جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣١ - غزل ٢١٠ سحرم دولت بيدار ببالين آمد
آور، تا بكلّى از خود بيرونمان كند و فانى سازد؛ زيرا دواى دل غمگين و به هجران مانده عاشق جز مى لعل و دو آتشه تجلّياتت نيست؛ كه:
١٨١٩
«وَها! أَنَا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِكَ وَعَطْفِكَ، وَمُنْتَجِعٌ غَيْثَ جُودِكَ وَلُطْفِكَ، فارٌّ مِنْ سَخَطِكَ إِلى رِضاكَ، هارِبٌ مِنْكَ إلَيْكَ، راجٍ أَحسَنَ ما لَدَيْكَ، مُعَوِّلٌ عَلى مَواهِبِكَ، مُفْتَقِرٌ إِلى رِعايَتِكَ [رَغآئِبِكَ].»
[١]: (هان! اينك من خود را در معرض نسيمهاى عنايت و لطفت درآورده، و باران جود و رحمتت را تقاضا مىنمايم، و از خشم تو به سوى رضا و خشنوديت گريخته، و از تو به سوى تو گريزانم، و از تو اميد آنچه را كه نزدت بهتر است، دارم، و اعتمادم همه بر موهبت و بخششهاى توست، و به سرپرستى و نگهبانى [ويا: عطاياى نفيس] تو محتاجم.).
و ممكن است خطاب خواجه در اين دو بيت، به استاد باشد.
|
رسمِ بد عهدى ايّام، چو ديد ابر بهار |
گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد |
|
مىخواهد بگويد: اگر ابر بهارى، باران خود را بر ياسمن و سنبل و نسرين مىبارد، باريدن نيست. گريستن و ترحّم بر آنهاست؛ زيرا مى بيند ايّام با آنان وفا نداشته و پس از چند روز شادابى پرپرشان مى كند.
كنايه از اينكه: محبوبا! همان گونه كه باران رحمتت را بر آنها مى بارى، به پريشانى و پژمردگى من ترحّم نما، و ابر رحمت و نفحات و تجلّياتت را پى در پى به سراغم بفرست؛ كه:
١٥٢١
«إِلهى! ما بَدَأْتَ مِنْ فَضلِكَ، فَتَمِّمْهُ؛ وَما وَهَبْتَ لى مِنْ كَرَمِكَ، فَلا تَسْلُبْهُ.»
[٢]: (بار الها! آنچه از فضل و احسانت آغاز نمودى، به انجام رسان؛ و آنچه از كرمت به من بخشيدى، باز مگير.)
|
چون صبا گفته حافظ بِشنيد از بلبل |
عَنْبَر افشان، به تماشاى رياحين آمد |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.