَيْتَةً وَمَيْتَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةً.»
[١]: (معبودا! كسى كه حرص شديد به يادت او را مشغول ننموده، و سفر به قرب و نزديكى تو او را [از ديگر چيزها] بر كنار نكرده باشد، زندگانىاش مرگ، و مرگش حسرت بر او خواهد بود.).
|
كدام آهنْ دلش آموخت، اين آئينِ عيّارى |
كز اوّل چون برون آمد، رَهِ شب زنده داران زد |
|
خواجه در اين بيت و بيتهاى آينده، ظاهراً از دوست گله و شكوه مى نمايد، ولى مطلوبش همان است كه در ابيات آمده.
مىگويد: به دوست ما، كدام سنگ دل آموخت كه (بر خلاف محبوبههاى مجازى كه اوّل لا ابالى ها را رهزنى مى كنند و سپس مقدّسين و اهل عبادت را) اوّل جمالش، دل شب زنده دارانِ ظريف دل را غارت نمايد؟.
خواجه با اين كلام مى فهماند كه هركس مى خواهد به تجلّيات او راه يابد، بايد شب زنده دار باشد؛ كه:
١٥٤٤
«سَهَرُ الْعُيُونِ بِذِكْرِ اللَّهِ، فُرْصَةُ السُّعَدآءِ وَنُزْهَةُ الْأَوْلِيآء.»
[٢]: (بيدارى ديدگان به ذكر الهى، لحظات بهره مندى سعادتمندان و تفرّج [در ملكوت] اولياء الهى مى باشد.- نيز:
١٥٤٥
«سَهَرُ اللَّيْلِ فى طاعَةِ اللَّهِ رَبيعُ الْأَوْلِيآءِ وَرَوْضَةُ السُّعَدآءِ.»
[٣]: (شب بيدارى در طاعت و عبادت پروردگار، بهار اولياء و گلستان سعادتمندان است.).
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٩٥.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب السهر، ص ١٧٠.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب السهر، ص ١٧٠.