جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٢ - غزل ١٩٤ دلم بىجمالت صفائى ندارد
|
درد مرا طبيب نداند دوا، كه من |
بى دوست، خسته خاطر و بادوست، خوشترم[١] |
|
|
متاعِ دلِ پاكِ عشّاقِ مسكين |
به بازار حسنش بهايى ندارد |
|
معشوقا! حُسنت نه حُسنى است كه بتوان آن را با بهايى ناچيز خريدارى نمود، عشاق تو را متاعى براى به دست آوردن ديدارت، جز دلى پاك از شرك و ياد و محبّت غير تو نيست، آن را هم چون عرضه بدارند از آنان نبوده، بلكه به عنايت تو حاصل مى شود، حسنت را با اظهار مسكنت و فقر و تهى دستى مى توان خريدارى نمود؛ كه:
١٤١٥
«إِلهى! أَنَا الفَقيرُ فى غِناىَ، فَكَيْفَ لا أَكُونُ فَقيراً فى فَقْرى.»
[٢]: (بار الها! من در حال بىنيازى فقيرم، پس چگونه در حال نيازمندى فقير نباشم؟) به گفته خواجه در جايى:
|
مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم |
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند |
|
|
گر به نزهتگه ارواح بَرَدبوى تو باد |
عقل و جان، گوهرهستى به نثارافشانند[٣] |
|
|
دلا! جام و ساقىِّ گلرخ طلب كن |
كه چون گل زمانه بقايى ندارد |
|
اى خواجه! و يااى سالك! و يااى بشر! زمانه بقاء و دوامى ندارد، در بهار جوانى و فراغت، ديده دلى به دست آر كه محلّ تجلّيات دوست گردد، و حضرتش از شراب مشاهداتش بهره مندت سازد؛ كه بقاء و دوام و حيات ابدى تو در آن است، و زمانه را بقايى نمى باشد.
١٣٩٢
«أَللّهُمَّ! إِنّى أَسْأَلُكَ إِيماناً لا أَجَلَ لَهُ دُونَ لِقائِكَ، أَحْيِنى ما أَحْيَيْتَنى، عَلَيْهِ؛ وَتَوفَّنى إِذا تَوَفَّيْتَنى، عَلَيْهِ؛ وَابْعَثْنى إِذا بَعَثْتَنى، عَلَيْهِ.»
[٤]: (خداوندا! از تو ايمانى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٧٥.