جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٦ - غزل ٢٠٤ ز دل بر آمدم و كار بر نمى آيد
كثراتت دست از كار خود بر نمى دارند و مرا در حجاب و ناراحتى از هجرانت نگاه داشتهاند؛ كه:
١٤٧٠
«خِلْقَةُ اللَّهِ الْخَلْقَ حِجابٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَهُمْ.»
[١]: (آفرينش خداوند مخلوقات را، حجابى است ميان خدا و آنها.)
|
چنان به حسرت خاك دَرِ تو مى ميرم |
كه آب زندگىام در نظر نمى آيد |
|
محبوبا! آن قدر مشتاق لقاى توام و حسرت فانى شدن به پيشگاه تو را دارم و براى رسيدن به اين منزلت خود را آماده ساختهام، كه به زندگى عالم طبيعت، و يا آب خضر كه آب حياتش خواندهاند، اعتنايى ندارم و در نظرم نمى آيد تا به دنبال آن بروم، كه:
١٤٧١
«قَدْ خَلَعَ سَرابيلَ الشَّهَواتِ، تَخَلّى مِنَ الهُمُومِ، إِلّا هَمّاً واحِداً انْفَرَدَ بِهِ.»
[٢]: (لباسهاى شهوات و خواهشهاى [نفسانى] را كنده، و از ناراحتيها و همّ و غم جز همّ واحدى كه بدان منفرد شده خالى گشته، است.- نيز:
١٤٧٢
«وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلُونَ، وَصَحِبُوا الدُّنْيا بِأَبْدانٍ أَرْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلى.»
[٣]: (و به آنچه نادانان از آن وحشت دارند، انس گرفته، و با بدنهايى كه جانهايشان به جايگاه برتر و اعلى پيوسته با دنيا معاشرت نمودهاند.)
|
بسام، حكايتِ دل هست با نسيم سحر |
ولى به بخت من امشب سحر نمى آيد |
|
كنايه از اينكه: در اين فكرم كه اگر شب هجرانم به پايان رسد و نسيم صبح وصال وزيدن گيرد و مرا به گوشه چشمى عنايتى فرمايى و به ديدارت شادمانم سازى، آنگاه ناراحتيهاى ايّام فراق را بازگو نمايم؛ ولى به بخت من امشب سحر نمىآيد.
[١] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٢٨، از روايت ٣.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ٨٧، ص ١١٨.
[٣] - نهج البلاغة، حكمت ١٤٧، ص ٤٩٧.