جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٢ - غزل ٢١٠ سحرم دولت بيدار ببالين آمد
باد صبا كه براى گشودن گلها مى آمد، سخنى را كه من مى خواستم از هجران دوست بگويم، از بلبل هم شنيد (كه مى گويد: آه! آه! اى گل، از فراقت به تنگ آمدم.)؛ لذا با نسيمهاى عطرآگين خود، براى گشودن گلها و رياحين آمد تا آنها را شكفته سازد و به عطر و بويشان بلبلان را آرامش بخشد.
كنايه از اينكه: اى دوست! تو نيز نفحاتت را به سراغ من و عاشقانت بفرست، تا تماشايى به سوختگانت بنمايند، و با پرده برداريشان از مظاهر، عطر جمالت را به مشام جانمان آشنا سازند، و از افسردگى بدر آييم؛ كه:
١٨٢٢
«أَسْأَلُكَ أَنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ. وَها أَنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ ...»
[١]: (از تو درخواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضا و خشنوديت نائل سازى، و نعمتهايى را كه بر من منّت نهادى، پاينده دارى، هان! من اكنون به درگاه كرمت ايستاده، و در معرض نسيمهاى الطافت درآمدهام ...).
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.