جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٣ - غزل ١٨٦ دمى با غم بسربردن جهان يكسر نمى ارزد
چه چيزى را از دست داد؟ هركس كه به غير تو راضى و مايل شد، محروم گشت، و هر كه از تو روگردان شد، زيان برد.)
|
رقيبم سرزنشها كرد، كز اين باب رُخ برتاب |
چه افتاد اين سر ما را؟ كه خاك در نمى ارزد |
|
محبوبا! شيطان مرا بسيار ملامت نمود كه از عبوديّت و توجّه به تو دست كشم؛ امّا من با آنكه خود را لايق بندگىات نمى دانستم، شور و عشق محبّتم بدان مىداشت كه سر به پيشگاهت بسايم، و خود نيز فرموده اى كه: «لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ، إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ؛ وَ أَنِ اعْبُدُونِي، هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ.»[١]: (شيطان را نپرستيد، كه او دشمن آشكار شماست؛ و مرا بپرستيد، كه اين صراط مستقيم و راه راست است.).
به گفته خواجه در جايى:
|
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند، چه باك |
منّت خداى را، كه نِيَم شرمسار دوست[٢] |
|
|
تو را آن بِهْ، كه روى خود ز مشتاقان بپوشانى |
كه سوداى جهاندارى، غم لشكر نمى ارزد |
|
اين بيت سخنى است عاشقانه همراه با تمنّاى وصال هميشگى.
مىگويد: محبوبا! چنانچه مى خواهى براى مشتاقان خود جلوه كنى و سپس به فراقشان مبتلا سازى، شايسته است از ايشان رُخ بپوشانى تا تو را نبينند و پس از ديدارت به آتش فراقت نسوزند؛ زيرا اين امر چون سوداى جهاندارى است كه با غم لشكر كشىاش نمى ارزد.
در واقع، خواجه با اين بيان تمنّاى ديدار هميشگى را مى نمايد؛ كه:
١٩٠٣
«وَامْنُنْ
[١] - يس: ٦٠ و ٦١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.