جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢ - غزل ١٨٤ دلم جز مهر مه رويان طريقى بر نميگيرد
[يا: به] من رؤف و مهربان باش، و در تمام امور بر من عطوفت و مهربانى نما. معبودا و پروردگارا! من جز تو چه كسى را دارم كه از او درخواست كنم تا غم و رنجم را برطرف سازد و در كارم نظر نمايد؟)
|
من اين دلق مُلَمَّع را بخواهم سوختن روزى |
كه پير مى فروشانش به جامى بر نمى گيرد |
|
محبوبا! مىدانم تا از عالم بشريّت تجافى نگيرم و زهد خشك را رها نكنم و به اخلاص در عمل نپردازم، به من عنايتى نخواهى داشت، و راهنما و استاد هم براى من قدر و منزلت و ارزشى نخواهد ديد؛ پس چاره آن است كه آتش به هستى خود زده و توجّه از آن بردارم، تا به شهود حقيقت راه يابم؛ كه:
١٣٧٢
«وَأَنّكَ لا تَحْجُبُ عَنْ خَلْقِكَ إِلّا أَنْ تَحْجُبَهُم [تَحْتَجِبَهُمُ] الأَعْمالُ [الآمالُ] دُونَكَ، وَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَفْضَلَ زادِ الرّاحِلِ إِلَيْكَ عَزْمُ إِرادَةٍ يَخْتارُكَ بِها، وَقَدْ ناجاكَ بِعَزْمِ الإِرادَةِ قَلْبى.»
[١]: (و بدرستى كه تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى جز آنكه اعمال [يا: آرزوها] حجاب آنان است، و به طور قطع، مىدانم كه بهترين توشه كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، همان اراده جازم اوست كه تنها تو را بر مى گزيند، و همانا دلم با اراده جازم و ثابت تنها با تو در مناجات است.)
|
بدين شعرتر و شيرين ز شاهنشه عجب دارم |
كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمى گيرد |
|
شايد منظور خواجه از «شاهنشه»، حضرت دوست باشد. مىگويد: در شگفتم چرا دوست براى اين گفتار شيرينم، خلعت ديدار خود را به رسم صله و پاداش بر من ارزانى نمى دارد و مرا غرق در مشاهده خورشيد جمالش نمى نمايد، تا جز او نبينم؟.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٧٨.