جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٠ - غزل ١٩٢ دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
|
وگر دل سر كشد چون زلف از خط |
به دست آرش، ولى در پاش مفكن[١] |
|
|
هر دم چو بىوفايان، نتوان گرفت يارى |
ماييم وآستانش، تا جان ز تن برآيد |
|
محبوبا! من آن عاشق و بنده بىوفايى نيستيم كه هر ساعتى دل به غير تو دهم.
تا جان در تن دارم، سر بندگى به درگاه تو مى سايم و بس. خواه مرا بپذيرى يا نپذيرى؛ كه:
١٣٧٦
«كيْفَ يُرْجى سِواكَ، وَأَنْتَ ما قَطَعْتَ الإِحْسانَ؟ وَكَيْفَ يُطْلَبُ مِنْ غَيْرِكَ، وَأَنْتَ ما بَدَّلْتَ عادَةَ الإِمْتِنانِ؟»
[٢]: (چگونه به غير تو اميدوار مى توان شد، در صورتى كه تو هرگز احسان و نيكىات را قطع ننمودهاى؟ و چگونه از غير تو مى توان طلب نمود، و حال آنكه عادت لطف و كرمت را تغيير ندادهاى؟)
|
برخيز تا چمن را، از قامت و قيامات |
هم سرو در برآيد، هم نارْوَنْ برآيد |
|
محبوبا! تو برايم ظهور نكرده اى و جمال خود را با مظاهرت براى من آشكار ننمودهاى، هر يك از موجوداتت جلوه اى و قيامى و قامتى در نظرم مى آورند و مرا به خود مى خوانند. جلوه اى بنما تا نه تنها من، كه هر موجودى با ديدن جمالت با خويش، سَرْوِ قامتت را بنگريم و ديگر به خود و قد و قامت خود ننازيم.
كنايه از اينكه: اى دوست! ما مشتاق ديدارت مى باشيم (البته نه در كنار مظاهر- مىخواهيم تو را از راه ايشان، و با ايشان مشاهده كنيم، به آن گونه كه فرمودهاى: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ. أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ؟ أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ، أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ.»[٣]: (به زودى نشانههاى روشن خود در آفاق و نواحى [جهان] و در جانهايشان را به آنها نشان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - فصّلت: ٥٣ و ٥٤.