جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٩ - غزل ٢٣٧ گوهر مخزن اسرار همان است كه بود
غَفُورٌ رَحِيمٌ»[١]: (بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى نماييد تا خداوند شما را دوست داشته و گناهان شما را بيامرزد، كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان مى باشد.- نيز: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»[٢]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از خداوند، و نيز از پيامبر و فرمانداران خويش اطاعت نماييد.).
و همان چشم اشك بارى كه براى رسيدن به مقصود در مقابل حضرت دوست دارند، در برابر ارباب امانت هم، كه واسطه فيضاند، دارند تا به مقصد والاى انسانيّت نايل آيند؛ كه:
١٧٥٢
«وَأَلْحِقْنا بِالْعِبادِ [بِعِبادِكَ] الَّذينَ هُمْ بِالبِدارِ إِلَيْكَ يُسارِعُونَ، وَبابَكَ عَلَى الدَّوامِ يَطْرُقُونَ، وَإِيّاكَ فِى اللَّيْلِ يَعْبُدُونَ، وَهُمْ مِنْ هَيْبَتِكَ مُشْفِقُونَ.»
[٣]: (و ما را به آن بندگان خاصّت كه با سرعت به سوى تو مبادرت مى ورزند، و همواره درت را مى كوبند، و در شب تو را پرستش مى كنند، و از هيبت و عظمتت هراسانند، ملحق نما.)
|
كشته غمزه خود را، به زيارت مى آى |
ز آنكه بيچاره، همان دلْ نگران است، كه بود |
|
محبوبا! حال كه با جمال و تجلّيات اسمائى و صفاتىات اين بنده خويش را به خود متوجّه نمودى، و با غمزه و ناز و جلالت او را كشتى و فانى ساختى، زهى سعادت! كه پس از كشتن و فانى ساختن به زيارتش آيى و حيات تازهاش بخشى و به خود باقى بدارى، تا بكلّى از دل نگرانى و ناراحتى بدر آيد؛ كه:
١٧٥٣
«إِلهى! حَقِّقْنى بِحَقآئِقِ أَهْلِ القُرْبِ، وَاسْلُكْ بىمَسْلَكَ أَهْلِ الجَذْبِ.»
[٤]: (معبودا! مرا به حقايق مقرّبين بيآراى، و به راه و روش مجذوبان رهسپار ساز.)
|
زلف هندوى تو گفتم، كه دگر رَهْ نزند |
سالها رفت و بدان سيرت و سان است، كه بود |
|
[١] - آل عمران: ٣١.
[٢] - نساء: ٥٩.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.